توت فرنگى 
 ● مطالعه بعضى از مطالب اين وبلاگ به افراد زير ۱۸ سال و خانمها توصيه نمىشود.

Wednesday, February 19, 2003

سرزده آفتاب از پشت بوم
ما مونديم و يه قصه ناتموم


سلام رفقا،
بيشتر از اين منتظرتون نميگذارم، چون ميدونم که چند وقته مياييد و به وبلاگ من سر ميزنيد بلکه کسشعري يا خاطره اي يا داستاني براتون نوشته باشم تا بخونيد و خنده اي سر بديد و پندي بگيريد و بريد دنبال زندگيتون، ولي چند وقته که به دلايل شخصي اصلا وقت نوشتن ندارم پس دليلي نميبينم که وقت شما رفقاي خوبم رو بيشتر از اين بگيرم و چشم انتظار بگذارم.
روزها گذشت، شبها گذشت، نوشته ها نوشتيم و خوندنيها رو خونديم. فحش و کسشعر حواله عمه و خاله و بقيه اقوام درجه يک و دو همديگه کرديم، بعضي مواقع احساساتي شديم و جفتک انداختيم و بعضي مواقع آروم و منطقي بوديم، هر چه بوديم منظومه توت فرنگي و حاج محسن و خوانندگانش به پايان رسيد و حاج محسن ديگه سخن تازه اي براتون نداره، من آنچه شرط بلاغ بود با شما گفتم، اميدوارم که هرکسي هرجايي هست و هر کاري ميکنه موفق و پيروز و شاد باشه، به نظر من هر کسي نتيجه اعمالش رو توي همين دنيا ميبينه و دنياي ديگه اي براي تقاص پس دادن وجود نداره.
به اميد موفقيت
محسن توت فرنگي




گذشت آن زماني كه آن سان گذشت.

يه راست ميرم سر اصل مطلب:

حتما مطلع هستيد كه چند وقتيه كه ازدواج وبلاگنويسهاي خانم با وبلاگنويسهاي آقا آغاز شده و به شدت ادامه داره. خواستم درباره اين كونده بازيها يه ذره توضيح بدم.
اول از همه اين رو بايد بگم كه حدودا 2 ساله كه وبلاگنويسان ايراني شديدا مشغول لاگيدن شدن و مطمئنا از همون روزهاي اول با هم رابطه هايي رو آغاز كردن، حالا بعد از حدودا 2 سال رابطه ها شكل گرفته و به ازدواج ختم ميشه و خبرش رو در وبلاگها ميبينم، حتي خيلي از وبلاگ نويسها با هم ازدواج كردن و صداش رو هم درنياوردن و مطمئن باشيد باز هم از اين دست خبرها خواهيد شنيد.
نكته هاي جالبي در اين ازدواجها وجود داره و همه اونها حول يك محور بيشتر نميچرخه و اون هم در مورد شرايط ازدواجه كه بعضي از خانمها كه سردمدار اونها آفتابخانومه انتخاب كردن. مثلا حق طلاق براي زن، اجازه كار در بيرون از منزل، يا اجازه مسافرت و مهريه يك شاخه گل رز و امثالهم.
خوب، اينها براي ما مردهاي ايراني بسيار بسيار بسيار بسيار ايده آله، مطمئن باشيد همه مردها اين شرايط رو به راحتي ميپذيرن. خانمها فكر كردن كه با اين كارهاشون خيلي چيزها رو به دست آوردن ولي بايد به عرض مباركشون برسونم كه در اصل هيچ تفاوتي در زندگيشون ايجاد نميشه و اينو بدونيد كه مهريه هاي چند ميليون توماني جلوگيري از جدايي نكرده و مهريه نگرفتن هم دليلي بر جدا نشدن نيست.
شما خانمها در عين حال كه خيلي به خودتون لطف كرديد با اين شرايطتون به آقايون طرف حسابتون خيلي خيلي خيلي بيشتر لطف كرديد. خانمهاي عزيز ايراني شما بدون مردها هيچ هستيد يعني در اصل شوهران كنوني شما بسيار بسيار مغزشون كار ميكرده كه تونستن يه همچين تاثير مثبتي به نفع خودشون در شما به وجود بيارن. اصلا چه كسي از كار كردن زنش ناراحته؟ كدوم مرد الاغي از پول درآوردن زنش و يه زندگي راحتتر ناراضيه؟ كي از سفر رفتن زنش به تنهايي ناراحته؟ كدوم مردي از تساوي بين زن و مرد در زندگي مشترك ناراحته؟ به صراحت بايد براتون بگم كه ديگه اونروزها گذشت كه آقايون از اين موارد نگران بودن، الان ديگه همه مردها ناراحتن از اينكه خانمها ميشستن توي خونه و براي خودشون يه قل دو قل بازي ميكردن. الان وقتشه خانمهاي ايراني هم مثل مردها كار كنن و كونشون جر بخوره و بفهمن. همه ميدونيد مردها از خداشونه كه مهريه به زنها ندن و هر وقت از همديگه سير شدن لگد رو نثار كون نرم و ماماني خانم كنن و سوتش كنن از خونه بيرون. ما مردهاي ايراني همينجا به صراحت اعلام ميكنيم كه از خدامونه كه شما خانمها هم حق طلاق داشته باشيد و بعد از چند سال زندگي مشترك لگد بزنيد به كون سفت و زمخت ما و ما رو از زندگي خودتون بيرون كنيد، چي از اين بهتر؟ ما عاشق اين اخراجها هستيم كه بتونيم تنوع در زندگيمون داشته باشيم. ما ميتونيم خوشگلهاي ديگه اي رو انتخاب كنيم ولي شما چي؟ چند بار ميتونيد؟ اصلا تا چه سن و سالي ميتونيد؟ دختران خوشروي 18 ساله هنوز همسر مردهاي 50-60 سال ميشن ولي زنهاي 30 ساله هم نميتونن شوهر 25 ساله داشته باشن.
واقعا فرهنگ سازي خوبيه به نفع ما آقايون.
البته در اصل بايد بگيم كه ما آقايون تازه با اين طرز فكرهاي خانمها ميتونيم در ازدواج به تساوي برسيم، يعني تا الان با اين رسومات غلط آقايون يه چيزي به خانمها تا آخر عمرشون بدهكار بودن. و واقعا بايد همينجا از خانمهايي كه اين طرز فكر رو تاييد و انتخابش ميكنن تشكر كنم و براي اولين بار دستاشون رو ببوسم. خانومهاي گل هميشه همينطوري عاشقانه و منطقي فكر كنيد. دمتون گرم.
شايد روزي پينكفلويديش با يه چوب نيم سوخته كه از طرف پيام چرنياتي به داخل كونش راهي شده و از گوش راستش زده بيرون رو با چمدوني در دست ببينيم و بفهميم كه عشق سرابي بيش براي ما انسانها نيست كه فقط ميتونيم خودمون رو با اون گول بزنيم و خودمون رو آويزون اين و اون بكنيم. خوب البته در داخل اين ازدواجها كه مهريه ازش حذف شده ميشه به ويزاي آمريكا هم اشاره اي كوچك بكنم كه به دست آوردنش با تعويض مهريه معامله خوبي به نظر ميرسه.
همينجا از همه آقايون درخواست ميكنم با كمال ميل هرشرايطي كه باعث جدايي راحت از همديگه ميشه رو بپذيريد كه ميدونم با كله ميپذيريد، فقط كافيه اين درك رو داشته باشيد كه چيزي به نام عشق وجود نداره و بعد از ماه عسل واهي بودن عشق رو ميفهميد.
ازدواج يك معامله دوطرفه هست كه اگر دوطرف معامله عاقل باشن ميتونن سالهاي سال با هم بده بستون داشته باشن. به نظر من چند سال ديگه اين مسخره بازيها و شرايط همگي حذف خواهد شد و هر مرد و زني به راحتي ميتونن بدون ازدواج زير يك سقف زندگي كنن تا وقتي كه از همديگه بدشون بياد. اونوقته كه به راحتي ميتونيم قبول كنيم كه طرف مقابلمون چمدونش رو ببنده و از زندگي ما مثل آب خوردن خارج بشه و كسي ديگه اي جاش رو بگيره.
به اميد رسيدن آن روز...




:: جـــاده ::

يك بنده خدايي ، كنار اقيانوس قدم ميزد و زير لب ، دعايي را هم زمزمه ميكرد . نگاهى به آسمان آبى و درياى لاجورد ين و ساحل طلايى انداخت و گفت :
- خدايا ! ميشود تنها آرزوى مرا بر آورده كنى ؟
ناگاه ، ابرى سياه ، آ سمان را پوشاند و رعد و برقى در گرفت و در هياهوى رعد و برق ، صدايى از عرش اعلى بگوش رسيد كه ميگفت :
چه آرزويى دارى اى بنده ى محبوب من ؟
مرد ، سرش را به آسمان بلند كرد و ترسان و لرزان گفت :
- اى خداى كريم ! از تو مى خواهم جاده اى بين كاليفرنيا و هاوايي بسازى تا هر وقت دلم خواست در اين جاده رانندگى كنم !!
از جانب خداى متعال ندا آمد كه :
- اى بنده ى من ! من ترا بخاطر وفادارى ات بسيار دوست ميدارم و مى توانم خواهش ترا بر آورده كنم ، اما ، هيچ ميدانى انجام تقاضاى تو چقدر دشوار است ؟ هيچ ميدانى كه بايد ته ى اقيانوس آرام را آسفالت كنم ؟ هيچ ميدانى چقدر آهن و سيمان و فولاد بايد مصرف شود ؟ . من همه ى اينها را مى توانم انجام بدهم ، اما ، آيا نمى توانى آرزوى ديگرى بكنى ؟
مرد ، مدتى به فكر فرو رفت ، آنگاه گفت :
- اى خداى من ! من از كار زنان سر در نمى آورم ! ميشود بمن بفهمانى كه زنان چرا مى گريند ؟ ميشود به من بفهمانى احساس درونى شان چيست ؟ اصلا ميشود به من ياد بدهى كه چگونه مى توان زنان را خوشحال كرد؟
صدايي از جانب باريتعالى آمد كه :
اى بنده من ! آن جاده اى را كه خواسته اى ، دو باندى باشد يا چهار باندى ؟؟!!





:: خداحافظ ليلي ....... خداحافظ آمريكا ::

يه روز براي ديدن يكي از دوستانم به پاساژ آرين واقع در بلوار ميرداماد رفته بودم. چند دقيقه اي پيش دوستم نشسته بودم و مشغوم صحبت بوديم كه چند تا مشتري وارد مغازه شد و من هم براي اينكه مزاحم كسب و كار دوستم نباشم از مغازه خارج شدم و دم در مغازه ايستادم و مشغول مشاهده افراد شدم و براي خودم چشم چروني ميكردم كه يكدفعه يه خانم خوشتيپ و خوشگل نظرم رو به خودش جلب كرد. طبق معمول مشغول برانداز كردن خانم شدم، خانم مورد نظر هم مشغول خريد و تماشاي ويترين مغازه ها بود. من چشمم رو حتي براي يك لحظه از روي اون برنمي داشتم. همين باعث شد كه چند باري نگاه خانم با نگاه من تركيب بشه. توي افكار خودم بودم و داشتم ديد ميزدم كه يكدفعه ديدم كه خانوم خانوما با ناراحتي اومد طرفم و گفت ببخشيد آقا كاري داشتيد؟
من رو بگو يكدفعه شوكه شدم و تخمم از ترس اومد توي دهنم و گفتم: نـــــــه!!
خانم بعد از شنيدن اين جواب راهش رو كشيد و رفت داخل يك مغازه ديگه. در همين حال بود كه مخم به كار افتاد و نقشه اي كوچك در ذهنم طراحي كردم و منتظر شدم خانم مورد نظر از مغازه اي كه واردش شده بود بيرون بياد. در همين افكار بودم كه از مغازه اومد بيرون و خواست از مقابل من رد بشه كه من بهش گفتم: ببخشيد خانم؛ ميتونم ببينم چي خريديد؟
اون هم در كمال سادگي گفت آره، بيا ببين.
من هم توي دلم قند آب شد و بردمش توي مغازه و چيزي كه خريده بود رو به من نشون داد و من هم شروع كردم از سليقه اش تعريف كردن و بعد خواستم كه تلفنم رو بهش بدم. ولي قبول نكرد و گفت:
شما به هر دختري كه ميرسي اينطوري شماره ميدي؟
گفتم نه!! ولي اگه راستش رو بخواي همون لحظه كه ديدمت نتونستم چشم ازت بردارم و پيش خودم گفتم كه اين دختر بايد مال من بشه.
اون پرسيد: شما از كجا ميدونستيد كه من شوهر يا دوست پسر ندارم؟
من گفتم نميدونم و الان اصلا عقلم كار نميكنه و بهش گفتم كه شما اينقدر زيبا هستي كه من نتونستم جلوي خودم رو بگيرم.
اون گفت: ولي من دو روز ديگه دارم از ايران ميرم.
من هم با كمي مكث گفتم من به اين كارها كاري ندارم و بايد باهاتون حرف بزنم و ميخوام يه چيزهايي رو بهتون بگم.
بعدش هم خيلي با كلاس شماره تلفنم رو گذاشتم داخل پاكت مخصوص مغازه و دادم بهش و گفتم حتما امشب به من زنگ بزن. ولي اون مدام ميگفت كه من كار دارم و نميتونم با شما تماس بگيرم، و بايد چمدونهام رو ببندم و آماده بشم براي برگشتن به امريكا.
كلمه امريكا رو كه شنيدم مخم تركيد. توي دلم گفتم: محسن خيلي خري اگه مخش رو نزني. توي يك چشمم يه كس آبدار و خوشگل و خوش اندام و جمع و جور ميديدم و توي يه چشم ديگم ويزا و بليط سفر به آمريكا. توي دلم گفتم با يك تير دو نشون ميزنم.
به هر حال تلفن رو بهش دادم و خداحافظي كرد و رفت.
بعد از رفتنش خدا خدا ميكردم كه زنگ بزنه. حتي به اين فكر ميكردم دختري كه امريكا زندگي كرده باشه مطمئنا طرز تفكرش خيلي متفاوت با دخترهاي اينجاست و سعي داشتم كه اگر تماس گرفت از بهترين راه وارد بشم. خلاصه اينكه تنها وجه مشترك براي بدست آوردن دل تمام خانمها رو ميدونستم و اون چيزي نبود جز پول و عشق...
خلاصه اينكه شب فرا رسيد و من خونه مشغول استراحت بودم كه موبايلم زنگ خورد و گوشي رو برداشتم و ديدم بعـــــــله!!!! خانوم خانوما پشت خطه و ميگه الووووووووووو.
فوري كُس و كونم رو جمع و جور كردم و سعي كردم خوشحالي خودم رو پنهان كنم و شروع كرديم به صحبت كردن. در مورد خيلي چيزها صحبت كرديم و يك كمي هم در مورد روح و... صحبت كرديم. سعي كردم در صحبتهام خودم رو به مثل درويشها نشون بدم و حرفهاي ماوراءالطبيعه بزنم و چند تا تيكه درويش مسلكي هم براش اومدم و فهميدم كه از اين شخصيت من خوشش اومده و ازش خواستم كه فردا با هم باشيم و براي نهار مهمون من باشه. اون هم قبول كرد و قرار و مدار رو گذاشتيم.
فرداي اون روز فرا رسيد و من رفتم سر قرار و ليلي رو سوار كردم و طبق معمول بهش گفتم كه بيرون اصلا امنيت نداره و امكان داره ما رو بگيرن و برات دردسر ميشه، اون هم يه ذره ترسيد. بعد بهش پيشنهاد دادم كه به خونه من بياد و بشينيم خيلي راحت و مفصل با هم گپ بزنيم و در كنار هم با آرامش ناهار رو در منزل بخوريم، از اونجايي كه ليلي در امريكا زندگي ميكرد و روشنفكر به نظر ميرسيد قبول كرد و ما هم راهي منزل شديم.
من هم در طول مسير مدام وراجي كردم، حرفهاي صد تا يه غاز و كسشعر محض تحويلش دادم. همينطور وراجي كردم تا رسيديم به خونه و رفتيم داخل. توي خونه هم يه ذره نشستيم و صحبت كرديم و ليلي بلند شد و مانتويي كه پوشيده بود رو درآورد. بعد از اينكه مانتوش رو درآورد دهنم اندازه غار عليصدر باز شد و چشمهام از حدقه زد بيرون. شروع كردم تعريف و تمجيد از خوشگلي و بانمكي و اندام خوبش. ولي خداييش خيلي هم تعريف داشت، خيلي هم ناز بود براي خودش. موهاي فرفري بلندي داشت كه آدم رو جذب ميكرد، يه بلوز يقه باز پوشيده بود كه وقتي دولا ميشد كه چاي برداره چاك سينه هاش آدم رو ديوونه ميكرد. خلاصه اينكه اندامي داشت بسيار دوست داشتني با سينه هايي درشت و سفت و نوك تيز.
من هم كم كم خودم رو بهش نزديك تر ميكردم و هر از چند گاهي با موهاش ور ميرفتم و دستم رو ميبردم لاي موهاش و مدام تعريف ميكردم، اي كاش بوديد و ميديديد كه براي بليط و ويزاي آمريكا چه كُسي ميليسيدم. در همين گير و دار بود كه سرم رو بردم طرف سرش و بدون دردسر لب رو گرفتم. لب گرفتن همانا و دودول من اندازه دسته بيل شدن همانا. مشغول گرفتن لب و پيشرفت در انجام امور محوله بودم كه يكدفعه ليلي خودش رو كنار كشيد و گفت: معذرت ميخوام من اصلا منظوري نداشتم كه بحثمون از روح و درويشي به اينجا برسه.
من كه قضيه رو اينطوري ديدم خودم رو به كُسخلي زدم و ادعاي عاشقي كردم و قيافه ام رو هم شبيه عاشقها درآوردم و گفتم من از ديروز تا حالا ديوونه تو شدم. گفتم كه با يه نگاه ديروز عاشقت شدم و بهش گفتم كه قيافه اش مثل اولين عشق ۱۶ سالگيمه و خيلي ازش خوشم اومده و من رو ياد گذشته هاي خوبم ميندازه.
اينها رو كه گفتم يه ذره دلش به حالم سوخت و نرم شد. حالا وقتش بود كه آخرين تير رو بندازم. بلند شدم و رفتم جعبه اي كه هميشه براي مخ زدنهاي آنچناني ازش استفاده ميكنم رو آوردم. جعبه كوچيكي كه كادوپيچ شده بود رو بهش دادم و گفتم قابل نداره يه يادگاري كوچيكه.
ليلي نيشش باز شد و جعبه رو از من گرفت و كادو رو باز كرد و گردنبند خوشگلي كه از طلاي سفيد ساخته شده بود و آويزش شبيه قلب بود و با چند تا سنگ كوچيك تزئين شده بود در مقابل چشماش شروع به درخشيدن كرد. با ديدن گردنبند خيلي تعجب كرد و گفت اصلا نميتونم اين كادو رو قبول كنم و منظورت رو از اين كار درك نميكنم.
من هم فهميدم كه كاملا از اين كار من تعجب كرده، و واقعا تعجب هم داشت، هنوز نه به داره و نه به باره براش كادو آنچناني خريدم. من كه ديدم كادو رو قبول نكرد فهميدم كه چيز باارزشي براش بوده و شايد به خاطر اينكه خيلي قيمتي بود قبول نكرد، شايد اگر كادويي كه بهش تقديم كرده بودم قيمتي پايينتر داشت هيچ ايرادي نميگرفت. بهش گفتم كه منظور خاصي ندارم، خوشم اومده خريدمش. براش توضيح دادم همون موقع كه ديروز داشتي خريد ميكردي فهميدم كه دنبال يه چيزي مثل گردنبند هستي. من هم ديروز بعد از ديدنت فوري پريدم توي مغازه جواهر فروشي و اين گردنبند رو خريدمش.
خلاصه.... گردنبند رو از من نگرفت و فوري گفت كه من بايد برم. من هم خودم رو زدم به ناراحتي و طوري جلوه دادم كه بسيار بسيار ناراحت شدم و خداحافظي كرديم و ليلي رفت.
فرداي اون روز ليلي براي خداحافظي با من تماس گرفت، آخه قرار بود برگرده امريكا، از بابت روز قبل خيلي تشكر كرد. ولي من خودم رو ناراحت و پَكر جلوه دادم و بهش گفتم تو دل من رو شكوندي و گفتم كه من خيلي به تو علاقه دارم و دوست داشتم كه كادويي كه براي تو تهيه كرده بودم رو از من قبول كني. وقتي ليلي ديد كه من خيلي ناراحتم و آه و ناله ميكنم قبول كرد كه بياد و كادو رو بگيره.
من كه قضيه رو اينطوري ديدم فوري پريدم و يه دسته گل خريدم و همه چيز رو آماده كردم و دسته گل رو گذاشتم روي ميز و منتظر رسيدن ليلي شدم. تا اينكه ليلي از راه رسيد و من رفتم دم در و ازش خواستم كه بياد توي خونه، ولي اون گفت كه بايد سريعتر برگرده و نميتونه، ولي با اصرار قبول كرد و اومد توي خونه و نشست و من يك مقداري مشروب ريختم براش كه بخوره ولي نخورد و مدام ميگفت كه بايد بره. من هم بهش گفتم ببين عزيزم من كه ديگه تو رو نميبينم و اين آخرين روزه، پس تا ميتوني پيش من بمون. حتي قبل از رسيدنش غذا هم سفارش داده بودم. در نهايت ليلي پيش من موند و غذا رو هم با هم خورديم و من توي دلم گفتم كه بايد امروز يك كمي به اين شومبول وامونده يه حالي بدم و چون ميدونستم كه ديگه امكان دسترسي بهش خيلي كمه تصميم گرفتم لااقل يك كام اساسي از ليلي گرفته باشم.
بعد از غذا ليلي خواست خداحافظي كنه كه من بهش گفتم بيا بريم اتاق من. اين رو كه گفتم فوري متوجه شد قضيه از چه قراره و برگشت به من گفت كه اينطوري اصلا دوست نداره و سكس براش يك چيز مقدسه و گفت با اينكه توي امريكا زندگي ميكنه بايد با كسي سكس كنه كه روي اون شناخت كامل داشته باشه و معذرت خواهي كرد و گفت ببخشيد اگه من كاري كردم كه تو در مورد من اينطوري برداشت كردي و از اينكه نميتونه درخواست من رو اجابت كنه عذرخواهي كرد.
خلاصه اينكه دودول من داشت شورتم رو جر ميداد و اون هم قبول نميكرد. من هم برگشتم بهش گفتم ببين عزيزم من ۶ ماهه كه سكس نداشتم و دوست داشتم كه پيشنهاد من رو قبول كني، اصرار كردم و كشوندمش توي اتاق و ازش خواستم كه فقط اجازه بده بهش دست بزنم كه اندام خوبش براي هميشه يادم بمونه. اون هم مونده بود سر دو راهي، دست رو دراز كردم و سرم رو بردم جلو و شروع كردم لب گرفتن، با اكراه لب ميداد ولي ته دلش راضي بود كه يه حالي داده باشه و حالي هم كرده باشه. خلاصه اينكه توي معذورات و عمل انجام شده قرارش دادم و خوابوندمش روي تخت و خودم لخت شدم و لختش كردم و شروع كردم به خوردن اندام ليلي خانم. ميدونستم كه از ته دل راضي به سكس نيست و فقط به دليل الطاف بيكراني كه بهش داشتم ميخواست تلافي كنه. من هم مشغول ماليدن و خوردن سينه هاش بودم كه فوراً بدون اينكه دودولم رو راهي سوراخ مباركش كنم ارضاء‌ شدم. فوري خودم رو جمع و جور كردم و كيرم رو گذاشتم كف دستم و الفرار به سوي دستشويي.
بعد كه از اينكه از دستشويي برگشتم شروع كردم خودم رو لوس كردن و از اينكه خيلي زود ارضاء شدم مثلا خجالت كشيدم و بهش گفتم من اصلا اينطوري نيستم و معمولا ۱ ساعت طول ميكشه تا ارضاء بشم ولي نميدونم ايندفعه چرا اينطوري شدم. خلاصه مثلا داشتم قضيه رو ماستمالي ميكردم كه ليلي گفت خيلي ديرش شده و بايد زودتر برگرده خونه، براش آژانس گرفتم و بهش گفتم كه تلفن خونش توي امريكا رو هم به من بده. اون هم فكر نميكرد كه من اينقدر كسخل باشم كه بهش زنگ بزنم و شماره تلفنش رو به من داد و خداحافظي كرد و با كادويي كه در دست داشت رفت به سوي امريكا.
خلاصه اينكه ماجرا رو براتون كش نميدم، رفتن ليلي به آمريكا همانا و تماسهاي بنده با ليلي در آمريكا همانا كه سرآغاز يك فصل جديد از عشق و عاشقي شد. از اونجايي كه ليلي يه جورايي احساس تنهايي ميكرد خيلي زود با هم صميمي تر شديم و كم كم ليلي آلوده يك عشق ساختگي شد، جوري كه دقيقا مشخص بود كه عاشق شده و دوستم داره و من هم براي اينكه پا به پاي اون پيش برم فيلم ليلي و مجنون بازي ميكردم. من هدفم خيلي والاتر از عشق بود، من هدفم پرواز به امريكا بود و تنها راه حلي كه ميديدم ازدواج با ليلي بود. پيشنياز يك ازدواج با دختري كه توي امريكا زندگي كرده فقط و فقط يك عشق واقعي و همه جانبه بود و بس.
توي كونم عروسي بود، بليط و ويزاي سفر به آمريكا رو در جيبم حس ميكردم. هر روز بيشتر وقت ميگذاشتم تا به هدفم برسم. ماهها با ليلي از طريق تلفن در ارتباط بودم و ارتباطمون كاملا مستحكم شده بود، بارها ليلي به من زنگ زد و با هم صحبت ميكرديم. توي همين گير و دار بود كه ليلي تصميم گرفت چند روزي رو به تهران سفر كنه و به خونه من بياد و مهمون من باشه.
روز موعود فرا رسيد و ليلي اومد تهران و من هم رفتم فرودگاه استقبالش و به اتفاق رفتيم خونه. ليلي دو هفته تهران پيش من بود و به عبارتي دو هفته با هم زندگي كرديم، توي اين دو هفته هر روز سر كار ميرفتم و شبها رو هم توي خونه با ليلي ميگذروندم. خيلي كم از خونه بيرون رفتيم كه مبادا كسي ليلي رو با من ببينه. هر چند براي ليلي اصلا مساله اي نبود و بارها به من گفت كه من يك شخص آزاد هستم و از يك جاي آزاد به اينجا اومدم و اصلا دوست نداشت كه محدودش كنم. ولي در عمل نميخواستم كسي به غير از من ليلي رو صاحب بشه. چون مطمئن بودم توي اين تهران گرگ زياده و به سه سوت اين گرگها بليط پرواز به امريكا رو از جيبم بيرون خواهند كشيد.
خلاصه اينكه توي اين دو هفته مدام بهش گير ميدادم كه ازدواج كنيم و حتي يك بار بهش گفتم كه يه بچه به دنيا بيار و بگذار اينجا پيش من كه هميشه من رو به ياد تو بندازه.
دو هفته تموم شد و ليلي برگشت آمريكا و از اون روز به بعد گير دادنهاي من بيشتر شد و روزي ۲۰۰ بار بهش پيشنهاد ازدواج ميدادم و ميگفتم كه من هم ميام آمريكا پيش تو و يك زندگي خوب رو شروع ميكنيم و با هزار وعده و وعيد، يك زندگي خوب و عاشقانه در كنار هم رو براش مجسم ميكردم. ولي ليلي به اين راحتي قبول نميكرد و ميگفت كه هنوز خودم دستم به جايي بند نيست و نميتونم تو رو با خودم ببرم. حتي يك بار هم ازش درخواست كردم كه ازدواج غيابي بكنيم و يك بار هم ازش خواستم كه بعنوان نامزد درخواست ويزاي نامزدي بكنيم ولي قبول نكرد.
ميدونستم كه ليلي براي بردن من به آمريكا هر كمكي كه بتونه انجام ميده ولي اين گير دادنهاي من براي ازدواج و رفتن به آمريكا ليلي رو از نيت پليد من آگاه كرد و هر روز از من دورتر شد. من هم كه كاملا قضيه رو حس كرده بودم و ميدونستم كه ليلي ديگه به هيچ عنوان بردن من به امريكا رو قبول نميكنه بهش گفتم كه يكي از دوستانش رو براي ازدواج با من معرفي كنه كه من بتونم بيام آمريكا.
ليلي با شنيدن اين حرف از اين رو به اون رو شد و كاملا فهميد كه تمام عشق و عاشقي و گريه و زاري هاي عاشقانه همش الكي بوده و هدف من از صحبتهاي عاشقانه و كشيدنش به يك قضيه احساسي چيزي جز عزيمت به امريكا نبوده. ليلي خيلي حساس بود و دوست نداشت كسي كه بهش دلبستگي پيدا كرده به خاطر رفتن به امريكا حاضر بشه با كسي ديگه اي به غير از اون ازدواج كنه و اين كار رو يك نوع خيانت محسوب كرد و وقتي كه من بهش گفتم كه حاضر هستم با يك شخص ديگه اي ازدواج كنم و به امريكا برم بسيار شاكي شد و روابط دوستانه و عاشقانه من و ليلي در همينجا رو به سردي گذاشت و كم كم به پايان رسيد و من به جاي بليط و ويزاي آمريكا يك عدد دست خر نوش جان كردم.
هنوز بعضي روزها كه در اصل ديروقت و نصف شبهاي آمريكا ميشه بهش زنگ ميزنم و آه و ناله و فغان ميكنم و ميگم كه دارم از فراغش ديوونه ميشم و عشقم از دستم رفت و داغون شدم و همه چيزم به باد رفته و ديگه اميدي به زندگي ندارم و دنيا برام مفهومي نداره و سرخورده شدم و از اين جور كسشعرا.
ولي ديگه كو گوش شنوا، دستم براي ليلي رو شد.




:: نامه اي از هلن ::

محسن عزيزم خواسته بودي حرفهام رو براي خوانندگان وبلاگت بنويسم ، نوشتم... اگه باز هم خواستي مينويسم. شايد زياد خوب نتونسته باشم بنويسم ولي بخونش و اگه خواستي بذارش توي وبلاگ.
حالا لابد شما خوانندگان اين وبلاگ ميپرسيد اين هلن كسخل چطوري وارد جمع دوستان محسن شده. راستش مدتي پيش بود كه يكي از دوستانم آدرس چندتا سايت باحال ايراني رو به من داد. منم كه دلم براي ايران و بچه هاي ايران خيلي لك زده و هر چيزي كه رنگ و بوي ايران رو بده حسابي باهاش حال ميكنم تصميم گرفتم از اين سايتها ديدن كنم. يكي از سايتهايي كه خيلي باهاش حال كردم اين وبلاگ توت فرنگي بود. تمام يادداشتها و آرشيو و كامنتها رو هم خوندم. به قول محسن كه بهم گفت خيلي حوصله و علاقه ميخواد كه همه نوشته هاي من رو بخوني. ولي دوست داشتم و خيلي چيزها در مورد روابط بچه هاي ايران دستم اومد. راستش يك كمي دلم گرفت كه بين بچه هاي ايراني، پسر و دختر اينقدر فاصله به وجود اومده. يعني حتي انزجار رو از توي كامنتها و نوشته هاي پسرها نسبت به دخترها و دخترها نسبت به پسرها رو به روشني ميشه حس كرد. ولي در نظر من اينها همش تقصير خود ما دخترهاست. خواهش ميكنم سوء تفاهم نشه. من دخترم و اينو نميگم كه دل شما پسرها رو بدست بيارم و اصلا اهل كون ليسي پسرها هم نيستم. فكر ميكنم كه پسرها هم در اين گوه بازيها بي تقصير نيستند. الان روابط ۹۰% دخترها و پسرها رو ميتوني در يك جمله خلاصه كني. "يك سري پول ميگيرن و يك سري مجاني ميدن كه حداقل اين مورد دوم از اولي بهتره".

:: كرم از خود درخته!!! ::
من وقتي از ايران اومدم فقط ۱۶ سالم بود و اونموقع توي ايران خيلي عشق بود و اين بند و بساطها و دودره بازيها نبود. هر دختري اگر دوست پسرش مثل لوله آفتابه براش خرج نكنه (موبايل و ماشين و كادو و لباس و...) خداحافظ!!! و وقتي هم كه يك Baby پيدا ميشه كه آدم باشه و اهل Romance باشه حسابي تا خرخره پياده ميشه. خلاصه چي ميشه؟ پسره پيش خودش ميگه: "عشق چيه؟ كشك چيه؟ ميرم ۱۰ هزار تومن خانوم ميكنم نه ناز داره نه خرج بيخودي". اينجاست كه ما دختر خانومها ميفهميم كه كلاه سر خودمون رفته و ميفهميم كه چرا پسرها حوصله دوست دختر و عشق رو ندارن. وقتي هم كه پسرها حوصله عشق رو نداشته باشن ديگه جايي براي ما وجود نداره چون اگه كسي به ما عشق نورزه و عشق رو از ما خانومها بگيرن سراسر كينه و نفرت ميشيم. مگه نه؟
پارسال بعد از ۱۳ سال اومدم ايران (خوب ديگه سنم رو هم گفتم كه ۲۸ سالمه) به هر حال، وقتي اومدم ايران ديدم ايران خيلي عوض شده اون موقعها كه من ايران بودم جنگ بود و خرابي زياد بود. ولي الان چهره شهر بهتر شده ولي از يك چيزي دلم گرفت. مثلا من هيج وقت فاحشه ايراني نديده بودم. اونم خيلي سن پايين. ولي الان فراوون شده. كنار خيابون پر بود از اين خانومهاي كوچولو كه در انتظار آقايون پير و جوان منتظرند. براي چقدر؟ (۱۰ تا ۲۰ دلار و شايد هم كمتر و بيشتر) واقعا اين ديگه خيلي دردناكه. تازه خنده دار تر از همه اينه كه اين خانومها خيليهاشون از جلو نميدن بلكه بدليل نجابت و... فقط از در عقب ميدن. Wow اين نجابتشون من رو كشته.
حالا ماجراي من: خلاصه من بدبخت هم كه از اين برنامه ها خبري نداشتم يك روز كه ماشين خواهرم خراب بود آژانس گرفتم كه برم جردن خريد. خريدم كه تموم شد با ۲ تا كيسه پر اومدم سر خيابون كه يك تاكسي بگيريم و برم خونه.از شانس بد من تاكسي نبود ولي تا دلتون بخواد ماشينهاي ديگه جلوي پام سبز ميشدن. منم تعجب كرده بودم كه داستان از چه قراره. آخه يك توضيح بدم كه اينجا توي امريكا از اُتوزدن و اين چيزها خبري نيست. و اگه يك نفر بخواد جلوي ماشين رو بگيره فكر ميكنن طرف خُله و گاز ميدن و ميرن. ولي من اون روز ته دلم گفتم قربون اين ايرانيها برم كه چقدر مردم دوستن و چون ديدن كه يك دختر با ۲ تا كيسه سنگين كنار خيابون ايستاده و تاكسي گيرش نمياد جلوي پاش ترمز ميكنن كه كمكش كنن. (جون ننشون). خلاصه داشتم توي دلم آمريكاييها رو حسابي فحش ميدادم كه يه ذره معرفت ايراني ندارن و بايد بيان از اينجا ياد بگيرن. خلاصه بي اقرار يك صف ماشينهاي مدل بالا جلوي من درست شده بود من هم رفتم جلو همينكه خواستم سوار يك ماشين پژو بشم... آقاهه دراومد به من گفت: "جووووووووووون.. هيكلت رو بخورم... چند؟" يكدفعه مخم سوت كشيد. در رو كه نيمه باز بود محكم بستم و گفتم: "خفه شو پيري پدرسگ تو هم سن باباي مني..." در همين حال بود كه بالاخره يك تاكسي از راه رسيد و ايستاد و من سوار شدم. گفتم: "آقا هرچي پول ميخواي بهت ميدم من رو دربست برسون به خونم كه توي.... است" راننده تاكسي بدبخت ترسيد و گفت: "خانم اتفاقي افتاده؟" و من هم همه رو توضيح دادم. يك دفعه خندش گرفت و گفت: "خانوم شما مثل اينكه اينجا زندگي نميكنيد". منم يه ذره بهم برخورد و گفتم: "چطور مگه؟" گفت: "اي بابا... اونجا رو نگاه كن... ببينيد چند تا دختر جوان ايستادن و توي دلشون قنج ميره كه يكي بلندشون كنه." منم به آقاهه گفتم تو رو خدا يك ذره برو جلوشون ببينيم سوار تاكسي ميشن يا نه... آقاهه راست ميگفت چون هيچكدومشون با نزديك شدن تاكسي خوشحال نشدن. راننده تاكسي هم كه جنس خرابي داشت مخصوصا جلوي پاشون ترمز ميكرد. جلوي پاي ۲ تا دختر جوون كه يكيشون به خدا شايد ۱۴ سالش بود و به زور آرايش بزرگتر نشون ميداد ترمز كرد و اونها سعي كردن كه به روي خودشون نيارن و تا تاكسي رو ديدن روشون رو كردن يك طرف ديگه.
خلاصه بعد از اون جريان كم كم گوشي اومد دستم. ايندفعه هر بار ميخواستم برم بيرون سعي ميكردم خوش تيپ نباشم. و تيپ معمولي بزنم كه خدايي نكرده آقايون عزيز اشتباه نگيرن منو. ولي نميدونم اين چيزها تقصير كيه. نميشه همه چيز رو گردن حكومت انداخت. من موافق حكومت نيستم ولي مجموعا نميشه همه بدبختيها رو انداخت سر حكومت، درسته كه كار نيست و همه جوونها بيكارن و همين بيكاري باعث ۱۰۰۰ تا فساد اخلاقي و بي بندباري ميشه ولي همش هم تقصير اونها نيست. من فكر كنم يك ذره هم كرم از خود درخته.

:: محسن: ::
كرم بريزيد ، لذتش رو هم ببريد.




:: ایمیل وارده از حجت الاسلام امید ::

سلام
چون ميدونم خيلي كار داريد ميرم سر اصل مطلب.
اولين بار بود كه وبلاگت رو خوندم و فهميدم ايدز داري، برات متاسفم كه تا حالا كه فكر مي كنم 27-28 ساله باشي دوره جوونيت رو اكثرا به چيز هايي كه نوشتي گذروندي پس البته حقت بوده كه ايدز بگيري وتمام زندگيت رو با دلهره بگذروني. متوجه اين شدي كه تا حالا از لذت هاي دنيا فقط از اين كار لذت بردي پس باز هم برات متاسفم كه اين همه چيز تو دنيا هست تو فقط به اين چسبيدي از مزه دهنت معلومه كه بچه مايه داري و تا حالا نشده كه يك شب سرت رو گرسنه رو زمين بگذاري فكر كردي خدا براي چه هدفي تورو آفريده؟براي اين كه همش با اين واون بپري و حال كني يه آدم بزرگي ميگن:خوش به حال اونايي كه موقعي ميميرن گناهاشون رو با خودشون خاك كنن يعني موقعي كه مرده گناهاش زياد نشه كه البته اثرات كارهاش تو دنيا هست اون وقت هست كه شماره انداز گناها سر به فلك ميزنه خيلي بيشتر از شماره ويزيتور وبلاگت ميشه ميدوني به غير از ضرر زدن به جامعه و دختر هاي ديگه و مريض كردن بقيه همين عادي سازي چه اثراتي داره و چه عذابي در انتظار؟
عادي سازي يعني به مني كه تا حالا كاري نكردم بگي كه خيلي هم بد نيست و حتي برام جا بندازي كه خوب هم هست كه اين بد يا خوبي جاي بحث داره تو دو حالت داري : يا خيلي احمقي يا شجاع چون كسي كه اين طوري جلوي خدا استاده يا نميدونه كه خدا كيه و واقعا خله كه نتونسته بفهمه يا ميدونه و جسارت داره البته خيلي ها خواستن اين كارو بكنن اما آخرش هر كاري كه كردن مردن و خاطراتشون هم ذره اي به ياد نموند به عنوان يه ايروني يه نصيحتي بهت مي كنم.بيا براي اولين بار هم كه شده سود كن.تو كه تا حالا هر كاري خواستي كردي بيا اين هم امتحان كن اگه بدت اومد من خودم نوكريتو مي كنم دو سه ماه گناه نكن البته نه براي اينكه پوز منو به خاك بكشوني براي دلت
يه ماجرا مي گم و والسلام
روز عاشورا حربن زياد سپاهي داشت عظيم و جلوي امام حسين(ع) را گرفت و باعث اين جنگ همين بود(البته به اندازهاي) بعد كه امام خواست رد شود و به بقيه راه ادامه دهد اجازه نداد و جلوگيري كرد امام فرمود مادرت به عزايت نشيند منظور امام نفرين نبود بلكه مي خواست گوشزد كند كه من هم مادري دارم و ياد آوري كند مادرش دختر رسول الله بوده در همين حال حر عوض مي شود و در دقيقه نود پشيماني خود را ابراز مي كند و به امام ملحق مي شود و اولين شهيد راه اربابش مي شود منظورم از اين نوشته اين بود كه هر چقدر هم خون به دل حضرت زهرا كرده باشي كار حر را كه باعث شهادت مردان و اسيري زنان شد را نكرده اي پس سر عقل بيا اين حرف ها رو اگر با دوستات خوندي خواهش مي كنم يه بار هم تنها بخون. شرطمون يادت نره و با من در ارتباط باش و از امام خمینی و امام خامنه ای درس عبرت بگیر.
از ما گفتن بود خيلي دوست دارم با اين استعداد نوشتني كه داري فكرت و روحت رو در راه ديگري خرج كني.
یا علی

جوابیه محسن :
علیک سلام؛
یک روز دخترها برای من عکس سینه با I Love Mohsen میفرستن، یک روز هم از این نوع ایمیل ها به دستم میرسه. به جون شما من خودم از صبح تا شب برای جوانهای غیور این مملکت روضه میخونم که دست به کس نزنید که جیزه. ولی این کیر لامصبشون مگه میزاره. حالا چپ و راست آیه و حدیث تلاوت کنید که کس نکنید میرید تو جهنم و خدا چوق تو کونتون میکنه ولی کسی گوشش بدهکار نیست. یعنی در اصل کسی کیرش بدهکار نیست به این حرفها. به قول یک دوست ما که توی این دنیا از بس این حجت الاسلام ها چوب توی کونمون کردن به اندازه کافی گشاد شدیم که چوب خدا برامون زجر آور نباشه.
به هر حال خوانندگان عزیز خودتون میدونید و این امید خان. من دستتون رو گذاشتم توی دست هم هر چی خواستید و نخواستید جواب این حجت الاسلام را بدید.
یا علی







Tuesday, February 18, 2003


سارا - مداد از تهران لطف کرده برای من عکس ویژه فرستاده. قراره که دهنش رو سرویس کنم و فردا عکس کامل سارا رو از رخ و نیمرخ بزارم توی وبلاگ که باهاش آشنا بشید.
18 سالشه، بیچاره خیلی زود جنده شده. از اون جنده های مفت و مجانیه که با یک آبنبات چوبی میتونید بکنیتش.
منتظر باشید.







Friday, February 14, 2003


:: دیه تخم چپ آقایون = دیه یک زن ::

ماده ۴۳۵ از قانون جزاي كيفري:
"اگر دو بيضه دفعتاً- هر دو با هم - از بين بروند، ديه ي كامل به آن تعلق ميگيرد .بيضه ي چپ دو ثلثِ ديه ي كامل و بيضه ي راست ثلث ديه ي كامل"

نتيجه گيري:
آنچه من از اين قضايا برداشت كرده ام اين است كه:
جان يك زن= نصف ديه ي كامل
بيضه ي چپ آقايان = دو سوم ديه ي كامل.
یعني اگر ديه كامل را به فرض ۱۵۰۰۰ تومان فرض كنيم آنوقت ديه ي قتل عمد يك زن مي شود: ۱۵۰۰۰تقسيم بر دو كه مي شود ۷۵۰۰
اگر بيضه ي چپ ارزشمند آقايان آسيب ببيند ۱۵۰۰۰ تقسيم بر سه كه مي شود ۵۰۰۰ و آنوقت ۵۰۰۰ بايد ضربدر ۲ بشود كه آنوقت جواب محيرالعقول و باورنكردني ۱۰۰۰۰ به دست مي آيد !!!!!
متوجه شديد؟
مرگ من يكبار ديگر اين را مرور كنيد. تا بفهمید چقدر تخم چپ ما آقایون با ارزشه، پس چپ و راست هر چیزی را حواله تخم چپتون نکنید که اندازه کل هیکل یک خانم می ارزه. یعنی به عبارتی شما 2 تا خانم توی شورتتون همیشه همراهتون هست، هر وقت خواستید یکیش رو بفروشید و بدون منت یک خانم باهاش بخرید. به این میگن عدل الهی، خدا هم گفته که جان خانمها از تخم چپ آقايان هم كمتر مي ارزه.
در آخر هم لازم میدونم به دختر خانمهای گل عرض کنم که حواسشون جمع باشه وقتی که مشغول لیس زدن تخمهای یک آقای تخم طلا هستید خیلی مراقب باشید چون اگه خدایی نکرده تخم چپ آقایون رو گاز بگیرید باید خودتون و خواهر کوچیکتون رو به عنوان دیه به آقاهه تقدیم کنید. حتما حواستون باشه که تخم آقایون را با لطافت و ظرافت و به آرامی در دهان خود شستشو دهید و سپس 1000 بار قربون صدقش برید و ماچش کنید و بزارید روی چشمتون که از کل هیکلتون بیشتر ارزش داره.







Sunday, February 09, 2003


ایمیل وارده از یک کسکش افغان

لطفا با لهجه افغانی مطالعه فرمایید..

سلام حاج محسین
بانده هم یکی از خواننده های وبلاگ شما مباشم
من از کابل افغانیستان هستم. سی (3) سال تحصیلات خود را در تهران تمام کردم و فیلَن هم در هرات افغانیستان در یک دفتر UN کار مِکنم.
این که میگی دختر برای گاییدن است دروغ نَمیگویی. من هم یک ماجرایی در تهران داشتم. دختر را که اسمش الاها (الهه) بود بسیار دوست داشتم ولی او فقط پولم را دوست داشت. ماهانا (ماهانه) 200 تا 250 دلار آمریکا از افغانیستان برایم میرسید و من نصفی بیشتریش را خرج جنده خانم مِکردم. متاسیفانه وقتی فهمیدم که کار از کار گذشته بود. و من هم درسم تمام شده بود و ناچار برگشتم.
اما این را هم بگویم اگر این دفعه گذرم با تهران افتاد مثل داستان برادران افاغینه و کونهای باد آورده کون الاها (الهه) را پاره مِی کنم. البته تنها نه یک 20-30 افغان را هم همرای خود شریک مِکنم.
با تقدیم احترام – ع. ح از افغانیستان

نظریه افغانستانی به زبان محسن توت فرنگی
تاله سگ* افغانی، گر تو خجالت نمیکشی به دخترهای ایرانی بی احترامی میکنی؟
حالا چون آمریکا اومد شاشید توی کشورتون فکر کردید خیلی کارتون درسته؟ حالا زبونتون برای ما دراز شده؟ کسکشای افغان مگه من بمیرم که بذارم کسهای ایران رو بکنید. خود جاکش افغانیت کم بودی حالا میخوای 20-30 تا افغان رو هم با خودت توی کردن کون الهه شریک کنی؟ واقعا که... تو کم بودی و اون 20-30 تا رفیقت با او قیافه های بدتر از انتون. لابد همگیتون میخواهید با دوچرخه تشریف بیارید الهه رو بکنید؟ تشریف بیارید... قدمتون روی جفت تخمامون.
واقعا خاک بر سر الهه و امثال الهه ها که به خاطر پول حاضر میشن با یک افغانی صحبت کنن. چه برسه به اینکه بهشون کس و کون بدن. من مدام کون خودم رو جر میدم میگم دخترهای این دوره و زمونه همشون لاشی و جنده شدن نگید نه.. نگید عشق و فلان و بیسار... نگید دختر پاک هم پیدا میشه... اینم از دخترهای ایرانی که به خاطر پول از کون دادن به این افغانیهای زشت و بدترکیب هم دریغ نکردن. این همه پسرهای ایرانی خوشتیپ و خوشگل کس و کونتون میذاشتن بس تون نبود؟ حالا تشریف ببرید به 20-30 تا افغانی که از صبح تا شب گل لقد میکرده آویزون بشید. ای خاک تو سر بی لیاقتتون دخترهای ایرانی. حالا آوازه دخترهای جنده ایران به افغانستان هم رسید. حالا دیدید افغانیها هم فهمیدن که دخترهای ایرانی فقط به درد گاییدن میخورن... ما که توی کشورمون جنده کم نداریم پس افغان ها شما هم استفاده کنید... نوش جونتون...
* تاله سگ = توله سگ







Friday, February 07, 2003


:: برادران افاغنه و کونهای باد آورده ... ::

ایمیل وارده

سلام من پسری هستم که از دخترها کیر زیاد خوردم حالا میخوام یک نمونشو واستون تعریف کنم. قضیه اذ این قراره که من یک دوست دارم که یکی از جاهای توپ شهر بوتیک داره منم گاهی اوقات مواقعی که بیکارم میرم پیش اون چون جیگرای توپی میان اونجا ومنم میرم گاهی اوقات یک کمری از غذا در میارم یادمه پارسال تابستون رفته بودم پیشش و باهم جلو در مغازه ایستاده بودیم که یک دختر ( از اون جیگراش ) با مامانش داشت ازاونجا مغازه ها رو میدیدن که تا منو دید خنده ای کرد منم مخم سوت کشید و کلی با خودم حال کردم و اول مونده بودم چیکار کنم که دوستم گفت خره چرا معطلی بپر بهش شماره بده منم پریدم تو مغازه و حالا شانس تخمی من کاغذ گیرم نمیومد که بعد از یک ساعت اینور اونور کردن دوستم بهم یک دستمال کاغذی داد که فکر کنم دماغی هم بود منم فوری روش شماره همراهمو نوشتم و رفتم جلو بهش بدم حالا تصور کنید مامانشم کنارش بود و مواظب دخترش که مبادا کسی بخورش من با خودم گفتم تازه این ننش باهاشه اینجوری حال میده اگه ننش نبود حتما همونجا می کشید پائین می گفت بیا بکن توش خلاصه به هزار فیلم و کلک شمارمو بهش دادم و از صحنه دور شدم و اصلا نمی دونم دیوونه یارو شده بودم و بی صبرانه منتظرتماسش بودم تا بعد از دو روز زنگ زد و خودشو نگار معرفی کرد و باهم دوست شدیم خلاصه من کلی عاشق خانوم شدم خدائیشم چی بود شماره خونمونم بهش دادم شبا زنگ میزد دو سه ساعت باهم صحبت می کردیم یک هفته ای به همین منوال گذشت در ضمن اینو بگم که من یک داداش دارم چهار سال از خودم بزرگتره و صداش کپی منه و اون موقع من هنوز ماشین نداشتم و اون داشت خلاصه من یک شب با دوستام بودم و شب خونه نیومدم این نگار خانوم از اونجائی که میترسید تو پرینته تلفنه خونشون شماره همراهه بنده لو نره زنگ می زنن خونه ما و داداشه بنده رو اول به جای بنده اشتب می گیرن البته این اشتباه خیلی زود فهمیده میشه و ایشون اصلا به روی مبارک نمیارن و شروع به صحبت کردن با داداشه من می کنن و می گه اره بهزاد بچست و از کس و شعر ها چون من همسنش بودم ( 19 سال ) خلاصه با داداشم طرح دوستی می ریزه و واسه دو روز بعد قرار میزارن و دیگه به من زنگ نزد و به موبایل داداشم زنگ می زد من فرداش اومدم خونه داداشم صدام کرد وگفت این نگار کیه منم گفتم واسه چی و اونم قضیه رو واسم گفت و منم شاکی شده بودم و گریم گرفت با داداشم بحث کردم که چرا این کارو کرده چون اون رو دوست داشتم و اونم گفت: کونی که خارش می کنه به کردن سفارش می کنه و گفت خاک تو سره تو که به همچین جنده هائی دل می بندی داشتم از عصبانیت دیوونه می شدم. بهم گفت واسه فردا باهاش قرار گذاشتم توهم بیا تا کاری کنیم خانوم هیچوقت فراموش نکنه. منم که دیدم دختره تو زرد از کار دراومده گفتم باشه . فردای اون روز داداشم با یکی از دوستاش که باغ داشت هماهنگ کرد و منو با دوستش و باغبونش که افغانی بود گذاشت و رفت سر قرار ماهم تو باغ انتظار میکشیدیم تا عروس رو بیارن بالاخره اومدن تو باغ منم قایم شده بودم و اومدن تو ساختمان باغ و دوستش به باغبونش گفت سگها رو ول کن اونم سه تا سگ تو باغ ول کرد که من خودم از دیدنه سگها ریده بودم چه برسه نگار جون بعد از چند دقیقه من اومدم تو تا نگار منو دید رید به خودش و فهمید که دیگه کسه رو از دست داده خلاصه این خانومه عزیز رو ما سه نفر ( من و داداشم و دوستش) چنان گائیدیم که ربشو یاد کرد و مثل بارونه بهار گریه می کرد و التماس می کرد و تازه بعد از ما نوبت به اون باغبونه افغانی رسید از سرو ریختش حال من بهم میخورد چه برسه به اون بینوا که باید به اون میداد خلاصه همگی خود خانومو به اتفاق خواهر و مادرشون گائیدیم اخ که چی کیفی داره یکی رو که ازش نفرت داری رو بکنی و اونم زارزار گریه کنه و بهت التماس کنه البته اینو بگم خانوم کسش پلمپ بود و ما بناچار از کون ایشون رو مورد لطف خود قرار دادیم تا درسی باشد برای نسلهای اینده و نگار رو با کونی پاره در نزدیکی خونشون رها کردیم و این بود ماجرای کیر خوری و کیر کنی من و نگار. و این شد که دیگه من دلمو بهر لجنی ندم...

نظرات فنی و مهندسی حاج محسن در مورد این ماجرا
بچه ها از این ماجرا درسهای زیادی میتونید بگیرید. به نظر من نکته مهمی که توی این ماجرا به چشم میخوره اینه که روشهای زیادی برای سرویس کردن دهن دختره های لجن وجود داره و این روشها رو میتونید از برادر بزرگتر خود که دارای تجربه بیشتری نسبت به شماست فرا بگیرید.
بعضی از رفقا فکر میکنن برای اینکه روی دخترها رو کم کنن باید کس دختره رو بگایند، ولی باید عرض کنم که اگر قصد دارید دهن یک دختر رو سرویس کنید سعی کنید حتما کیر کلفتتون رو تا دسته به درون کون دخترخانم موردنظر فرو نمایید، دقت داشته باشید که از خیس کردن کیر خود با تف خودداری کنید، حتی المقدور سعی کنید از مواد روان کننده مانند روغن موتور و یا گریس نسوز استفاده کنید، به پیشنهاد هم میتونید از روغن ترمز استفاده کنید تا کیرتون درون کون دختره حسابی ترمز کنه. با این کار آنچنان خوش به حالتون میشه که نگو و نپرس. راستی تا یادم نرفته این رو هم بگم که مطمئن باشید اگر دختری را از کس بکنید خیلی بهش لطف کردید چون توی مملکتی که تعداد پسرها از دخترها کمتره مطمئن باشید کیر شما تقاضاهای زیادی خواهد داشت و هر دختری که یک کیر ناناز گیرش بیاد باید خدا رو 100 هزار مرتبه شکر کنه، پس قدر کیر خودتون رو بدونید و کیرتون رو الکی دست هر کس و ناکسی ندید.
خلاصه اگه تصمیم داشتید پوز دختری رو بزنید حتما کونش رو مورد الطاف بیکران کیر خودتون قرار بدید و آنچنان کونش رو دو دستی بغل کنید و کیرتون را یکمرتبه و بسیار متواضعانه و مخلصانه به کون دختره وارد کنید و از پشت موهای دختره رو بکشید که کونش قشنگ قنبل بشه و با یک فشار ناگهانی کاری کنید که کونش قرررررررچی صدا بده، شنیدن صدای قرررررچ از اهمیت خاصی برخورداره چون این صدا شما رو از جر خوردن کون طرف آگاه میکنه، حالا اگر این صدای قررررچ با صدای جیـــغ ممتد دختره همراه بشه دیگه حتما باید دلتون خنک بشه، چون با شنیدن این صدا مطمئن باشید که کون طرف گاییده شده و دیگه غلط بکنه زبون درازی و جنده بازی دربیاره.
در ضمن مثل این دوستمون اگه یکی از برادران افاغنه رو هم میشناسید حتما برای گاییدن کون دختره دعوتش کنید که اگه خدایی نکرده فردا گذرمون به کشور افغانستان افتاد هم رفیقی اونجا داشته باشیم
البته از دوست خوبمون که این ماجرا را برامون ایمیل کردن یک سئوال هم داشتم و اون اینه که توی ماجراتون گفته بودید که 3 تا سگ گردن کلفت هم توی باغ بوده، میخواستم بدونم آیا اون 3 تا سگ قبل افغانیه دختره رو کردن یا بعد از افغانیه؟
حالا دختر خانومهای گل و بلبل به من بگن که اگر توی یک چنین موقعیتی قرار بگیرن بازم زبونشون به اندازه کیر من درازه یا نه؟







Tuesday, February 04, 2003


:: ماجــــرای خــــرهای مــــایه دار ::

ایمیل وارده از حاج امیر:
http://www.haj-amir.blogspot.com/

قضيه مربوط به سه سال پيشه. من بابام يه مغازه لباس فروشي داره كه من اون موقع ها وقتهايي كه كلاس نداشتم ميرفتم همونجا چون مغازه سر نبشه و از دو طرف شيشه سكوريت و خلاصه وقتي ميري اونجا همينطور ماهيها رو ميبيني بيرون مغازه پرپر ميزنند و خلاصه آب و هواش كلي توپه. راستي اينو بگم كه ما لباسهاي زنونه ميفروشيم و خيلي از همون ماهيها هم اكثرا ميومدن تو كه واسه خودشون لباس بخرن. راستش من اون موقع يه بچه مثبت كامل بودم و اصلا بين يه دختر و يه پرتقال تامسون هيچ فرقي نميديدم. خلاصه اين كه هيچ وقت حتي به ذهنم هم نميرسيد كه مثلا باب دوستي رو با يكي از اين دخترايي كه ميان تو باز كنم و اين در حالي بود كه من واسه اينكار همه جور امكاناتي داشتم. با خودم ميگفتم كه حالا مثلا با يكي از اين جونورا دوست هم شدي و هي با هم رفتين بيرون و شام خوردين و هي به هم تلفن زدين و ... كه چي؟ خب اين همه كاراي بهتر هست كه ميتونم انجام بدم و بيشتر هم لذت ببرم. تازه دوست هام رو هم نصيحت ميكردم كه شماها مختون تاب داره كه از صبح تا شب واسه تور كردن يكي دو تا دختر خودتونو جر ميديد. اما يه روز بعد از ظهر كه دقيقا يادمه كه دوشنبه بود تو مغازه نشسته بودم و داشتم كتاب ميخوندم يه دفعه متوجه شدم يه صدايي داره بهم ميگه ببخشيد آقا اون لباس پشت سرتون كه تن مانكنه چنده؟ منم بدون اينكه سرم رو از رو كتاب بردارم قيمتش رو گفتم. اما نميدونم يه دفعه چي شد كه سرمو آوردم بالا و بهش نگاه كردم. الان كه ميخوام بگم نميدونم چي بايد بگم اما واقعا تا حالا هيچ دختري رو به اين زيبايي نديده بودم. به محض اين كه چشمم بهش افتاد پاهام شروع كردن به لرزيدن و قلبم داشت با تمام سرعت ممكنه ميزد. من تو همين احوال بودم كه دختره برگشت گفت ميشه پرو كنم؟ ( اگه ميخوايد صحنه رو تصور كنيد بايد بگم دقيقا يه چيزي تو مايه هاي فيلم موتور هزار اونجايي كه برزو ميخواد پنچري ماشين دختره رو بگيره ). هيچي نميتونستم بگم. دهنم قفل شده بود. فقط تونسنم يه دونه از اون مدل لباس رو بذارم جلوش و بعد با دستم يكي از اتاق هاي پرو رو نشونش دادم. واقعا گيج شده بودم ديگه هيچي نفهميدم تا زماني كه از اتاق بيرون اومد و لباسو گذاشت جلومو گفت ميخوامش. منم سريع يه فيش نوشتم تا بره صندوق پرداخت كنه. تو همين فاصله اي كه رفت به طرف صندوق فقط يه لحظه يه فكري به ذهنم رسيد و سريع دستمو كردم تو جيبمو دسته كليدم رو در آوردم و با سرعت يه تيكه از زير بغل لباس رو با لبه كليد پاره كردم و گذاشتمش تو پلاستيك و وقتي دختر اومد بدون اين كه نگاهش كنم فيش رو ازش گرفتم و پلاستيك رو بهش دادم. عرق سردي تمام بدنم رو گرفته بود. داشتم ميلرزيدم. ديدم وضعم خيلي خرابه اين بود كه اور كتم رو پوشيدم و رفتم بيرون. بدون اين كه قصد داشته باشم يه دفعه ديدم تو پارك نزديك مغازمون روي يه نيمكت نشستم. ساعتو نگاه كردم هشت ونيم بود. با خودم گفتم خدايا من چه مرگم شده چرا يه دفعه اينجوري شدم؟ با خودم فكر كردم عشق كه ميگن يعني همين؟ اين فكرو كه كردم از خودم بدم اومد چون تا ديروز به خاطر همين حس كه تا حالا تجربش نكرده بودم همه دوستام رو مسخره ميكردم. با خودم كفتم آخه كره خر اين كجاش عشقه؟ اصلا عشق يه چيز ديگست آدم كه با يه دفعه ديدن كسي عاشقش نميشه. باز با خودم گفتم خوب ديوونه اگه عشق نيست پس چيه كه بخاطرش لباس دختره رو پاره كردي كه دوباره برگرده؟ اعصابم خورد شده بود با خودم گفتم عشق يا هر كوفت ديگه اي كه باشه من هر جور شده بايد با اين دختره دوست بشم. باز با خودم گفتم خب احمق تو كه تا حالا با هيچ دختري صحبت نكردي و اصلا بيغ بيغي چطوري ميخواي يه همچين دختري رو تور كني؟ شايد باورتون نشه اما اين دفعه كه ساعتمو نگاه كرد ديدم ساعت سه شبه؟ باورم نشد. دورو برو نگاه كردم ديدم پارك خلوت خلوته و هيچكس تو پارك نيست. سريع رفتم بيرون ديدم همه مغازه ها بستن. با خودم گفتم واي حالا چطوري برم خونه؟ همينطور كه به طرف خونه ميرفتم با خودم فكر ميكردم كه چه دروغي سرهم كنم تا قابل باور باشه و اين دير اومدنم رو توجيه كنه كه يه دفعه يه فكري به ذهنم رسيد. دوباره دستم رو كردم تو جيبمو و كليدهامو در آوردم و با يكي از كليدها پشت سرم رو يه مقدار خراش دادم تا خون بياد. با همين وضعيت رفتم خونه به محض اينكه درو باز كردم ديدم بابام و مامانم پشت در نشستند. بابام بدون اينكه چيزي بگه يكي زد تو گوشم و بعدش گفت ميخواي ما دق كنيم؟ تا حالا كجا بودي؟ منم كف دستام رو كه يه مقدار خوني شده بود رو نشونش دادمو و گفتم موقعي كه داشتم ميومدم دو تا كوچه پايين تر چند تا پسر مست كرده بودند و يكيشون بهم گير داد و اون يكي هلم داد و سرم خورد كنار جدول و ديگه هيچي نفهميدم تا ديدم تو خونه علي اينام. ديده بود من افتادم منو برده بود خونشون. بعد بابام گفت ميمرد اگه يه زنگ ميزد تا ما از نگراني دربيايم؟ منم گفتم تلفونو نداشت بعدش هم فكر ميكرد شما هنوز از اصفهان برنگشتيد. منم بيست دقيقه پيش بهوش اومدمو سريع اومدم خونه. بعد مامانم اومد سرموببينه كه تا اومد جلو دست بزنه نذاشتمو گفتم تورو خدا دست نزن خيلي درد ميكنه. نميخواستم ببينه چون سرم ورم نكرده بود و اگه ميديد شايد شك ميكرد اين بود كه سريع دويدم رفتم تو اتاقم و يه دوش گرفتم. بابام هم چون تا حالا از من دروغ نشنيده بود حرفامو باور كرد. از حموم كه اومدم ديدم هر دو تاشون خوابيدند. فكر دختره ول كنم نبود. من يه لحظه بيشتر نديدمش اما دائم همون يه لحظه جلو چشم ميومد. با خودم گفتم حالا فردا كه اومد چي بهش بگم؟ جملاتي رو كه ميخواستم بگم هزار بار تو ذهنم پس و پيش كردم تا يه وقت چيز بدي نباشه وبهش بربخوره. بعد واستادم جلو آينه يه بار تمام چيزهايي رو كه ميخواستم بهش بگم رو گفتم. بعد با خودم گفتم خوب ديوونه تو خودت اگه دختر بودي يكي اينجوري خشك باهات حرف ميزد باهاش دوست ميشدي؟ خلاصه تا صبح صد مدل مختلف رو امتحان كردم و بالاخره از يكيش خوشم اومد و شروع كردم به تمرين همون يكي.
صبح يه كلاس داشتمو براي اولين بار دودرش كردم. مگه من چيم از بقيه بچه ها كمتر بود. از شانس خوبم بابام تو همون زمونا يه زمين خريده بود كه سندش مشكل داشتو دائم ميرفت شهرداري و بمن هم گفت كه امروز نمياد مغازه. خلاصه از اول وقت رفتم در مغازه و بعد از اينكه شاگردمون اومد به يه بهانه كه حالا يادم نيست فرستادمش دنبال نخود سياه. همينطور منتظر شدم تا دختره بياد. چشمم رو دوختم به در تا بياد. اه هر دفعه كه مشتري ميومد اعصابم خورد ميشد چون اصلا حالشو نداشتم. با خودم گفتم بهتره تا مياد چند بار ديگه هم جملاتم رو مرور كنم كه هيچكدوم يادم نره. نزديكاي ساعت يازده ونيم بود كه اومد. من اصلا از حرفاش هيچي نفهميدم فقط ديدم كه لباسو گذاشته جلومو داره قسمت پارش رو نشونم ميده. گفتم شروع كنم چيزايي رو كه ميخواستم بهش بگم. اما هيچ چيزي يادم نميومد. دوباره پاهام ميلرزيد و ضربان قلبم بالا رفته بود. نشستم رو صندلي و يه دفعه بهش گفتم من خودم اون لباس رو پاره كردم. دختره بهم گفت خودتون پاره كرديد؟ موندم حالا چي بگم. يه كم مكث كردم و هي خودمو اين در و اوندر ميزدم تا يه چيزي پيدا كنم و جوابش رو بدم. بعد گفتم: شما خوشگل ترين دختري هستيد كه من تا حالا ديدم دلم ميخواست بازم ببينمتون. بعد به خودم جرات دادمو بهش نگاه كردم ديدم صورتش قرمز شده. بعد گفت: خواهش ميكنم لطف داريد. اينو كه گفت يه مقدار اعتماد به نفس پيدا كردمو بهش گفتم ميتونم بازم ببينمتون؟ با خودم گفتم شتر اين چي بود پرسيدي اگه بگه نه چي؟ سريع گفتم من پس فردا ساعت 6.5 بعد از ظهر توي كافي شاپ ... تو خيابون ... منتظر شما هستم. خيلي خوشحال ميشم اگه تشريف بياريد. بعد بلند شدم لباسش رو عوض كردم و بهش دادم. ديگه نه من چيزي گفتم نه اون. ولي موقع رفتن برگشت به من يه نگاه كرد و لبخند زد طوري كه مطمئن شدم حتما مياد. خيلي خوشحال بودم داشتم بال در مياوردم. با خودم گفتم خوب شد مزخرفات خودم رو بهش نگفتم شايد نتيجه نميداد. زنگ زدم به شاگردمون بهش گفتم بياد مغازه و خودم سوار ماشين شدم وتا ظهر بي هدف تو خيابون ها پرسه زدم. با خودم گفتم بهتره واسش يه هديه بخرم اما نميدونستم چي بخرم. ديگه مطمئن بودم كه اون كوفت ديشبي همون عشقه كه بچه ها هي به من ميگفتن و من انكارش ميكردم. بعد از ظهر زنگ زدم به يكي از دوست هام به اسم بابك كه ديگه خداوند دختر تور كردن بود و كلي تجربه داشت. بعد از كلي زمينه چيني قضيه رو بهش گفتم و اونم گفت كه يه ساعت و نيم ديگه بيا دنبالم با هم بريم شام بخوريم من بهت ميگم چيكار كني. خلا صه منم سر وقت رفتم خونه بابك كه ديدم آدم رذل زنگ زده بقيه بچه ها هم بيان تا هم بهم بخندند و هم من خر هم مجبور بشم همشون رو مهمون كنم. خلاصه همگي باهم رفتيم پيتزا بخوريم. بچه ها خيلي اذيت ميكردند. يكي ميگفت اگه پايه يك داره واسش يه لودر بخر، اون يكي ميگفت واسش آدامس شيك بخر سه تاشو خودت بخور سه تاش رو هم بده به اون. خلاصه اونشب كلي ما رو فيلم كردند و دست انداختند. اما موقعي كه بهزاد رو رسوندم خونشون بهم گفت به نظر من واسش يه گردنبند بخر و ازش خواهش كن كه خودت ببنديش. فردا هم بيا تا بهت بگم چطوري مخ طرفو بزني و چيا بهش بگي. خلاصه فرداش ساعت 10.5 رفتم دنبالش كه البته آقا هنوز خواب تشريف داشتند. بعد رفتيم يه پارك و خلاصه تا شب داشت منو تمرين ميداد و هي قر ميزد كه اصلا استعداد نداري. و فردا صبح هم رفتم دنبال دختر خالم تا با هم بريم يه گردنبند بخريم چون من اصلا بلد نبودم بايد چي بخرم. اينم بگم كه دختر خالم خيلي بچه باحاليه و دهنش هم محكمه بالاخره دختر خالم يه گردنبند رو انتخاب كرد و خريديمش. رفتم خونه و تا ساعت پنج بعد از ظهر تو اتاقم آهنگ گوش كردم و بعد يواش يواش حاضر شدم كه برم. اما هر چي زمان ميگذشت دلهرم بيشتر ميشد. يه ربع قبل از قرار رفتم به همون كافي شاپ و منتظر شدم. ده دقيقه بعد اونم اومد و روبروم نشست و سلام كرد. عطر خوش بويي زده بود و لباس شيكي هم پوشيده بود. مثل تو فيلمها بهش گفتم اينروزا هوا يه خورده گرم شده نه؟ بعد يهو هر دوتامون از اين قضيه خندمون گرفت. خلاصه خيلي باهم حرف زديم و اول از همه بهم گفت كه اسمش ميناست و اينكه دانشجوي ترم سوم شيميه و پدرش توي كار واردات قطعات الكترونيكيه و منم از
همينطور چيزا واسش گفتم وبعد از يه ساعت و نيم كه باهم صحبت كرديم بردمش برسونمش ولي ازم خواست چون اهالي محل ميشناختنش يه جاي خلوت كه گفت نزديك خونشونه پيادش كنم. موقعي كه ميخواست پياده شه هديه رو بهش شون دادم و ازش خواستم تا خودم واسش ببندم و اون هم با كلي خجالت قبول كرد. ازش خواستم شماره تلفنش رو بده و اونم شماره رو بهم داد و منم همينطور. هر دفعه كه مينا رو ميديدم بيشتر از دفعه قبل بهش علاقه مند ميشدم. فكر ميكردم اون واقعا يه فرشتست كه خدا از آسمون واسم فرستادش. اون واقعا با شخصيت، خوش برخورد و مهربون بود. همينطور كه ميگذشت هر روز رابطمون بيشتر ميشد و با هم صميمي تر ميشديم و اين رو هم بگم كه در تمام اين مدت نه من از اون تقاضاي سكس داشتم و نه اون از من. خيلي دلم ميخواست بهش پيشنهاد ازدواج بدم اما هر دفعه دست و دلم ميلرزيد تا اينكه بعد از يه سال و نيم يه روز كه باهم رفته بوديم بيرون يه دفعه برگشت گفت با من ازدواج ميكني؟ من خيلي جا خوردم. خيلي خوشحال بودم و بهش گفتم آره منم ميخواستم اين درخواست رو ازت بكنم ولي روم نميشد. گفت بهم قول ميدي كه به من وفادار بموني؟ منم گفتم آره اين چه حرفيه ميزني. گفت آخه من الان شرايط ازدواج رو ندارم يعني درسهام خيلي مشكله بايد صبر كني تا من درسم رو تموم كنم. منم بهش قول دادم كه تا اون موقع صبر كنم و رابطمون رو به همين شكل حفظ كنيم. حدود دو ماه از اون روز كه گذشت يه روز مينا بهم گفت كه پدرش بايد براي يه مسئله كاري چهار ماه بره خارج و از اون هم خواسته كه باهاش بره و اونم از دانشگاه مرخصي گرفته تا بتونه با پدرش بره. واقعا واسم غير قابل تحمل بود هر چي فكر ميكردم ميديدم كه اصلا نميتونم چهار ماه دوري مينا رو تحمل كنم. وقتي مينا ديد من از اين قضيه خيلي ناراحت شدم بهم گفت دنيا كه به آخر نرسيده هر روز واست ايميل ميزنم. خلاصه مينا رفت خارج. تقريبا هر سه چهار روز يه بار واسم ايميل ميزد و باين شكل باهم در ارتباط بوديم. خيلي تنها شده بودم و دچار افسردگي شدم. نميدونيد كه چقدر بدبختي كشيدم تا اين چهار ماه گذشتو مينا برگشت. با خودم ميگفتم نكنه وقتي مينا از سفر برگرده ديگه دوستم نداشته باشه. اما وقتي برگشت ديدم كه حتي از قبل هم مهربون تر و با محبت تر شده. خلاصه اينكه دوباره رابطمون مثل قديم شده بود و روزهاي خيلي خوشي رو با هم گذرونديم. كم كم به پدر و مادرم هم گفتم كه با مينا دوست شدم و تصميم دارم باهاش ازدواج كنم. اول مخالف بودند اما زماني كه شخصيت و اخلاق مينا رو ديدند رضايت دادند و چند ماه هم با همين وضع گذشت. تا اين كه مينا يه روز اومد بهم گفت كه پدرش داره با شركاش يه محموله يه ميليارد تومني وارد ميكنه كه مطمئنند 80 درصد سود داره و اونم از پدرش خواسته تا منو هم 10 درصد شريك كنند. منم به مينا گفتم شوخي ميكني؟ من صد ميليون پولم كجا بوده؟ مينا گفت خب از دوست و آشنا قرض كن. ببين اگه تو، تو اين كار شريك بشي ما ميتونيم هم يه عروسي خوب بگيريم و هم اول زندگي يه پولي دستمون مياد. منم گفتم حالا ببينم چي ميشه. خودم از سهم زمينهايي كه بابام شريكم كرده بود يه چيزي حدود پنجاه ميليون داشتم. بقيش رو هم از عموم و پدرم قرض كردمو قرار شد به اندازه سهم هر كدوممون از پدر مينا چك بگيريم. بعد از ظهر فرداش من چكهاي بين بانكي رو به مينا دادم و مينا هم گفت فردا ساعت 10.5 صبح چكها رو مياره مغازه. اما نيومد و من هم بعد از ظهر زنگ زدم بهش تا بپرسم كه چرا نيومده. اونم گفت: كه چرا چرت و پرت ميگي؟ كدوم پول؟ اصلا تو كي هستي مرتيكه احمق كه با من اينجوري صحبت ميكني من الان دو سال و خورده اي هست كه ازدواج كردم. اگه دوباره مزاحم بشيد ازتون شكايت ميكنم.گفتم: مينا ... گفت: اينقدر هم مينا مينا نكن من اسمم فروغه. انگار دنيا رو سرم خراب شد. گفتم: چرا با من اينكارو كردي مگه من چه گناهي مرتكب شدم كه اينكارو با من كردي؟ داشت گريم ميگرفت. گفت: اصلا ميدوني چيه؟ حق آدمهاي احمقي مثل تو همينه. پسره احمق ما با هم سه سال رابطه داشتيم تو اصلا نفهميدي كه من شوهر دارم. آره دو ماه بعد از آشناييمون من ازدواج كردم ولي با خودم گفتم كه حيفه كه همچين آدم احمقي رو به همين سادگي از دست بدم. و اون موقعي هم كه گفتم دارم ميرم خارج واسه اين بهت دروغ گفتم كه زايمان داشتم. دهنم خشك شده بود و مونده بودم چيكار كنم. گفتم حالا كه اينكارو با من كردي منم هر طوري باشه به شوهرت ميگم. گفت اگه مدركي واسه حرفهات داري رو كن تا منم ببينم.هيچ وقت نميتوني درك كني كه من اون موقع چه حالي داشتم. از يه طرف رفتار مينا و فكر اينكه مينا با من چنين كاري كرده واقعا آزارام ميداد و مثل يه پتك تو سرم ميخورد از طرف ديگه مونده بودم جواب بابا و عموم رو چي بدم. ديدم اصلا عقلم كار نميكنه سريعا مطلب رو به پدرم گفتم تا لااقل اون بتونه قبل از اينكه دير بشه يه كاري بكنه. مطلب رو كه به بابام گفتم گفت: دختره احمق شده. مدرك همون چك هاي بين بانكيه كه رفته گذاشته بانك. تو اصلا ناراحت نباش من الان زنگ ميزنم رودباري ( يكي از آشناهامون كه وكيل بود ) ميگم دنبال كار باشه. خلاصه بعد از چند ماه تونستيم پولها رو پس بگيريم. اما من تواين سه سال تقريبا تمام درآمدم رو هم داده بودم به مينا تا واسه آيندمون پس انداز كنه. كه البته اون پولها رو كه يه چيزي حدود يازده ميليون تومن بود رو چون هيچ مدركي نداشتم نتونستم ازش پس بگيرم. ولي واقعا دم بابام گرم كه اون موقع كاملا شرايط من و درك كرد وقتي ديد قضيه قابل حله منو تو اون شرايط دلداري داد. من اون موقع تا دو سه ماه افسردگي شديد گرفتم و حالم خيلي بد بود. اما الان دارم حال ميكنم از زندگيم چون واسه هيچ ضعيفه اي دل نميسوزونم و لااقل هفته يه بار هم مراسم پرده برداري رو اجرا ميكنم و بعدش هم طرفو مثل يه سگ از دايره ذهنم پرت ميكنم بيرون.
خب ديگه از داستان بيايد بيرون من حاج اميرم و ميخوام در حضور حاج محسن (دامت افاضاته) جسارت كنم و نتايجي رو كه از اين قضيه بدست آوردم رو بنويسم و از حاج محسن هم خواهش كنم كه ايشون هم به نكات آموزشي اين درس اشاراتي داشته باشند كه من مرده نتيجه گيريهاي ايشونم.

نتيجه گيري هاي امير از اين موضوع:
1- دخترا آدم نيستند.
2- دخترا حيوون هم نيستند چون حتي اندازه يه سگ هم مرام ندارند.
3- من اينو تو وبلاگ خودم هم گفتم كه اگه ميخوايد راحت زندگي كنيد از
تيريپ عشق و اين مزخرفات بيايد بيرون كه عشق خريت بزرگيه.
4- اگه يه وقت احساس كرديد كه يه جور احساس كوفت مانند نسبت به يه دختر
داريد از همون لحظه حواستون رو جمع كنيد چون اون احساس عشق نيست حماقته.
4- هنگام دوستي با هر دختر از آكبند بودن وي اطمينان حاصل فرماييد.
5- اگه دو سال با يه دختر دوست بوديد و طي اين مدت طولاني هيچوقت ازتون
سكس نخواست بدونيد كه الان بچش يه سال و نيمشه.
6- يه عمر تمام پلنگها عاشقانه به ماه نگاه كردند و آخرش هم ديوونه شدند و
با عشق ماه مردند. حالا اگه يه روز يه پلنگ اونقدر بلند بپره كه بتونه رو
صورت ماه يه خراش بندازه اشكالي داره؟

حاج محسن توت فرنگی
راستی که عجب خرهای مایه داری پیدا میشه.







Thursday, January 30, 2003


:: مواظب باشید گوشهاتون دراز نشه ::

عرض به حضور منورتان خواستم يه ماجرايي را براتون تعريف كنم تا شايد از اين به بعد كمي بيشتر حواستون جمع باشه و هر دافي را كه توخيابون ديديد خيلي هم با خيال راحت تو خونه نبريد. اين ماجرا مال تقريبا يك ساله پيشه يك روزه پاييز اونم بعد از ظهر. تازه از دانشگاه برگشته بودم خسته و كوفته كه ديدم تلفن صداش در اومد، با بيحوصله گي تموم رفتم پاي گوشي و گوشي را برداشتم امير حسين بود يكي از بچه محلها چند وقتي بود كه واسه خريدن ماشين به قول خودش مغز بابارو جوييده بود با حرارت تموم به من گفت تا نيم ساعت ديگه تو محلم لباس پوشيده دم در باش ميخوام شام ماشينمو بهت بدم. ماهم كه تا اون موقع به زور ديناميت هم نميشد تكونمون داد مثل برق آماده شدم و دم در منتظر وايساديم. بعد از پنج دقيقه تاخير ديدم يه سليكا مشكي رنگ پيچيد تو كوچه و مرتب داره نور بالا ميزنه فكر همه چيز را با خودم ميكردم الا اين يه مورد را كه امير باشه. خلاصه اومد و اومد تا ديدم خوده تخم سكشه. خلاصه نشستيم توماشين و راه افتاديم قرار شد قبل از شام يكم كسچرخ بزنيم و بعد از اون بريم براي شام. امير هم از اين قضيه نهايت استفاده رو ميكرد و تا جايكه جا داشت گاز رو بسته بود به كون اون ماشين و سر هر سرعت گيري هم كه ميرسيد با ترمزهاي تخميش جيغ لاستيكها رو در ميآورد. خلاصه رسيديم تو خيابون ايران‏زمين تقريبا ساعت نزديكاي نه شب بود ديگه داشتيم براي شام ميرفتيم كه جلوي فرهنگسرا متوجه يه چيزي شديم كه وقتي از كنارش گذشتيم هر دومون با هم گرپيديم. اميرهم كنار ايستاد و شروع به دنده عقب گرفتن كرد. من هم كه كاملا هنگ كرده بوديم فقط منتظر بودم ببينم امير چيكار ميكنه. رفت و جلوي پاش وايستاد برگشتم و يك بارديگه صورتش روديدم. يه چيز ميگم يه چيز ميشنويد از اونايكه آدم فقط ميخواد لختش كنه و نيگاش كنه. تو همين حال و اوضاع بودم كه ديدم در رو باز كرد. ما هم اصلا نبود كه بابا ماشين دودره يعني دوتا در داره و بايد پياده بشم تا بتوئنه سوار شه. سريع به خودم اومدم و پياده شدم و صندلي روخوابوندم خانوم سوار شد و بي هيچ هدفي راه افتاديم. اميرحسين مشغول رانندگيش بود و گهگاهي از آينه نگاهي به عقب مينداخت ماهم شروع به گرم كردن فكمون كرديم با اون حرفهاي كه اينجور موقعها بايد زد قربون صدقه‏اش ميرفتم و اونهم عشوه خرکی مي اومد. تو همين حال و هوا بوديم كه پريسد ما داريم كجا ميريم؟ موندم چون خودمون هم نميدونستيم كجا داريم ميريم. بعد از عمري امير دهنش رو باز كرد كه خونه مادربزرگ فلاني(اينجانب) يادم رفت بهتون بگم ما يه مادر بزرگي داريم كه دو سالي هست كه براي دوا و درومونش رفته پيش عمومون. خونه رو هم سپرده به ما كه گاهي اوقات يه سري بهش بزنيم. ماهم از فرصت استفاده ميكرديم و كرده بوديم‏اش مكان براي بروبچه‏ها (اخص خودم). اره ما مونديم وعمل انجام شده كه كاش هيچ وقت دهن اين بشر باز نشده بود و اين حرف را نميزد. ماهم كه حسابي گوشمان دراز شده بود و به قدر عافيت خر گشته بوديم موافقت كرديم. حاج خانوم هم كه فهميد اوضاع در چه حاليه شروع كرد به چس كردن و كلاس خركي گذاشتن كه من بايد برم جايي و قرار دارم و فلاني منتظر منه و فلان شخص تو كفمه از اين جنده بازيها. به خيالش ميخواست آتيش مارو داغ كنه كه كرد و به چهل و پنچ عدد هزاري براي يك شب راضي شد. امير هم كه ديگه آمپر چسبونده بود و هر چي بهش ميگفتي، نه تو دهنش نمي‏اومد قبول كرد به مناسبت ماشينش مادر خرج بشه و از جيب مباركش خرج كنه . اذيت نكنمتون قرار بر اين شد كه بريم جلوي خونه امير تا پول بر داره و از اون طرف بريم خونه مادربزرگه، كه همين كار رو هم كرديم. شراره خانوم پيشاپيش پول رو گرفت تا مطمئن باشه و ماهم هيچ عكس العملي از خودمون نشون نداديم به خونه كه رسيديم. بعد از ايتكه زنگ زديم و شام رو برامون آوردن، از اونجاييكه با اخلاقيات امير آشنا بودم و ميدونستم عين آدماي كس نديده كير زنگ زده مي افته رو طرف و تمام توان خودشو خرج ميكنه و به بار بعدي تا يك هفته قد نميده، ازش خواستم اونشب اول امير با شراره خانوم بره و اون هم با كله قبول كرد. كارشون سرجمع نيم ساعت بيشتر طول نكشيد و امير خسته و كوفته بيرون اومد مستقيم رفت توي حال و جلوي تلويزيون روي كاناپه دراز كشيد. رفتم توي اتاق ديدم شراره ملحفه رو روي دوشش انداخته و جلوي پنجره مشغول كشيدن سيگاره. جلو رفتم نزديك متوجه اومدن من شد و گفت: ميخواي برات روشن كنم. از اونجايكه سيگارهايي كه اون روشن ميكرد يه چيز ديكه بود روي فيلتر سفيد رنگش خط رژ لبش رو وقتي زير لبت حس ميكردي از هر سيگاري لايت تر ميشد هر دفعه كه تعارف ميكرد دستش رو رد نميكردم. بعد از اينكه سيگارش تموم شد ازش خواستم يه دوش بگيره چون تا صبح واسه اش برنامه داشتم .اونهم قبول كرد و بعد از نشون دادن حمام اومدم و روي همون تخت دراز كشيدم يك سيگار روشن كردم ومنتظر اومدن شراره شدم اونهم زياد طولش نداد و سريع اومد. حوله كوتاهي راكه براي خشك كردن خودش بهش داده بودم را روي دوشش انداخته بود. اومد و روبروي آينه مشغول خشك كردن موهاش شد. منهم مات و مبهوت محو اون اندام اون بودم. بعد از اينكه موهاش روخشك كرد يه آرايش كمرنكي هم كرد و اومد كنار من روي تخت نشست. منهم كه منتظر همين لحظه بودم ديگه طاقت نياوردم و مشغول خوردن اون لبهاي گوشت‏آلود شدم. اونهم خودش رو ول كرد و راحت دراز كشيده بود و با اون سرو صدا و نفس نفس زدنش كنار گوش من ديگه داشت ديونم ميكرد همون طور از روي لب خوردمش تا روي چونه و گردن و سينه به سينه كه رسيدم ياد اون جوك قرمز نوك ممه‏اي افتادم براي تعريف كردم تا نيم ساعت فقط به اون ميخنديد بلند شد و مشغول باز كردن كمربند من شد باحرص و ولع شهوتبرانگيزي مشغول به خوردن كير ماشد هر دو سه دفعه اي كه ميخورد از دهنش بيرون مي اورد و سه چهار بار هم با دست يه حالي بهش ميداد. تا اینکه بلند شدم و لباسهام رو كامل در اوردم يك راست رفتم سر اصل مطلب بادست شروع كردم به مالوندن و بازي كردن با چوچول مباركه ايشان. سر و صدا بود كه از خودش در مي‏اورد و مارو ترغيب تر ميكرد. كيره طاقت نداشت و هر چي رگ روش بود ميخواشت بزنه بيرون كه ديگه از اين نعمت بي بهرش نزاشتمش و همون جايي كه ميخواست بره و بايدميرفت بردمش. اين برنامه تا صبح به اصرار جنده خانوم سه دفعه تكرار شد، نگو مادر گاييده براي مابرنامه داشته .. ساعت نزديكاي پنج صبح بود كه ديگه خوابمون. برد امير هم همون سر شب از حال رفته بود و مثل اسب افتاده بود.طرفاي ساعت هشت بود كه با سر و صداي امير از خواب بيدار شدم. تازه متوجه شدم كه شراره خانوم بلند شده و از ما زود تر البته نه دست خالي با دست پر از از خونه بيرون رفته هم گوشي من و هم گوشي امير حسين. پتياره به كفشامون هم رحم نكرده بود.
اي كيرم توی اين زندگي كه هيچ وقت همه چيز با هم ديگه جور نيست.








Tuesday, January 28, 2003


:: دخترهاي خارجكي ::

واقعا كه !!
خدا وكيلي دخترهاي ايراني كه در ايران زندگي ميكنن رو بايد بزاريم روي كيرمون حلوا حلوا كنيم.
تا حالا به دخترهايي كه از ايران خارج شده اند و براي مدتي در يك كشور ديگه اي اقامت داشتنده اند هم صحبت شده ايد؟ اگر برخورد نداشتيد كه واقعا خوش به حالتون. اگر هم برخورد داشتيد حتما ميدونيد كه اين دخترها به چه موجودات مزخرف و غيرقابل تحملي تبديل شده اند. دخترهاي كشور ما تا وقتي كه از ايران خارج نشدن بسي بوزينه تشريف دارن. ديگه وقتي كه براي مدتي گورشون رو به يك كشور ديگه گم كرده باشن واويلاست. اصلا هيچ خدايي رو بنده نيستن. حتما ميدونيد كه توي كشورهاي خارجي خانمها به ظاهر از آزادي بيشتري برخوردار هستند، حالا تصور كنيد يك دختر نديد بديد ايراني كه تا حالا توي خيابون روسري از سرش برداشته نشده براي يك مدتي به يك كشور خارجي مسافرت ميكنه، اونجاست كه آنچنان خودش رو گم ميكنه كه نگو نپرس، مخصوصا اگه به يك كشور اروپايي يا امريكايي رفته باشه. به قول خودشون اونجاست كه تازه ميفهمن كه خانمها هم خير سرشون حق و حقوقي تقريبا مساوي با مردها يا شايد هم توقع بيشتري از مردها دارن و تا وقتي توي ايران بودن بهشون ظلم ميشده و خودشون خبر نداشتن…
به هر حال بعد از مدتي كه دخترهاي ايراني به كشور ديگه اي ميرن، فراموش ميكنن كه اصليتشون مال كدوم قبرستونيه، فوري خودشون رو با خارجيها قاطي ميكنن و مشغول عوض كردن رفتار خودشون ميشن و به قول معروف روشنفكر و Uptodate ميشن. توي همين گير و دار با پسرهاي خارجي قاطي ميشن و كس و كون رو 3 دستي تقديم ميكنن به خارجيها و به جاش دلار دريافت ميكنن. وقتي هم كه پاي صحبتهاشون ميشينن، فقط بلند بگن پسر و دخترهاي ايراني فلان و بيسارن. وقتي هم كه ميخوان درمورد پسر و دخترهاي هموطن خودشون صحبت كنن مدام پز ميدن و از پسر و دخترهاي ايراني ايراد ميگيرن، آخه يكي نيست بهشون بگه، آخه كس پاره ها مگه خودتون مال كدوم قبرستوني بوديد؟ حالا كه يك كير خارجي توي كس و كونتون تكچرخ زده و لايي كشيده خيلي باكلاس شديد؟ همه ميدونن وقتي دلتون براي شهر و كشورتون و بر و بچه هاي هموطنتون تنگ ميشه ميشينيد مثل ابر بهار زار زار گريه ميكنيد و همش ايران ايران ميكنيد. كسكشاي دورنگ. همه ميدونن كه وقتي به فكر ازدواج مي افتيد هيچ پسر ديگه اي به غير از پسرهاي ايروني رو قبول نداريد.
كير همه بر و بچه هاي ايران بخوره توي اون فرق سرتون كه اصلا عقل نداريد،‌ همون پسرهاي جاكش خارجي كه الكي قربون صدقه اون كس و كون پاره تون ميرن به دردتون ميخورن. خاك بر سر بي لياقت و بي اصالتتون كنن.
دخترهاي جاكش خارج رفته بهتره به سئوالات زير جواب بديد:
پسرهاي كدوم كشوري مثل پسرهاي ايراني براي خوشحاليتون به شما لاشي ها سرويس دادن و ميدن؟
كدوم پسر خارجي هر روز براتون يك كادو ميخره و از ته دل 1000 تا قربون صدقتون ميره؟
كدوم پسر خارجي رو ميتونيد به اندازه پسرهاي ايروني دهنش رو سرويس كنيد؟
كدوم پسر خارجي اخلاقيات و روحيات يك دختر ايروني رو ميفهمه و به درد زندگي زناشويي ميخوره؟
كدوم مرد خارجي رو ميتونيد بزنيد توي سرش؟
كدوم مرد خارجي حاضر ميشه مثل مردهاي ايروني كار كنه و شما فقط توي خونه بشينيد و مفت بخوريد و لذت ببريد؟
و …
حالا چپ و راست بگيد : پسرها ايراني آدم نيستن.
اميدوارم يك روزي برسه كه براي يك تيكه از كير و قلب همين پسرهاي ايراني كاسه گدايي دست بگيريد و توي خيابونهاي ايران جلوي پسرها دراز كنيد و حتي يك پسر ايراني تحويلتون نگيره و تف توي صورتتون هم بندازه. اونوقته كه ميفهميد شبها به جاي يك كير گرم و نرم ايروني بايد موز و خيار و بادمجون گنديده مصرف كنيد كه لياقتتون همينه.
حالا باز هم پيش خودتون تصور كنيد كه چون خارجكي شده ايد خيلي كارتون درسته… زهي خيال باطل.








Saturday, January 25, 2003


:: مامك و آرش سنـــــــاريوي آخــــرين ديــــدار را نوشتند ::

ماجراي واقعي يك عشق اينترنتي

ساعت 20 و 45 دقيقه شامگاه چهارشنبه دوم بهمن.
افسر نگهبان پليس 110 تهران با بي سيم از نزديكترين گشت پليس به خيابان 29 كردستان مي خواهد تا سريعا خود را به يك ساختمان 5 طبقه در اين خيابان برسانند.
افسر نگهبان پشت بي سيم اعلام كرد :
يك گروگانگيري رخ داده است. بقيه اطلاعات را لحظاتي بعد در اختيار شما قرار خواهيم داد. خود را به آنجا برسانيد.
گشت كلانتري 125 يوسف آباد بلافاصله اعلام آمادگي كرد كه خود را به محل برساند. از طرفي گزارش بعدي افسرنگهبان نشان مي داد كه گروگانگير جواني است كه دختر خانواده را به گروگان گرفته است. گشت پليس به دليل اهميت موضوع، چهار دقيقه بعد در برابر ساختمان پنج طبقه كه ساكنانش بيرون ريخته بودند، توقف كرد.

دوست اينترنتي
يكي از روزهاي تابستان سال 78 دختر و پسر جواني از طريق اينترنت با هم آشنا ميشوند.
پسر جوان قبل از آشنايي با (مامك) زندگي مشتركي را تجربه كرده كه پس از به دنيا آمدن يك دختر با شكست مواجه شده است. او دو سال قبل از آشنايي اينترنتي با مامك از همسرش جدا شده بود.
ارتباط بين مامك و آرش آنقدر صميمانه ميشود كه مامك گذشته او را ميپذيرد. آن دو با هم تصميم به شروع يك زندگي مشترك ميگيرند، ولي اين نقطه تاريك در زندگي آرش باعث ميشود تا اين مساله با خانواده ها در ميان گذاشته نشود.

مخالفت با ازدواج
اما راز شكست گذشته آرش براي خانواده مامك روشن ميشود و مخالفت با ازدواج آن دو بالا ميگيرد. آرش پس از چند بار تقاضاي ازدواج با مامك شروع به تهديد خانواده مامك ميكند..

سه روز زندان
در نخستين روزهاي پاييزي در حالي كه مزاحمت هاي آرش روز به روز بيشتر شده، پدر و مادر مامك دور از چشم دخترشان تصميم ميگيرند تا براي رهايي از مزاحمتهاي آرش از وي شكايت كنند. شامگاه بيستم مهرماه، آرش تصميم به خواستگاري توام با تهديد مامك ميگيرد.
او خود را پشت در آپارتمان طبقه سوم ميرساند و در حالي كه فرياد ميزند: مي خواهم با مامك ازدواج كنم يا اينكه اجازه دهيد با مامك 5 دقيقه صحبت كن، تهديدات خود را بيشتر ميكند. مادر مامك صبح روز بعد با شكايت در شعبه 217 مجتمع قضايي شهيد بهشتي حكم جلب آرش را دريافت ميكند. ماموران كلانتري 125 يوسف آباد آرش را دستگير ميكنند.
آرش 3 روز را در بازداشت ميگذراند و با رضايت مادر مامك و سپردن تعهد اينكه ديگر براي خانواده مامك مزاحمت ايجاد نكند، آزاد ميشود.

سفر به ارمنستان
خانواده مامك تصميم ميگرند براي دور كردن دختر 26 ساله شان از اين فضا او را كه تازه دوران كارشناسي اش را در رشته كامپيوتر به پايان رسانده راهي ارمنستان كنند تا در آنجا دوران كارشناسي ارشد را طي كند. با اين تصميم اوايل تابستان مامك به ارمنستان سفر ميكند و در يكي از دانشگاههاي اين كشور مشغول به تحصيل ميشود.

6 ماه بعد
هفته گذشته مامك پس از 6 ماه دوري از خانواده وارد تهران ميشود تا ديداري تازه كند و پس از پايان تعطيلات براي شروع ترم جديد به ارمنستان بازگردد. خانواده مامك كه رابطه بين مامك و آرش را پايان يافته تلقي ميكردند شامگاه چهارشنبه گذشته با تعجب آرش را با قمه اي در دست برابر در آپارتمان خود ميبينند.
گشت كلانتري در محل
آژير خودرو گشت كلانتري در خيابان 29 بزرگراه كردستان خبر از حادثه اي ميدهد. سرهنگ داود رشيدي رئيس كلانتري يوسف آباد پس از حضور در محل بلافاصله خود را به آپارتمان طبقه سوم ميرساند. چند زن در ساختمان با ديدن پليس اتاقي را كه در آن دختر خانواده به گروگان گرفته شده، نشان ميدهند، هيچ صدايي از پشت در اتاق شنيده نميشود. ماموران پليس براي اينكه بتوانند راهي براي آرام كردن گروگانگير بيابند، در وهله اول از مادر خانواده ميپرسند: گروگانگير را ميشناسيد؟ زن كه شوكه شده، مي گويد: او آرش است. از سه سال پيش به دخترم مامك علاقمند شده ولي به خاطر شكست در زندگي قبلي اش با ازدواجشان مخالف بوديم و حالا اين حادثه رخ داده است.

او چگونه وارد خانه شد؟
به همراه دو دختر و مادر شوهرم در خانه نشسته بوديم كه زنگ خانه به صدا درآمد و مادرشوهرم پس از پاسخ دادن به آيفون گفت: پستچي آمده و از خارج برايمان بسته آورده است، همين را گفت و به سوي در رفت. چند لحظه بعد صداي فريادهاي مادرشوهرم را شنيدم. دختر كوچكم (مگي) 23 ساله براي كمك به مادربزرگش به سمت در دويد، همان لحظه صداي ناله دخترم مگي را شنيدم. مامك تا اين لحظه ساكت بود و به سرعت از پله ها پايين رفت. چند لحظه بعد آرش در حالي كه زير بغل مامك را گرفته بود، به آرامي وارد آپارتمان شدند. مامك دست روي شكمش گذاشته بود، از ميان انگشتانش خون سرازير شده بود. وحشتزده به سوي آرش دويدم و با فرياد از آرش خواستم تا دخترم را رها كند، اما او با يك حركت دست ضربه محكمي به سرم زد و مرا به گوشه اي پرت كرد، در حالي كه مامك را با خود ميكشيد به درون يكي از اتاقها برد و در را از پشت قفل كرد.

پشت در بسته
در حالي كه رئيس كلانتري از مادر مامك بازجويي ميكند، ستوان پرويزي پشت در اتاق كه دقايقي قبل قفل شده، از گروگانگير ميخواهد تا در را باز كند. وقتي هيچ صدايي از داخل اتاق شنيده نميشود، رئيس كلانتري به ماموران دستور شكستن در اتاق را ميدهد.

دستان خوني
ماموران پليس با وارد شدن به اتاق با صحنه يك جنايت روبرو ميشوند. مامك در حالي كه دستان خوني اش را روي سينه گذاشته در گوشه اتاق افتاده و هيچ حركتي ندارد. گوشه ديگر اتاق آرش در حالي كه چاقو بر سينه اش فرو كرده، چشم به در اتاق دوخته و با ديدن ماموران چشمانش را ميبندد. مامك در همان لحظه اول جان سپرده است و آرش كه هنوز نفس ميكشد به بيمارستان انتقال داده ميشود.

اعتراف روي تخت بيمارستان
قاضي محمد سلطان همتيار قاضي كشيك جنايي پس از اطلاع از ماجراي جنايت بلافاصله به محل حادثه اعزام شده و تحقيقات قضايي خود را آغاز ميكند. ماموران در گزارش خود به كشيك جنايي با اشاره به اينكه اقدام اين جوان و حضور پليس تنها چند دقيقه طول كشيده اعلام ميكنند كه وي با قصد قبلي براي اين جنايت وارد ساختمان شده است.
يكي از همسايگان در بازجويي ميگويد: وقتي سر و صدا را شنيدم به راهرو رفتم و مامك را ديدم كه سراسيمه از پله ها به طرف پايين مي رود و مدام آرش را صدا ميزند. چون مرد جوان را با چاقويي در دست ديدم سعي كردم دست مامك را بگيرم و به داخل آپارتمان خودم بكشم ولي مرد مهاجم سر رسيد و با تهديد چاقو از من خواست مامك را رها كنم. خيلي ترسيده بودم ضربه چاقوي مرد مهاجم به شكم مامك باعث شد تا دست او را رها كنم. قاضي همتيار بلافاصله پس از تحقيقات محلي جهت بازجويي به بيمارستان ميرود و پس از مداواي آرش توسط پزشكان بازجويي از او را آغاز ميكند.
آرش در آغاز بازجويي ميگويد: كاش من هم مرده بودم و سپس ميگويد: مهندس كامپيوتر هستم و 30 سال دارم. با مامك توسط اينترنت آشنا شدم. ما به هم خيلي علاقه مند بوديم. خانواده اش هم در جريان بودند اما از زماني كه آنان متوجه شدند من قبلا ازدواج ناموفقي داشته ام مخالفت خودشان را اعلام كرده بودند. ولي علاقه ما نسبت به هم روز به روز بيشتر ميشد. چند ماه گذشته بود. وقتي براي صحبت كردن به در خانه شان رفتم به زندان افتادم تا اينكه …
سه شنبه بود به مامك ايميل زندم و به او خبر دادم كه فردا به خانه تان مي آيم تا تو را ببينم. چاقويي برداشتم و زير كاپشن ام پنهان كردم. پشت آيفن خودم را پستچي معرفي كردم. مادربزرگ مامك در را باز كرد او را به عقب هل دادم خواهر مامك را ديدم كه مي خواست مانع عبور من شود. با چاقو ضربه اي به شكمش زدم و او را به زمين انداختم. مامك در راه پله ها به من رسيد. مرد همسايه ميخواست به مامك كمك كند. اما او را تهديد كردم او ترسيد و كنار رفت. مامك فرياد ميزد: (آرام باش! قرارمان اين نبود) او از پشت پنجره مرا و برخوردم را با مادربزرگ و خواهرش ديده بود. براي اين كه او را ساكت كنم يك ضربه با چاقو به شكمش زدم. او را به طرف آپارتمانشان كشيدم. مادر مامك جلوي در آپارتمان ايستاده بود. وقتي ما را ديد شروع به فرياد زدن كرد با دسته چاقو ضربه اي به او زدم و مامك را به اتاق كشاندم و در را از پشت قفل كردم. تختخواب را به در تكيه دادم تا مانع باز شدن آن شود. وي در ادعاهاي خود ادامه داد:‌ مامك از من خواست تا كار را تمام كنم! او چاقو را از من گرفت و ضربه اي به خود زد! بعد چاقو را به من داد و من چند ضربه به او زدم با ناله اي ضعيف روي زمين افتاد. چاقو را در دست گرفتم و اين بار به خودم زدم و در انتظار مرگ روي زمين دراز كشيدم كه ماموران سر رسيدند.

:: تفسير و بررسي اين قتل از ديدگاه حاج محسن توت فرنگي ::
ماجرايي كه مطالعه كرديد يكي از هزاران حوادثي است كه در سرزمين ما رخ داده و بصورت كاملا مغرضانه در روزنامه ايران مورخ پنجم بهمن ماه 81 چاپ شده بود. به محض اينكه اين مطلب را مطالعه كردم تصميم گرفتم ماجرا را به همان صورت به همراه عكس در وبلاگ درج كرده و سپس آنرا براتون تفسير كنم.
اولين سئوالي كه بعد از خواندن اين سناريو براي آدم مطرح ميشه اينه كه بواقع قاتل اصلي مامك كيست؟ آيا واقعا آرش كسخل قاتل اصلي مامك است يا اشخاص تخم سگ ديگري باعث و باني اصلي اين قتل بوده اند؟ مگه هر كسي چاقو دست بگيره و اونو تا دسته توي شكم اين و اون فرو كنه، قاتله؟ پس كساني كه قاتل روح و عواطف آرش بودند تكليفشون چيه؟ اگه آرش يك بار ازدواج كرده و شكست خورده، آيا واقعا مقصر خودش بوده يا همسر قبلي آرش موجودي كثيف و غيرقابل تحملي بوده؟ آيا كسي كه يك بار در زندگي مشتركش شكست خورده ديگه نبايد ازدواج كنه؟
به هر حال اكثر ماجراهايي كه بدين ترتيب در روزنامه ها منتشر ميشه سراسر مغرضانه و يكطرفه به رشته تحرير درمياد و فرهنگ غلطي را در جامعه تزريق ميكنه. به نظر من اگر از روي احساس ماجرا را نخونده باشيد پي خواهيد برد كه تمامي بدبختيهاي آرش به خاطر جنس مونث بوده. آرش يك بار ازدواج كرده بود و حتي پدر شده بود، ولي به هر دليلي در زندگي مشترك قبلي اش شكست خورده بود و حالا به دنبال يك زندگي آرام تر پا در ماجرايي گذاشت كه در اين ماجرا حضور دختر ديگري علاوه بر اينكه خوشبختش نكرد، بلكه باعث بدبختي بيشترش هم شد. مامك باعث شد آرش به خاطر او زندان و هزار بدبختي و تحقير رو تحمل كنه ولي اينطور كه مشخص بود خودش هيچوقت يك قدم براي ازدواج با آرش پيش نگذاشته بود، چون اگر مامك تصميم قطعي براي ازدواج با آرش داشت مطمئنا ميتونست بدون رضايت پدر و مادرش هم اين كار رو انجام بده. پس مامك دليل ديگري بر بدبختي مجدد آرش بوده است.
نكته مهمتري كه در اين ماجرا زير ذره بين قرار گرفته و هزار برابر بزرگتر شده، نحوه آشنايي مامك و آرش از طريق اينترنت بود كه نويسنده اين ماجرا اين نوع رابطه را بسيار غلط و وهم انگيز جلوه داده بود و چون سرانجام اين نوع آشنايي در اين ماجرا خوب نبود نحوه اين آشنايي ها را با نحوه نوشتن مطالب زير سئوال برده بود. اگر نويسندگان جاكش بعضي از روزنامه ها راست ميگن و جرات دارن، تشريف ببرن و از اون دختر و پسرهايي كه در اينترنت با هم آشنا شدن و به راحتي و بدون خون و خونريزي ازدواج كردن و كس و كون همديگر رو در حال گاييدن هستند گزارش تهيه و چاپ كنن. بزرگ كردن جنبه هاي منفي قضايا و عدم توجه به موارد مثبت و موفق از تخصص اين گروه نويسندگان كونده است.
همه ميدونن كه هر آدم كسخلي توي اين دنيا به هر حال به يك طريقي با جنس مخالفش رابطه برقرار ميكنه، حالا اگر اينترنت نبود، اين آشنايي توي كوچه و خيابون و مهماني و دانشگاه و … اتفاق مي افته. پس عملكرد آرش در اين ماجرا دليلي بر نحوه آشنايي آنها نيست. البته مامك و آرش هر دو مهندس كامپيوتر بوده اند و انسانهاي تحصيلكرده و تقريبا با مغزي به نظر ميرسيدند ولي مثل اينكه مغز آرش و مامك فقط براي درس خوندن كار ميكرده، چون همينجا بايد به بي عقلي مامك و آرش در خصوص رابطه عاشقانه اشاره كنم، مخصوصا آرش كه به نظر من از يك نقطه 2 بار ضربه خورده. آدمي كه يك بار يك اشتباهي را مرتكب بشه بسي احمق خواهد بود اگر دوباره همون اشتباه قبلي اش رو تكرار كنه.
آرش يك بار كونش توسط يك جنس مونث جر خورده بود ولي ايندفعه علاوه بر اينكه با كارد شكم مامك رو سفره كرد دهن خودش رو هم گاييد، يكي نبود به اين آرش احمق بگه آخه الاغ جون اصلا مامك ارزش اين كار رو داشت يا نه؟ آخه آرش جون تو كه روزي 30 بار مامك رو تا دسته ميكردي درخواست ازدواجت ديگه براي چي بود؟ آخه تو كه از ازدواج خيري نديده بودي.
همينجا به رفقاي خودم بايد بگم كه از اين ماجرا درس عبرت بگيريد،‌ نه اينكه از طريق اينترنت با همديگه دوست نشيد، بلكه دوست شدن با دخترها در اينترنت بسي راحت تر و جذاب تره. چي از اين بهتر كه توي خونه بشيني پشت كامپيوتر و يك فنجان چاي بنوشي و دنبال دخترهاي خوشگل و ناب بگردي و توي چت رومهاي مختلف باهاشون لاس خشكه بزني و حال و حول كني. فقط بايد دقت كنيد وقتي مخ طرف رو زديد مثل آرش كسخل نشيد و عاشقش بشيد و چاقو دست بگيريد و كون اين و اون و خودتون رو جر و واجر كنيد. بلكه ميتونيد از چاقو استفاده بهتري بكنيد، آخه چاقو به درد كارهاي ديگه هم ميخوره، مثلا ميتونيد با اون نوك دودولتون رو تيزتر كنيد كه بتونيد كس و كون دوست دختر اينترنتي رو آبكش كنيد كه هم خيلي حالش بيشتره، ثوابت هم داره، زندان هم نداره، تفريح سالميه، اعتياد هم نمياره، سرتون هم به خاطرش بالاي دار نميره.
در ادامه هم عرض كنم كه كيــــــر اسب حضرت عباس به همراه دودول همه خوانندگان وبلاگ توتفرنگي توي دهن مامان مامك و مامان بزرگ مامك و آبجي مامك و باباي كونيش و همه همسايه هاي خايه مالشون و بقيه دست اندركاران اين قتل كه اين جوانان خوشگل و خوشتيپ و تحصيلكرده رو به اين روز انداخته و از لذت با هم بودن منعشون كردن. چه بسا با رضايت اونها و كمك و همياريشون اين جوانها با هم ازدواج ميكردن و خوشبخت هم ميشدن. به نظر من قاتل اصلي مامك همين اشخاص بوده اند و اميدوارم خدا تلافيش رو سر بقيه عزيز كرده هاشون در بياره، الهي جززز جيگر بزنن كسكشاي ضايع.
در اينجا لازم ميدونم كه از پليس 110 و سرهنگ داود رشيدي رئيس كلانتري يوسف آباد و قاضي محترم پرونده تشكر كنم و از اونها بخوام كه به آرش كمك كنن و آرش رو رها كنن بره دنبال زندگيش، چون اولاً كه آرش بيچاره ديگه تحمل اين همه خفت و خواري رو نداشته و كاسه صبرش از اين همه نامردي لبريز شده بود. ثانياً، ريختن خون يك دختر از ريختن خون يك سگ هم بي اشكالتره و باعث تميزي جامعه ميشه. اگر هم تا به حال در اين مورد قانوني وجود نداره همينجا از مسئولين درخواست ميكنم كه قانون ريختن خون دختران را مانند كشتن سگهاي ولگرد جايز اعلام كنند كه آرش و امثال آرش به خاطر كس كُشي يا سگ كُشي دچار مشكل نشن. در ضمن توجه خوانندگان عزيز رو به دختر كوچولوي آرش كه از همسر قبليش به يادگار مونده جلب ميكنم. مطمئن باشيد دختر كوچولوي آرش قرباني اصلي اين سناريو خواهد بود و در صورتيكه آرش گناهكار اعلام بشه، پدر مهربان خود را نيز از دست خواهد داد. پدر مهربان و فداكاري كه از جان خود مايه گذاشت تا مادر مهرباني براي فرزند خود بيابد ولي افسوس كه در چم و خم روزگار توسط كساني كه از عشق بويي نبرده اند قرباني شد.
اميدوارم كه پليس 110 و ماموران باحال كلانتريهاي يوسف آباد و ساير مناطق دست به دست هم داده و هيچ پسر جواني را به خاطر بدست آوردن يك سوراخ ناقابل توبيخ و دستگير و زنداني نكنند، من مطمئن هستم كه رؤساي كلانتريها از سخت بودن امر كس بازي در اين مملكت مطلع هستند، همينجا از مسئولين كلانتريها و پليس 110 درخواست ميكنم كه كُسهاي ثابت و متحرك را به بهانه هاي واهي دستگير كرده و به پسرهاي دودول طلاي اين مرز و بوم تحويل داده و آنها را در راه امر شهوتراني ياري رسانند.
(مخلص همگي شما … حاج محسن سگ كُش)








:: وكيل جوان و موكلي به نام ملينا ::

قسمــــــــت آخر :

ادامه ماجرا ....

پيمان گفت كه شغل من صادرات و واردات است و مدام در حال سفر به كشورهاي مختلف هستم و هر از چند گاهي امكان داره يك هفته يا 10 روز خونه نباشم، به همين دليل يكسال و نيم از ازدواج ما ميگذشت كه متوجه شدم ملينا با پسري به نام مازيار رابطه دوستانه برقرار كرده، پيمان ميگفت بعد از برگشتن از يكي از سفرهاي خارجي كه چند روزي طول كشيده بود به منزل خواهرم رفته بودم كه خواهرم من رو برد يك گوشه اي و گفت چند روز پيش ملينا رو توي خيابان ظفر با يك پسري توي يك پژو مشكي رنگ ديده بوده. من ابتدا باور نكردم و بهش گفتم كه امكان نداره، ولي خواهرم قسم ميخورد كه حقيقت داره و اشتباه نديده. پيمان ميگفت كه دنيا روي سرم خراب شد و تصميم گرفتم قضيه رو پيگيري كنم. با اعصابي داغون يك دستگاه ضبط كننده مكالمات تلفني خريدم و در گوشه اي از خونه پنهان كردم و شروع به ضبط كردن صحبتهاي ملينا كردم. بله! خواهرم درست ديده بود. ملينا با پسري به نام مازيار رابطه اي بسيار عاشقانه برقرار كرده بود. پيمان گفت بعد از مطمئن شدن از اين قضيه تمام دنيا روي سرش خراب شد و به مدت يك ماه هر روز فكر و خيال ميكردم كه چطوري با اين قضيه برخورد كنم، به هر حال تصميم ميگيره كه برنامه يك سفر رو طراحي كنه و از ملينا خداحافظي ميكنه و مثلا به سفر كاري ميره و به طور خيرمحسوس رفت و آمد ملينا رو تحت نظر ميگيره. بعد از چند روز كه ملينا با مازيار بيرون از منزل قرار ميگذاشتن و همديگر رو ملاقات ميكردن.
در شب سوم پيمان در حال تعقيب ملينا و مازيار بوده كه ميبينه مازيار و ملينا به همراه هم وارد خونه شدن. پيمان هم كه منتظر همين لحظه بوده بعد از ساعتي كه ملينا و مازيار وارد آپارتمان شده بودند پيمان هم وارد آپارتمان ميشه و چيزهايي كه نبايد ببينه رو ميبينه. ملينا در كنار مازيار خوابيده بوده و… پيمان در آن شب درگيري فيزيكي سختي با مازيار پيدا ميكنه و تصميم ميگيره كه پليس رو خبر كنه ولي براي اينكه آبروي خودش رو حفظ كنه پسره رو از خونه بيرون ميكنه و ملينا را تا ميخورده كتك ميزنه و خودش هم از خونه ميره بيرون .
بعد از چندين روز درگيري لفظي و كتك كاري، ملينا نادم و پشيمان به پيمان ميگه يا من رو ببخش يا طلاق بده . پيمان هم كه نميخواست ملينا رو به اين راحتي رها كنه، در ظاهر ملينا رو ميبخشه ولي تصميم ميگيرن كه چند وقتي جدا از يكديگه زندگي كنن. پيمان براي خودش خونه كوچكي اجاره ميكنه و جدا از يكديگر به زندگي ادامه ميدن. بعد از مدتي كه ملينا در بلاتكليفي كامل قرار داشته تصميم به جدايي از پيمان ميگيره و به من مراجعه ميكنه.
سخنان پيمان به پايان ميرسه و من آهي ميكشم و سري تكان ميدم و از پيمان به خاطر وقتي كه براي توضيح مسائل براي من گذاشته بود تشكر ميكنم. و در يك كلام از پيمان درخواست ميكنم كه اين زندگي رو تموم كنه. ولي پيمان قبول نكرد و گفت كه مدتهاست ملينا براي من مرده و در زندگي من نقشي نداره پس بهتره كه به همين حال باقي بمونه. پيمان گوشش به اين حرفها بدهكار نبود و من هم مجبورا بهش گفتم كه عليرغم ميل باطني خودم از طريق قانون درخواست طلاق ملينا را پيگيري خواهم كرد.
پيمان خداحافظي كرد و رفت و من ماندم با فكري آشفته از دست اين موجودات زيبا ولي حيله گر. ولي واقعا دلم به حال پيمان سوخت. از اينكه با حرفهاي ملينا يك طرفه به قاضي رفته بودم و ملينا را زني بسيار مهربان پنداشته بودم به خودم ميخنديدم، من هم گول اندام و زيبايي افسونگر ملينا رو خورده بودم. لحظه اي يادم آمد كه در يكي از روزهايي كه در دفتر كارم با ملينا قرار داشتم و مشغول نگاه كردن از پنجره دفترم به بيرون بودم مشاهده كردم كه ملينا از يك پژوي سياه رنگ پياده شد. اونروز به اين مسئله اصلا توجهي نداشتم ولي امروز فهميدم كه آن پژو همان پژوي مازيار بود و ملينا هنوز با مازيار رابطه داشته و مطمئن هستم كه حتي پيمان هم از اين قضيه اخير بي اطلاع بود و فكر ميكرد كه ملينا و مازيار ديگر رابطه اي با هم ندارند. شايد هم پيمان ميدانست و ديگر برايش مهم نبود. به هر حال من فهميدم كه چرا ملينا شرط دوستي بين من و خودش رو جدايي از پيمان قرار داده بود. فهميدم كه چرا ملينا به من اظهار علاقه ميكرد و حتي فهميدم كه چرا همان روزي كه من با پيمان قرار داشتم خودش رو براي سكس به من عرضه كرد. مطمئن بودم كه ملينا قصد داشت تا از علاقه من سوء استفاده كنه كه من بتونم با راضي كردن پيمان طلاقش رو بگيرم. در ضمن مطمئن شدم كه بعد از جدا شدن از پيمان با مازيار ازدواج خواهد كرد و من هم بازيچه اي بيش نخواهم بود.
عصبي شده بودم. پشت سر هم سيگار ميكشيدم، تصميم گرفتم از ادامه اين وكالت صرفنظر كنم ولي به اين راحتي نميتوانستم قضيه رو فراموش كنم. من هم بايد تلافي ميكردم. گوشي را برداشتم و به ملينا زنگ زدم و خودم را خيلي خوشحال جلوه دادم و به ملينا گفتم كه قضيه به خوبي و خوشي تموم شد و به دروغ به ملينا گفتم كه پيمان قبول كرده كه بدون مشكل از يكديگر جدا بشيد و حتي براي اينكه توانايي خودم رو به رخ ملينا بكشم بهش گفتم كه پيمان رو راضي كردم كه تمام مهريه و حق و حقوقت رو بهت پرداخت كنه و طلاقت بده. ملينا خيلي خوشحال شد و ابراز علاقه دروغين بود كه نثار من ميكرد ولي افسوس كه ديگر حناي ملينا براي من هم رنگي نداشت، در عين حال ملينا سعي داشت بفهمه كه پيمان به من چه چيزهايي گفته. من هم هر بار به بهانه هاي مختلف طفره ميرفتم تا اينكه چند روز گذشت و من با وعده و وعيدهاي دروغين دل ملينا رو خوش ميكردم تا اينكه تصميم گرفتم يك شب ملينا رو به خونه خودم دعوت كنم. بهش گفتم كه چهارشنبه شب من در منزل تنها هستم و اگر ميتونه به خونه من بياد كه هم در مورد پيمان با هم صحبت كنيم و هم در كنار هم باشيم. ملينا هم در اين چند روز خيلي مهربانتر شده بود چون بهش قول داده بودم كه مهريه اش را تمام و كمال برايش بگيرم.
چهارشنبه فرا رسيد و ملينا با دسته گلي بسيار زيبا به منزل من آمد، مثل هميشه خوشگل و زيبا و شيك پوش با عطري كه به خودش زده بود انسان را ديوانه ميكرد. ولي من از ماهيت كثيف ملينا مطلع بودم. ملينا را به اتاق خودم راهنمايي كردم ، ملينا مانتو و روسري خود را برداشت و روي مبل راحتي نشست. من به آشپزخانه رفتم و مقداري ميوه و چاي آوردم كه بنشينيم و صحبت كنيم. من هم شروع كردم به وعده هاي آنچناني دادن و دلگرم كردن ملينا به طلاقي بدون دردسر و دريافت مهريه اي بالغ بر 200 ميليون تومان. ميدانستم در ذهن ملينا چه ميگذرد. او ميخواست با اين پول زندگي جديدي را با مازيار شروع كند و من را منجي خود ميديد و براي عبور از اين بحران مرا لازم داشت. به هر حال فرصت را غنيمت شمردم و به ملينا نزديك شدم. ملينا هم از جايش بلند شد و در آغوش من جا گرفت. چراخها را خاموش كردم و ملينا را به سمت تختم هدايت كردم. اتاقم با نور ماه مقداري روشن شده بود، ملينا را روي تخت خوابوندم و در كنارش شب لذت بخشي را تجربه كردم، صبح هم همه گفته هاي پيمان را برايش تعريف كردم و بهش گفتم كه علاوه بر اينكه به پيمان خيانت كردي، كاري كردي كه من هم به پيمان خيانت كنم و من براي كمك به انساني مثل تو براي رهايي از كارهاي كثيفت ساخته نشده ام و عذر خودم را از وكالتش خواستم و سپس خداحافظ مليناي فاحشه…







Friday, January 24, 2003


:: وكيل جوان و موكلي به نام ملينا ::

قسمــــــــت دوم :

و اينك ادامه ماجرا ....

ملينا با آرايشي بي بديل و سر و وضعي مرتب و تيپي با كلاس و اندامي جمع و جور واقعا انسان رو شيفته خودش ميكرد. به نظر من ملينا يك شاهكار خلقت بود. دست گل رو تقديم ملينا كردم و با هم به سمت رستوران حركت كرديم. يك ميز خوب رو انتخاب كرديم و در مقابل همديگه نشستيم و غذايي سفارش داديم و مشغول لذت بردن از حرفهاي همديگه شديم و با هم از هر دري صحبت كرديم. ملينا خيلي رويايي حرف ميزد و اظهار ميكرد كه دوست داره آزاد باشه و نميخواد كه كسي بهش امر و نهي كنه. و به من ميگفت كه با اومدن من توي زندگيش داره كم كم پيمان رو فراموش ميكنه . و مدام از من تشكر ميكرد و از من ميخواست كه توي اين بحران تنهاش نذارم. شب خوبي بود، ملينا رو به منزلش رسوندم و در هنگام خداحافظي در داخل ماشين و در تاريكي كوچه سرم رو به طرف سرش بردم و لبهام رو نزديك لبهاش كردم و لحظاتي پوست لطيف لبهاش رو كه با رنگ آميزي زيبايي آراسته شده بود رو بر روي لبهام احساس كردم، لحظاتي چشمانمان را بستيم و…

بعد از آن شب من و ملينا رابطه قويتري با هم داشتيم تا اينكه زمان تماس گرفتن با پيمان فرا رسيد. تا اونجايي كه يادمه روز شنبه بود كه با پيمان تماس گرفتم و ضمن معرفي مجدد خودم ازش خواستم كه هر چه سريعتر ملاقاتي را با هم داشته باشيم كه مجددا پيمان شروع كرد به طفره رفت و من هم به پيمان جدي بودن قضيه رو تذكر دادم و بهش گفتم كه بهتره با توافق طرفين موضوع را فيصله بديد در غير اينصورت از راه قانوني اين كار را خواهيم كرد. به هر حال پيمان را راضي كردم كه با هم بصورت حضوري صحبت كنيم. و روز سه شنبه را براي اين كار انتخاب كرديم.
همان شب با ملينا تلفني صحبت كردم و قضيه رو براش گفتم و ملينا گفت كه سه شنبه قبل از پيمان به دفتر من مياد و دوست داره كه تا اومدن پيمان پيش من باشه. من هم قبول كردم.
سه شنبه فرا رسيد و من هم صبح ساعت 10 به دفتر كارم رفتم چون ساعت 11 با ملينا قرار داشتم و ساعت 3 بعد از ظهر هم با پيمان. تا ساعت 11 تنها توي دفتر منتظر ملينا بودم و ساعت 11 بود كه ملينا از راه رسيد. باز هم مثل هميشه شيك و دلربا، به محض اينكه وارد دفتر شد خودش رو انداخت توي بغل من و شروع كرد به گريه كردن. من هم كه با اخلاقيات ملينا آشنا شده بودم گذاشتم توي بغلم حسابي اشك بريزه تا اينكه آروم بشه. آروم كه شد مانتوش رو درآورد و رفتيم روي كاناپه اي كه توي راهروي دفتر كار بود نشستيم و گفتم بگو ببينم حالا چي شده؟ ملينا گفت امروز روز سرنوشت منه دوست دارم هر جوري شده پيمان رو راضي كني كه من رو طلاق بده تا با خيال راحت بتونيم دوستيمون رو ادامه بديم و كسي هم مزاحممون نشه. من هم طبق معمول بهش قول دادم كه براش سنگ تموم بزارم و پيمان رو راضي كنم. ملينا هم يك جورايي خيالش راحت شد و يك نگاهي توي چشمهاي من كرد و و دستم رو گرفت و گذاشت روي قلبش و گفت ببين قلبم براي تو داره ميزنه منو درك كن. من هم دستم رو بردم دور گردنش و شروع كردم به بوسيدن لبهاي ملينا، ملينا هم چشمهاش رو بسته بود و لذت ميبرد. ملينا از كنارم بلند شد و روي پاهايم نشست، باسن نرم و دوست داشتني ملينا رو روي پاهايم حس كردم. ملينا هم دستش رو دور گردن من حلقه كرد و توي چشمام نگاه كرد و گفت ميخوام دوستيم رو بهت ثابت كنم. من هم از خود بيخود شدم و به خوردن لبهاي ملينا ادامه دادم، هر دومون چشمهامون رو بسته بوديم و هر چه ميگذشت ملينا بيشتر باسن خودش رو روي پاهاي من فشار ميداد و من هم كم كم خوردن لبها رو رها كرده بودم و مشغول خوردن گردن و گوشهاي ملينا بودم و با يكي از دستهايم سينه هاي ملينا رو به آرومي فشار ميدادم ملينا كم كم دكمه هاي پيراهن من رو باز كرد و دستهاي خوشگل و لطيفش رو روي پوست من مي ماليد و من رو تحريك ميكرد. من هم آروم آروم لباس ملينا رو از تنش در آوردم و خوردن گردن رو تا روي سينه هاي ملينا ادامه دادم. تصميم نداشتم سكس رو با ملينا كامل كنم. به همين خاطر به ملينا گفتم كه كافيه و لباسش رو بهش دادم كه بپوشه ولي ملينا دست بردار نبود و اصلا اجازه نميداد من حرف بزنم و خودش آروم سوتين خودش رو باز كرد و گفت سينه هام رو بخور . من هم كه ماجرا رو اينطوري ديدم شروع كردم به خوردن سينه هاي ملينا. سينه هاي ملينا سفت شده بود. اينقدر سفت شده بود كه سفتي اون رو به راحتي ميتونستي با دستات حس كني. ملينا رو در همون حال بغل كردم و خوابوندم روي كاناپه و بدنم رو روي بدن گرمش انداختم. ملينا هم با يكي از دستهاش آلت من رو از روي شلوارم فشار ميداد و ميگفت ميخوام، ميخوام، ميخوام. من هم شروع كردم به مالوندن آلت ملينا، ملينا بيهوش شده بود و غرق در لذت بود، آروم شلوار ملينا رو همراه با شورتش پايين كشيدم و شلوار خودم رو هم تا زانو پايين كشيدم و آلتم رو آروم آروم به آلت ملينا ميماليدم، ناگهان ملينا از جاش بلند شد و به من گفت شلوارت رو دربيار. شلوارم رو درآوردم و ملينا آروم آروم روي آلت من نشست بطوريكه آلت من تا انتها داخل رفته بود. آلت ملينا با توجه به اندامي كه داشت بسيار تنگ و گرم بود. ملينا بالا و پايين ميرفت و من هم با دو دستم باسن ملينا را همراهي ميكردم. ملينا خسته شد، اين بار من از ملينا خواستم كه روي كاناپه بخوابه. ملينا روي كاناپه دراز كشيد و من يكي از پاهاي ملينا رو روي شونه چپم گذاشتم و بار ديگر آروم آروم آلتم را داخل كردم. گرماي بدن ملينا خون من رو به جوش آورده بود و صداي ناله هاي شهوت انگيز ملينا من رو تحريك ميكرد. پاي دوم ملينا رو هم روي شونه راستم گذاشتم و اندام جمع و جور ملينا رو مچاله كردم بطوري كه كاملا بهش مسط بودم و تا توان داشتم لذت بردم و در يك لحظه ارضاء شدم و به كناري افتادم. وقتي به خودم اومدم ديدم كه ملينا در حال پوشيدن لباسهاش است. من هم سريعا خودم رو جمع و جور كردم و بعدش هم با پيتزا فروشي تماس گرفتيم و به اتفاق ملينا با هم ناهار پيتزا خورديم. كم كم به ساعت 3 نزديك ميشديم كه وقت رسيدن پيمان بود. از ملينا خواستم كه زودتر از دفتر خارج بشه ولي ملينا اصرار داشت كه توي يكي از اتاقهاي دفتر بمونه تا پيمان بياد و بره. ولي من قبول نكردم و گفتم كه بهتره به خونه بري و من بعد از صحبت با پيمان باهات تماس ميگيرم و نتيجه رو بهت ميگم. به هر حال ملينا رفت خونه.
پيمان هم ساعت 3 زنگ زد و قرار رو يك ساعت به تعويق انداخت و ساعت 4 اومد دفتر من. در نگاه اول پيمان رو يك مرد قد بلند با قيافه اي معمولي ولي با لباسهايي مرتب و به قول خودمون جنتلمن با اخلاقي بسيار قاطع ديدم. قدري كه با هم صحبت كرديم پيمان لب به سخن گشود و ماجرا را بدينگونه تعريف كرد.

ادامه ماجرا را در قسمت سوم پيگيري كنيد...







Tuesday, January 21, 2003


:: وكيل جوان و موكلي به نام ملينا ::

قسمت اول :

من وكيل هستم، به اتفاق يكي از دوستانم بصورت شراكتي دفتر وكالتي را در خيابان ميرداماد داير كرديم و مشغول فعاليت شديم. در اين مدت بدليل وجود اختلافات بسياري كه بين زن و شوهرها در ايران وجود داره، بطور اتفاقي و شايد هم از روي علاقه، تخصص وكالت من به امور طلاق و ازدواج سوق پيدا كرد، بطور قطع بايد گفت كه بيشتر مراجعه كنندگان به وكلا را زن و شوهرهاي جواني تشكيل داده اند كه به دليل اختلافات في مابين قصد جدايي از يكديگر را دارند.
بگذريم…
يك روز گرم تابستان طبق معمول از ساعت 5 تا 9 شب در دفتر وكالت آماده پذيرش مراجعين بودم كه خانم جواني با هماهنگي قبلي وارد اتاق من شد تا در زمينه طلاق از همسرش وكالتش را به عهده بگيرم. به محض ورود با خانمي بسيار جوان، حدودا 27 ساله با صورتي بسيار زيبا، قدي و اندامي جمع و جور و بوي عطري دلنشين با لباسهايي بسيار شيك مواجه شدم، قبلا وكالت خانمهاي شيك پوش ديگري را نيز بعهده داشتم ولي اين يكي با بقيه فرق داشت و دلنشين ترين آنها بود.
به هر حال با ورود خانم به دفتر من طبق معمول به احترام شخص مقابل از جايم بلند شدم و سلامي رد و بدل شد و صندلي مقابل ميزم را بهش نشان دادم و او هم روي صندلي نشست. ضمن خوش آمدگويي، اسمش را پرسيدم، گفت: ملينا ف. سپس اعلام كردم كه در خدمتگزاري حاضرم. ملينا هم شروع به صحبت كرد و گفت 3 سال است كه ازدواج كرده و از اختلافات موجود بين خودش و همسرش سخن گفت و قصد جدايي از همسر خود را داشت. من تشخص دادم ملينا از خانواده مرفهي است و طبق معمول شروع به راهنمايي ملينا كردم و راههاي قانوني را برايش توضيح دادم، من در حرفه خود هيچ وقت از زن و شوهرهايي كه قصد جدايي از يكديگر را دارند درخواست نميكنم كه به زندگي مشترك خود ادامه دهند، بلكه كمكشان ميكنم كه هر چه سريعتر از يكديگر جدا شوند، اين كار را به چند دليل انجام ميدهم. اول اينكه زندگي مشتركي كه با مشكلات عديده مواجه باشد هيچگاه زندگي خوبي نخواهد بود. پس بهتر است كه ختم قائله را پيگيري و پيشنهاد كنم. دوم اينكه درآمد من از همين راه است، سوم اينكه … چهارم اينكه…
ملينا در سخنان خود ميگفت كه در سن 24 سالگي با پسر 30 ساله اي به نام پيمان كه در كار صادرات و واردات كالا بود و از وضع مالي مناسبي برخوردار بود در يك مهماني خانوادگي آشنا شدم، و از همانجا دوستي ما آغاز شد و بعد از 6 ماه رابطه دوستانه و عاشقانه تصميم به ازدواج گرفتيم و ازدواج كرديم. ملينا دليل درخواست طلاق از همسرش را بي بند و باري و فساد اخلاقي ذكر ميكرد و ميگفت كه يكسالي است كه متوجه شده كه شوهرش با دختران و زنهاي زيادي رابطه عاشقانه و سكسي برقرار كرده است و حتي براي خودش خانه مجردي اجاره كرده و مدتي است بر سر اين مسئله جنگ و دعوا دارند و 3 ماه است كه بصورت جداگانه زندگي ميكنند و تصميم خودش را گرفته كه طلاق بگيره.
در چهره زيباي ملينا خشم از سرنوشت و روزگار موج ميزد ولي خيلي آروم و متين و باوقار صحبت ميكرد و من تمام حرفهاي ملينا را با حوصله گوش دادم و در آخر قرار 2 هفته بعد را گذاشتيم كه در اين مدت من بتونم با شوهرش صحبت كنم و خودم را بعنوان وكيل ملينا معرفي كنم و بصورت مسالمت آميز قضيه طلاق را پيگري و به سرانجام برسونم. در طول اين دو هفته چندين بار ملينا با من تماس گرفت و به دفتر من اومد و پيگير قضايا بود و هر بار كه با من صحبت ميكرد خودش را نسبت به من صميمي تر نشان ميداد و به من نزديكتر ميشد و قضاياي مفصل تري از زندگي خود را توضيح ميداد. به هر حال من به عنوان وكيل ملينا ميبايست از خيلي از قضايا مطلع مي شدم. در طول اين مدت به دليل زيبايي افسونگر ملينا كه در ذهنم حك شده بود و به دليل جواني خودم كم كم احساس عجيبي در من به وجود اومده بود و حس ميكردم كه ملينا خانم خوبي است كه فقط در جريان زندگي دچار بدشانسي شده و بايد در وكالت خودم سنگ تموم بزارم كه همه چيز به نفع ملينا تموم بشه. گاه گداري هم حتي با ملينا شوخي ميكردم و سعي در خندوندنش داشتم.
چند روز گذشت و من با شوهر ملينا (پيمان) تماس گرفتم و خودم رو معرفي كردم و تقاضا كردم كه با هم بصورت حضوري در مورد قضيه صحبت كنيم. پيمان هم با بي تفاوتي تمام به من گفت كه قصد داره براي يك سفر تجاري به تايوان مسافرت كنه و تا يكماه آينده نميتونه با من در مورد اين قضيه صحبت كنه. من هم كه قصد نداشتم در ابتداي كار فشار غيرمعقولي را به پيمان وارد كنم و با توجه به اينكه ميدونستم پيمان قصد آزار و اذيت روحي ملينا رو داره قبول كردم كه منتظر برگشت پيمان بمونيم. به هر حال در كشور ما طلاق گرفتن زن كار آساني نيست، پس بايد حساب شده عمل ميكردم.
با ملينا تماس گرفتم و قضيه مسافرت پيمان رو باهاش درميون گذاشتم و ملينا گفت كه دروغ ميگه و فقط ميخواد منو اذيت كنه. ملينا پس از شنيدن اين قضيه از من خواست بطور قانوني قضيه رو پيگيري كنم و هر چه سريعتر طلاقش رو بگيرم و من هم اطاعت امر كردم و براي انجام مراحل كار با ملينا يك هفته بعد در دفتر كارم قرار گذاشتم.
يك هفته گذشت و ملينا به دفتر من آمد و با هم هماهنگيهاي لازم را انجام داديم و ساعاتي را به گفتگو و صحبت در دفتر گذرانديم و حتي ملينا در مورد زندگي خصوصي خودم هم سئوالاتي ميكرد. من هم كه متوجه شدم كه ملينا بطور نامشخص به من ابراز علاقه ميكنه. از ابتداي مراجعه ملينا به دفتر من تا اين روز حدودا يك ماه ميگذشت و شايد بيش از 10 بار با هم ملاقات كرده بوديم و من هم علاقه وافري به چهره و زيبايي ملينا و طرز صحبت كردنش پيدا كرده بودم و حتي فكر اينكه بعد از جاري شدن طلاق به ملينا پيشنهاد دوستي يا ازدواج بدهم هم به ذهنم خطور كرده بود. خلاصه اينكه چشمم ملينا رو گرفته بود. در اين روز بين من و ملينا صحبتهاي زيادي رد و بدل شد و من هم موقعيت رو مناسب ديدم و تعارف را كنار گذاشتم و علاقه خودم نسبت به ملينا رو خيلي واضح و روشن بيان كردم و ملينا هم در جواب از محبتهاي من تشكر كرد و گفت كه او هم نسبت به من علاقه عجيبي پيدا كرده و شرط دوستي و رابطه با من را گرفتن طلاق از پيمان ذكر كرد. با شنيدن اين حرف حساب ويژه اي روي ملينا باز كردم و توي دلم گفتم عجب مليناي باشخصيتي كه بعد از خيانتهاي شوهرش هنوز حاضر نيست قبل از جدايي كامل با شخص ديگه اي رابطه برقرار كنه. من هم كه ماجرا رو اينطور ديدم از پشت ميزم بلند شدم و خودم را به ملينا نزديك كردم و در كنارش نشستم و ازش خواستم كه همه كارها رو به من واگذار كنه و اجازه بده كه تا آمدن پيمان از مسافرت منتظر بمونيم كه ملينا هم قبول كرد كه قبل از هر اقدامي من با پيمان صحبت كنم.
روزها ميگذشت و ما منتظر برگشتن پيمان از سفر بوديم و در اين مدت ملينا به بهانه هاي مختلف با من تماس ميگرفت و صحبت ميكرد، حتي بعضي شبها ديروقت تماس ميگرفت و ساعتها صحبت ميكرديم. رابطه ما در اين مدت كم كم شكل گرفته بود و صميمي شده بوديم. يك روز عصر كه در دفتر وكالت مشغول كارهاي روزمره بودم ملينا تماس گرفت و قدري با هم صحبت كرديم و پشت تلفن شروع كرد به گريه كردن و از اينكه خيلي تنها شده و زندگيش رو از دست داده غصه دار بود. من هم كه قصد نزديكتر شدن به ملينا را داشتم از فرصت استفاده كردم و با حرفهاي خودم سعي داشتم ملينا رو آروم و به زندگي اميدوار كنم. ملينا هم با حرفهاي من آروم شد و براي اولين بار به من گفت كه تو اون مردي هستي كه من در تمام زندگيم دنبالش بودم، و به من گفت كه تكيه گاه خوبي براش هستم و دوستم داره و روي من حساب ويژه اي باز كرده. من هم قضيه رو 2 دستي چسبيدم و ملينا رو همون شب دعوت كردم كه شام رو با هم به يك رستوران بريم كه هم از اون حالت ناراحتي بيرون بره و هم به يكديگر نزديك بشيم و با هم باشيم. رستوران سورنتو را براي اينكار انتخاب كردم و ساعت 9 شب قرار گذاشتيم. من هم فورا از دفتر خارج شدم و به منزل رفتم و به سر و وضعم رسيدگي كردم و ماشين رو برداشتم و سريعا خودم رو به يك گل فروشي رسوندم و يك دسته گل رز زيبا سفارش دادم و به سمت منزل ملينا حركت كردم تا به اتفاق ملينا شب خوبي را داشته باشيم.

بقيه ماجرا را در قسمت بعدي بخوانيد...







Monday, January 20, 2003


بايد كم گذاشت، بايد دريغ كرد، بايد دروغ گفت، بايد بي خيال بود

بعضي وقتها بي خيال بودن به درد راحت زندگي كردن ميخوره. مخصوصا توي رابطه دختر و پسرها كارآيي به خصوصي داره. اصولا رابطه كير و كس رابطه اي نيست كه نياز باشه بهش حساسيت نشون بديد و اعصاب خودتون رو به خاطرش داغون كنيد.
درسته كه اكثر دخترهاي غرمساق (قرمساق يا قرمساغ يا ...) اين دوره و زمونه سوهان روح تشريف دارن ولي راه حلهاي مناسبي وجود داره تا روح لطيف شما آقايون با حرفهاي اين موجودات لجن (دخترها) آزرده نشه. يكي از روشهاي معقول بي خيال بودن و حساس نبودن به حرفهاي ابلهانه خانمهاست. بهتره كه تمرين بيخيالي رو از همين حالا شروع كنيد. بعنوان مثال وقتي دوست دخترتون چپ و راست بهتون گير ميده، خيلي آروم و متين بهش بگيد : چشم، ولي توي دلتون بخنديد و بگيد كس ننت و قضيه رو زير سبيلي رد كنيد و فراموشش كنيد، وقتي هم كه خانم پيگير قضيه شد خودتون رو بزنيد به موش مردگي و با ناراحتي بگيد اي واي خاك بر سرم، به كلي فراموش كردم. اين كار چند تا حسن داره‏، يكي اينكه با هر (چشم) خانم بيشتر خرتون ميشه و ميتونيد كس خانم رو با آرامش بگاييد و دوم اينكه شخصت شما در نظر او يك آدم مثبت و حرف گوش كن جلوه خواهد كرد.
يكي از راههايي كه دخترها براي خرد كردن اعصاب مردها به كار ميبرن اينه كه علاوه بر شما با پسرهاي ديگه اي رابطه برقرار ميكنن و شروع به ارائه كس و كونشون ميكنن و به طرق مختلف شما رو از اين دوستيها مطلع ميكنن. اين كارها بسيار باعث آزار روحي بعضي از آقايون ميشه و فكر و خيال سراغشون مياد و درب و داغون ميشن. من به رفقا عرض كنم كه همون ابتداي دوستيتون اين مورد رو براي خودتون حل كنيد و به عبارتي وقتي كه بفهميد خانمها به هيچ دردي نميخورن و به غير از اعصاب خرد كردن و مكيدن كير فايده ديگه اي ندارن خود به خود موفق خواهيد شد. كافيه اين نكته را با تمام وجود بفهميد و حس كنيد و خيلي آروم و منطقي با اين مسائل برخورد كنيد و پيش خودتون بگيد كه من ميكنم نوش جونم‏، پس بقيه هم بكنن، نوش جونشون. توي اين واويلاي روزگار هر كسي زرنگتر باشه كسهاي ناب بيشتري را خواهد كرد. پس براي اينكه رقبا رو از ميدون خارج كني بايد با سياست عمل كني و بيخيال باشي. به نظر من در آقايون نبايد به يك دوست دختر اكتفا كنند، سعي كنيد كه دوست دخترهاي متنوعي داشته باشيد، وقتي كه چند تا دختر توي دست و بالتون باشه مطمئن باشيد وقتي يكي از اونها حرف اضافي زد به راحتي برگ برنده در دست شماست و ميتونيد مثل يك آشغال با دختره برخورد كنيد و از زندگيتون اخراجش كنيد. اين رو هم به اون رفقايي عرض كنم كه وقتي يك دوست دختر پيدا ميكنن فقط ميچسبن به اون و فكر بقيه رو از سرشون بيرون ميكنن. فكر نكنيد كه خدا فقط همين يك سوراخ بوگندو رو از آسمون براتون نازل كرده، بلكه خدا اينقدر آقايون رو دوست داره كه اصلا سوراخ براشون نازل نميكنه بلكه پلمپ شده نازل ميكنه كه خودتون پلمپ رو باز كنيد، پس غمتون نباشه و بي خيال همه چيز.
باريكلا رفيق، بي خيال باش، كير اسب حضرت عباس توي كس و كون هر دختري كه كير شما رو دوست نداره. اگه بتونيد به اين مرحله از تفكر برسيد، مطمئن باشيد كه نه تنها رابطه دوستيتون با دخترها بيشتر به طول مي انجامه، بلكه كيرتون تقاضاهاي بيشتري خواهد داشت. اين رو بدونيد كه آدمها بعضي وقتها از خوشي زياد خودشون رو ميندازن توي دردسر و وقتي از اين قضايا بيرون ميان ميفهمن كه اين روابط به غير از اعصاب خرد شدن و دردسر چيز ديگه اي براي آدم به ارمغان نمياره. در اين روابط بايد بي خيال بود، بايد كم گذاشت، بايد دريغ كرد، بايد دروغ گفت، بايد كرد و فرار كرد، بايد بيخيال بود. اگر اينطور بودي موفقي،‌در غيراينصورت به خاطر هر حرف جنده خانمها بايد زجر بكشي.







Friday, January 17, 2003

:: من برگشتم ... ::

خوب، بعد از اينكه چند ماهي رفتم مرخصي دوباره برگشتم كه براتون بنويسم. شنيدم چند وقتي كه من نبودم دخترهاي اين مرز و بوم جفتك ميزدن... راسته؟
فعلا منتظر باشيد...








:: پيشنهادهاي مصلحتي ::

وقتي حريف دوست دخترتون نميشيد و نميتونيد راضيش کنيد که کس مبارکش را بگاييد. آخرين راه و بهترين راه براي رسيدن به هدفتون پيشنهاد ازدواج از طرف شماست. اصولا دخترها وقتي با پسري دوست ميشن اولين و تنها چيزي که بهش فکر ميکنن ازدواجه، بعضيهاشون بعد از مدتي بيخيال ميشن و ميبينن که از اين پسره شوهر براشون درست نميشه، پسره رو ول ميکنن و ميرن سراغ يکي ديگه ولي اون دخترهايي که نسبت به پيشنهاد ازدواج از طرف دوست پسرشون حساس هستند به محض شنيدن پيشنهاد شما عميقا در فکر فرو ميرن و براي خودشون خيال پردازي ميکنن، پس شما هم بعد از چند ماهي که با دوست دخترتون رابطه داريد و ميبينيد که طرف خيلي سفته و کس نميده در يک فرصت مناسب و رويايي بهش الکي پيشنهاد ازدواج بديد، سعي کنيد زمان خوبي را براي اين کار انتخاب کنيد چون زمان و مکان و نحوه درخواست ازدواج خيلي مهم و تاثير گذاره. شما بايد بازيگر خوبي باشيد و حسابي با حس و علاقه فيلم بازي کنيد، جوري که مو لاي درزش نره، من کارگرداني تمام فيلمهاي شما را با کمال ميل بعهد ميگيرم.
خوب شما هم که ماشا الله ديگه يک استاد شديد، پس سعي کنيد توي يک کافي شاپ تاريک که با نورهاي آبي يا بنفش نورپردازي شده، دست دوست دخترتون رو بگيريد و توي چشمهاش نگاه کنيد و يک مشت حرفهاي عاشقانه ۱۰۰ تا ۱ غاز بهش بزنيد و آخرش هم بهش بگيد که تو بهترين و پاکترين دختر دنيا هستي و من خيلي بهت علاقه دارم و دوست دارم که با هم ازدواج کنيم که يک زندگي سعادتمند و پرثمري رو با هم آغاز کنيم، ما نيمه گمشدهء همديگه هستيم و ميتونيم تا آخر عمر عاشق هم باشيم و براي هم بميرم. (اين نيمه گم شده خيلي تاثير گذاره، باور کنيد که با اين جمله انفجار مهيبي در مغز طرف روي ميده، اصلا به عبارتي مخش ميگوزه) به هر حال اين جملات دخترهاي بي عقل رو حسابي احساساتي کرده و اونها رو به اوج ميبره، شما هم که هدفتون خيلي والاست، گاييدن يک کس تنگ…
آخ آخ نگو که کيرم آب افتاد..........تخمم به تاپ تاپ افتاد.
خوب ديگه دختره فکر ميکنه که شما شوهر آينده اش هستيد، مطمئن باشيد که هيچي براتون کم نميگذاره، مدام تحويلتون ميگيره و براتون سر و دست ميشکنه، شما هم طبق معمول يک جاي خلوت گيرش ميندازيد و آنچنان دودولتون را به حفره مبارک داخل ميکنيد که بفهمه شوهر کيه ، دودول چيه، عشق چيه، کافي شاپ چيه، زندگي سعادتمند و پرثمر چيه.
راه که باز شد شما يک مدتي ميتونيد مفت و مجاني هر روز به بهانه اينکه ما زن و شوهر هستيم و ازدواج و اين حرفها طرف رو حسابي بکنيد و بعدش که ظرفيتش تکميل شد يا به عبارتي کاسه اش پر شد بهش بگيد هرررررررررررررررري.
راستي تا يادم نرفته اين رو هم بگم که اگه دختري رو نتونستيد با پيشنهاد ازدواج هم خر کنيد ديگه بدونيد که طرف ديوونه هست و بايد به زور ترتيبش رو بديد. در نوشته هاي قبلي طريقه زورچپوني رو براتون توضيح دادم و حتما باهاش آشنا هستيد. بکن و فرار.








عبرت بگيريد... از داستان واقعي زندگي اميرحسين...

داستان زندگي ما از جايي شروع شد كه من كلاس دوم دبيرستان بودم و با دختري دوست بودم كه بنا به دلايلي دوستي ما بهم خورد و هر كدوم از ما رفتيم دنبال زندگي خودمان تا اينكه من با مريم آشنا شدم. مريم دختر بود بدون احساس و سرد ولي برعكس من احمق يه آدم احساساتي بودم و بعد از 2 سه ماه بهش علاقه پيدا كردم بارها بهش ثابت كردم كه چقدر دوستش دارم ولي اون نميخواست باور كنه و هميشه ميگفت كه شما پسرها همتون فقط دنبال يه هدف هستين و بعدش هم ميرين دنبال كارتون ولي من كه اون موقع كلم بوي قرمه سبزي ميداد گفتم نه من اينكاره نيستم من اصلا از سكس بدم مياد و از اين حرفا...
خلاصه يه مدت گذشت تا اينكه يه روز خونه ما خالي بود ما هم با هم قرار داشتيم يدفعه بهش گفتم كه خونه ما هيچكس نيست بيا بريم خونه ما كه برخلاف انتظارم قبول كرد ما هم رفتيم و يه دو ساعتي اونجا بوديم همه اطاق خودم رو بهش نشون دادم حتي بقول حاج محسن تختم رو بهش نشون دادم ولي هيچ كاري نكردم و حتي يه ماچ هم نكردم و بعد بردم رسوندمش خونشون . فردا صبح همديگر رو ديديم و احساس كردم كه خيلي رفتارش با من تغير كرده و يجوري بهم ابراز علاقه ميكنه من هم خوشحال شدم كه بالاخره تونستم كه به اون بقبولونم كه توي روابط بين دو نفر بجز سكس هم چيز ديگه اي هم هست.
اين دوستي ادامه پيدا كرد تا 1 روز كه داشتيم از سينما برميگشتيم مامانش ما رو تو خيابون ديد اومد جلو و پرسيد كه اين پسره كيه و… خلاصه بعد از 1 ساعت پرسش و پاسخ و مخ زني راضي شد كه به باباش چيزي نگه چون باباش خيلي خطري بود اين ماجرا 1 سالي گذشت و من هم به خانوادم گفتم كه با مريم دوست شدم و حتي بابام از ما خواست كه بيايم توي خونه و بريم توي اطاق در باز بشنيم و با هم صحبت كنيم چون اوضاع خيابونا خيلي گير بود ما هم خوشحال از اين حالي كه بهمون داده بودن هر روز مي اومديم و كلي حرف ميزديم تا اينكه يروز ما نشسته بوديم كه بابام اومد گفت كه بايد برن مراسم ختم يكي از دوستاش و ما دو تا رو تنها گذاشت (كه كاشكي نميذاشت) خلاصه اونا رفتن و ما مونديم تنها. يك کمي كل كل ماچ كرديم كه كي ميتونه بيشتر ماچ كنه مشغول بوديم كه يکدفعه ديدم لباساشو درآورد و گفت كه منم لخت شم. يه لحظه من كف كردم گفتم چيييييييي؟ چيكار كنم؟ گفت همون كاري كه گفتم تو امتحانتو پس دادي ولي بالاخره دل كه داري من نميخوام كه بري سراغ كسي ديگه. و اين شد كه ماهم از خدا خواسته به آرزومون رسيديم .
از دوستي ما 3 سال گذشت و ما هنوز با هم خوب بوديم و خيلي به هم علاقه پيدا كرديم تا اينكه يه روز من داشتم از دانشگاه برميگشتم كه موباليم زنگ زد ديدم مريم خانم با گريه ميگه بيا سر ميدان توحيد منم كه ديگه نفهميدم چطوري خودمو رسوندم اونجا سوارش كردم گفتم كه چي شده گفت بدبخت شدم.
گفتم كه چرا گفت من حامله هستم اونم 4 ماهه ، اينو كه گفت من افتادم گفتم چرا تا حالا نفهميدي كه حامله هستي كه جوابي نداد. خلاصه من داغون به هر دري زدم نتونستم كاري بكنم و هيچ دكتري حاضر نشد كه بچه 4 ماهه رو بندازه آخر سر مجبور شدم كه ماجرا رو براي بابام تعريف كنم و اون هم چند جا منو برد ولي نشد که نشد. آخر سر هم قرار شد كه بريم با پدر مادر اون صحبت كنيم و مسئله رو بگيم و بعد از صحبت من يه كتك اساسي از باباش خوردم و جريان به شكايت و شكايت كشي افتاد و…… آخر سر هم قرار شد كه ما رو عقد كنن و بچه را بدنيا بياريم .
خلاصه اون 4 ماه گذشت و ما مخفيانه زندگي كرديم تا روز موعود كه دكتر زايمان روز قبل به ما گفت كه اگه نخواهيم بچه را نگه داريم كسي را ميشناسه كه چندين سال است كه بچه دار نميشه و حاضر است كه بچه شما را بگيرد و ما هم با كلي فكر راضي شديم كه اين كار را بكند و به خير و خوشي تموم شد و زندگي جديد ما شروع شد و از اون موقع ما رو به خانوادها معرفي كردن و گفتن اين 2 تا خيلي همو دوست داستن كه ديگه مارو كچل كردن ما هم مجبور شديم بريم عقدشون كنيم و…
ما هم زندگي سخت خودمون رو با گيرهاي الكي بابام و همه آدماي دوروبرمون ادامه داديم من سر كار ميرفتم و از صبح تا شب بخاطر يه لقمه نون جون ميكندم تا يكم اوضامون خوب شد يه چند سالي با هم زندگي كرديم كه ديدم رفتار اون با من تغير كرده و دوباره مثل قديمها سرد شده و كارهاي مشكوك ميكنه و …
تا اينكه يکروز كه سر كار بودم بابام تلفن زد كه بيا رستوران زير اسكان، منم رفتم و چيزي كه نبايد ميديدم رو ديدم و ديدم كه زن من با يه پسره نشسته و گل ميگن و گل ميشنون كه من با ديدن اين صحنه از حال رفتم و وقتي كه چشمهامو باز كردم ديدم توي اورژانس بيمارستان دي هستم و همه ناراحت بالاي سرم ايستادن. اولين جمله اي كه گفتم : مريم كجاست. كه بابا گفت رفته خونشون كه بلند شدم و گفتم من بايد اونو ببينم و به زور رفتم خونشون و تا خورد زدمش و گفتم كه چرا اين كار رو كرده و...
بعد از چند روز فهميدم كه مريم خانم نه تنها با اون پسره بوده بلكه با 3 نفر ديگه هم بوده و …
تنها دليلي كه داشت اين بود كه از زندگي با تو خسته شدم و اون آدما منو ميفهميدن و…
به اصرار بابام بطور تفاهمي ازش جدا شدم و مهريه اش را هم بهش دادم و رفت و من موندمو چند سال خاطره و يه احساس نابود شده و الان هم حتي ميترسم طرف دخترا برم حتي براي …
اين بود داستان زندگي من و توصيه من اينه كه عبرت بگيرين حتي زن آدم به آدم خيانت ميكنه ديگه چه برسه به دوست دختر و …
در آخر از دوستاني كه فكر ميكنن داستان من دروغ است و چرت و پرت است ميخام كه اگه كسي باور نميكنه بگه من شناسنامه خودم و مريم و حتي خودش را ميآرم با تمام نوارهايي كه از صداي صحبتش با اون آدما داره تا باور كنيين .
ممنون كه به درد ما گوش كردين، اميدوارم عبرت بگيرين / امير حسين

بيانيه حاج محسن :
اي خداااااااااااااااااااااااااااااااا ، خدايا ببين چه موجودات مادرجنده اي آفريدي، آخه من چطوري به اين مخلوقات ثابت کنم که دخترهاي اين دوره و زمونه کثافت ترين موجودات روي زمين هستن، آهاي پسرهاي آقا، مثل اينکه تا وقتي اين بلاها سر خودتون نياد نميفهميد که نبايد دخترها رو بعنوان معشوقه قبول کنيد. فقط دخترها رو بايد گاييد و رها کرد. اونهايي که ميگن دخترهاي خوب هم وجود داره سخت در اشتباهن، خدايا کون هر پسري که عاشق دختر ميشه رو پاره کن تا حاليشون بشه. من که هرچي ميگم شما پسرها حاليتون نميشه که نميشه که نميشه.








:: هر کدوم از ما يک قيمتي داريم ::

جامعه ما با هر کسي يک جوري معامله ميکنه، توي اين جامعه هر کسي يک قيمتي داره ، آدمها توي اين جامعه قابل خريد و فروش هستند، و اون جنسي که زياد مورد خريد و فروش قرار ميگره خانمها هستن. ميدونيد چرا؟
فلاسفه معتقدند که خانمها با مار تفاوتي ندارن و از بس به طلا و جواهر و پول علاقه دارن هميشه در معرض خر شدن قرار دارن.
اون دخترهايي که ادعاشون کون خر رو پاره ميکنه و ميگن که ما خيلي پاک و بي گناه هستيم بايد بدونن که هنوز توي عمرشون در مقابل وعده هاي آنچناني قرار نگرفته اند وگرنه سست ترين افراد همونها هستن. کجاي دنيا رو ديديد که نشه خانمها رو با پول خريد. حتي فلان خواننده که ادعاش کون خر رو پاره ميکنه هم در مقابل پول زانو ميزنه.
وقتي که من زار ميزنم ميگم همه خانمها جنده هستن دروغ نميگم، همه دخترها قابل خريدن هستند، ولي هر کسي يک قيمتي داره. امکان داره يک دختر با يک کادو کوچولو خر شما بشه ولي از طرف ديگه يک دختري با ۱۰ تا کادو. بعضي از دخترها رو ميشه با عشق ورزيدن خريد، بعضي ديگشون رو ميشه با ماشين توي شهر چرخوند و يک ناهار يا شام بهشون داد و خريدشون. من در تعجبم که اين دخترها چقدر به گشت و گذار و ولگردي علاقه دارن که به خاطرش خودشون رو ميفروشن.
ما مردها اگر بخواهيم ميتونيم هر دختري رو برده خودمون بکنيم فقط با ۲ چيز:
۱ – پول و ثروت
۲ – خوشتيپي و خوشگلي
اگه يکي از دو مورد بالا در شما وجود نداره خودتون رو توي اين دوره زمونه علاف نکنيد و دنبال دختر و عشق و عاشقي نريد که چوبش رو ميخوريد و آخرش هم پشيمون ميشيد و به گروه قربانيان کس مي پيونديد. چون از قديم گفتن دست بالاي دست بسياره. بالاخره يکي از شما پولدارتر يا خوشتيپ تر به سراغ عشقتون مياد و از اونجايي که هر کسي يک قيمتي داره مطمئن باشيد که عشقتون رو ميخره و با خودش ميبره و تنها چيزي که براتون ميمونه يک دهن سرويس شده است که به صافکاري و آچارکشي نياز داره.
من مردي رو ميشناسم که ۶۲ سالشه و تو کار تجارت مواد غذايي هستش، اين پير مرد موهاش سفيد شده و توي پول در حال غرق شدنه. ۲ سال پيش با يک دختر ۲۰ ساله ازدواج کرد که من وقتي دختره رو ديدم فکم افتاد. از بس اين دختر خوشگل و خوش هيکل بود. دختر تحصيل کرده اي هم بود ولي با وعده هاي اين پيره مرد به راحتي خريده شده بود. با يک ماشين و يک خونه که به نامش شده بود خودش رو فروخته بود. الان هم يک بچه از اين پيره مرد داره و مثل سگ پشيمونه. ولي جنس به اين خوبي رو وقتي آدم بخره که نميندازتش دور. پيرمرد تا بتونه دختره رو ميکنه تا عمرش تموم بشه.
اين نمونه اي بود از هزاران نمونه که من بهشون اشاره ميکنم.
آهاي خانومهايي که قد قد ميکنيد، همتون قابل خريدن هستيد. به راحتي آب خوردن.
دليل خيلي از شکستهاي آقايون از عشق هم از همين موضوع آب ميخوره. پسره با دختره دوست ميشه و بعد از يک مدت عاشق همديگه ميشن. يک مدتي ميگذره و يک پسر پولدارتر به تور دختره ميخوره و به راحتي همه چيز رو ميفروشه و ميره سراغ اوني که وضع ماليش بهتره. من خودم شخصا تونستم با پول و وعده هاي دروغين حتي زن شوهرداري رو که يک بچه هم داشت رو مثل سگ دنبال خودم بکشونم. دخترهاي بينوا براي اينکه بين خودشون هم کلاس بزارن فقط چسي ميان و به همديگه ماشين دوست پسرشون رو معرفي ميکنن و پز ميدن. پس هر کسي مدل ماشينش بالاتر باشه کسهاي بيشتري ميتونه بخره.
همين نيلوفر که براي من ايميل زده بود نمونه ديگه اي از همين جنده هاست. جانماز آب ميکشن راه به راه. ولي وقتي پول جلوي چشمشون بگيري، کس و کونشون رو در راه پول ميفروشن.
اون پسرهايي هم که عشق جلوي چشماشون داره بال بال ميزنه هم يک روزي به حرفهاي من ايمان ميارن و ميان همينجا و اعتراف ميکنن به خر بودنشون.
عشق کيلو چنده؟ با اين جمله ها اجازه نديد دخترها خرتون کنن. بهتره که دنبال حقيقت باشيد. هر پسري که ادعا ميکنه دوست دخترش خداست. کافيه به من معرفيش کنه تا شورت دوست دخترش رو ظرف يک هفته براش پست کنم که بفهمه عشقش به راحتي قابل خريدنه.








تمدني از جنس محسن و نيلوفر !!

نامه وارده از نيلوفر

سلام آقا محسن
حاشيه نميرم. يه حرفايي بود كه خيلي دلم مي‏خواست بهت بگم. امروز تمام وبلاگت رو خوندم. ميدوني از كجا كنجكاو شدم بخونمش؟‌ از اونجاييكه که توي هر وبلاگي که ميرفتم صحبت در مورد وبلاگ توت فرنگي بود، در همه وبلاگها در مورد وبلاگ شما بحث و تبادل نظر شده و بعنوان يک وبلاگ موفق و پرخواننده ازتون تعريف ميکنن، گفتم ببينم اين كيه كه اين همه در موردش صحبت ميکنن، وقتي اومدم توي وبلاگت و روي تعداد بازديد کننده شما تمرکز کردم فهميدم که حداقل روزي ۲۰۰۰ نفر از وبلاگ شما بازديد ميکنن که اين رقم بازديد کننده فوق العاده است و حکايت از حقايقي است که در وبلاگ شما مطرح ميشه.
به هر حال...
راستش من با آدمهاي دنياي تو خيلي فرق دارم. اما شايد بدت نياد عقايد يه نفر رو از يه دنياي ديگه با روحياتي كاملاً متفاوت با مال خودت در مورد مطالبت بدوني.
اول از همه بگم كه از مطالبت چي دستگيرم شده. تو يه بچه پولدار مدل بالا و خوش گذروني كه فقط چند تا كارو رو خوب بلده : توهين كردن به دخترا و باهاشون خوش گذروندن و عياشي كردن. حالا اين دو مورد چه جوري توي يه آدم جمع ميشه خدا ميدونه. از نظر تو همه دخترا بدكارن، خرابن، نفهمن، بيشعورن و خلاصه تنها كاري كه ازشون برمياد اينه كه نقش يه عروسك رو بازي كنن . من کاملا بهت حق ميدم . اول به خاطر اينكه الان اکثر دخترها همينطوري هستن و اونهايي هم که اينطوري نيستن حتما موقعيتش رو نداشتن. دوم به خاطر اينکه تو الان تو اين سن بيماري ايدز داري و به قول خودت چند وقت ديگه .... که اين هم دليلش همون خانمها هستن.
تو بيماري . اما بيماريت فقط اون ويروسي نيست كه تو بدنته . روحت بيماره. تو از يه طرف اون همه به دخترا توهين ميكني از يه طرف يه هفته بدون خانم نميتوني سر كني. يه جا ميگي تا زنده باشي اين ويروس رو پخش ميكني. من ميدونم چته. تو نه اين كه از جنس زن اونجور كه ادعا ميكني بيزار باشي. مشكلت اينه كه اونا رو مقصر ميدوني و ميخواي اينجوري دق دليتو خالي كني. و با آلوده كردن اونها يه جورايي انتقام خودت و پسرهاي ديگه رو گرفته باشي.
خيلي دلم ميخواد بدونم كه تو با اون همه تجربه دخترشناسيت تا حالا نشده به دختري بربخوري كه بدكاره نباشه؟ تا حالا نشده كسي رو به خاطر خودش (و نه صرف هوس) دوست داشته باشي؟ تا حالا به يه دختر پاك و صادق و راستگو كه تو رو واسه خودت بخواد برنخوردي؟ ميدونم که اينطور دخترها خيلي کم هستن ولي تا حالا بوي عشق هم به مشامت نخورده؟ يه چيزي ميخواستم بگم اما نميدونم چه جوري بايد بگم كه منظورمو بفهمي و فحش بارم نكني. ميخوام بگم اگه قضيه بيماريت راست باشه تو زمان زيادي نداري. دلت نميخواد يه مقدار كمي از اين زمان باقيمانده رو صرف تجديدنظر تو عقايدت بكني؟ ضرري كه نداره. ميدونم که آدم دنيا ديده اي هستي ولي يه كمي از دنيايي كه دورت رو گرفته بيا بيرون و آدمهاي ديگه رو ببين. با عقايدشون و شخصيتشون آشنا شو. ببين پسرها و دخترهايي كه از جنس تو و اون خانمهاي اسباب بازيت نيستن چه جورين. ولي تو بالاخره هر قدر هم كه سرگرم تفريحاتت باشي ميتوني يه وقتي براي اين كار بذاري. مطمئن باش كه ضرر نميكني. به نظر من خيلي خوبه كه آدم اول اطلاعاتش رو راجع به چيزي كامل كنه بعد با صراحت راجع بهشون نظر بده. چون اطلاعاتم در مورد شما خيلي کمه پس براي اينکه اطلاعاتم در مورد شما بيشتر بشه و بيش از اين حرف بي ربط نزنم خيلي خوب ميشد اگه ميتونستم online باهات صحبت كنم. Id من همين آدرس email منه. اگه دوست داشتي يه دفعه قرار ميزاريم چند كلمه با هم chat ميكنيم. به قول خاتمي ميشه گفتگوي تمدنها. تمدني از جنس محسن و نيلوفر !
اگه تونستي يه جوابي بده كه بدونم mail منو خوندي
مواظب خودت باش - نيلوفر

جوابيه حاج محسن :
همينجا از نيلوفر دعوت ميکنم که براي کنسرت گروه آريان که چند روز ديگه برگزار ميشه مهمان بنده باشن. چون دوست عزيزم پيام صالحي از خوانندگان گروه آريان لطف کردن و چند تا بليط بعنوان مهمان ويژه به من دادن که فقط يکيش باقي مونده. ميتونيم بعد از شنيدن ترانه هاي اين گروه به لابي هتل اوين رفته و نسکافه اي نوش جان کنيم و دور از هياهو در مورد تمدن محسن و نيلوفر گفتگو کنيم تا بلکه بتونم حاليت کنم گفتگوي تمدنها، اون هم تمدني از جنس محسن و نيلوفر يعني چي.
راستي که عشق تو اين زمون........... نيست تو دل پير و جوون








اگـــــه مــــن دختــــر بــــودم...

اگه من دختر بودم ميدونيد چي کار ميکردم ؟
به محض اينکه ۱۵ سالم تموم ميشد و کسم يه ذره پفکي ميشد ميرفتم سرخه بازار و يک شلوار از اين شلوار جديدا ميخردم با يه روسري آبي يا قرمز و يک سندل سکسي.
شب جمعه لباسهاي جديدم رو ميپوشيدم و يک آرايش توپي هم ميکردم و خلاصه کس و کونم رو ميريختم بيرون و راه مي افتادم توي خيابونها، يک جوري هم موقع راه رفتن کونم رو قر ميدادم که هر پسري که منو ميبينه انگشت به کون بمونه. هر پسري هم که بهم گير ميداد يک جوري نيشم رو براش باز ميکردم که يعني بيا منو بکن. پسره هم فورا يک شماره تلفن بهم ميداد و فرداش باهاش قرار ميذاشتم و ميرفتم خونشون و يک کس اساسي بهش ميدادم که هم خودم حال کنم و هم به اون حال بدم. آخه گناه دارن اين پسرا، اين همه به ما دخترها لطف دارن حيفه آدم تحويلشون نگيره.
براي پسرهاي گوگولي اين دوره زمونه کس که قابلي نداره، کون هم بهشون ميدادم، ساک هم ميزدم، هر چي سوراخ داشتم بهشون اهدا ميکردم. اصلا هرچي پسرها ميگفتن من ميگفتم چشم. آخه چي از اين بهتر که يک پسر گوگولي يک دختر رو بکنه؟ واي که نميدونيد چه حالي ميده، من بر خلاف دخترهاي ديگه که با ناز و چس کس ميدن، همينطوري فرت و فرت کس ميدادم، مفت و مجاني و در راه رضاي خداوند متعال.
اگر دختر بودم پسرها رو مجبور ميکردم هر روز برام گل رز بخرن که به بهانه گل رز من بتونم بهشون کس بدم. آخه من به بوي گل رز خيلي حساسم و خيلي من رو احساساتي ميکنه، چون با بوييدن گل رز اشکم از کسم به جاي چشمم سرازير ميشه.
اگه دختر بودم براي همه پسرها کادوهاي رنگارنگ ميخريدم که يک وقت از دست من ناراحت نشن و ديگه منو نکنن، من حاضر نيستم هيچ پسري از کس ندادن من ناراحت باشه، خدا کس رو ساخته که من بدم ديگه مگه نه؟ پس ميدم که خدا هم از دستم راضي باشه.
آخ که اگه دختر بودم به اين پسرهاي کس ليس اصلا سرويس نميدادم ، پسري که موس موس کنه و دنبال من بدو بدو کنه رو اصلا تحويل نميگرفتم و به جاش پسرهايي که من رو تحويل نميگرفتن رو حسابي تحويل ميگرفتم و کس و کونم رو ميذاشتم توي جعبه و کادو ميکردم و ميفرستادم براشون که يادگاري پيش خودشون نگه دارن.
آخ که اگه دختر بودم اين حاج محسن رو پيدا ميکردم آنچنان بهش آويزون ميشدم که نگو و نپرس.
آخ که اگه دختر بودم بعد از کلي کس و کون دادن به اين و اون و استفاده از دوران جواني و نوجواني، ۲۵ سالم که ميشد بالاخره از بين اين همه پسر کيرکلفت که باهاشون رابطه داشتم يک پسر پولدار و خوشتيپ و با کلاس رو انتخاب ميکردم و اينقدر بهش ميگفتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم که کف کنه. اصلا بهش ميگفتم که تو نيمه گم شدهء مني، واي که توي آسمونها دنبالت ميگشتم ولي روي زمين پيدات کردم، يک ذره هم توي بغلش اشک ميريختم که حسابي باور کنه که عاشقشم. بعدش خودم رو بعنوان يک دختر آکبند با گارانتي و برچسب هولوگرام و استاندارد ISO14000 و به شرط چاقو بهش قالب ميکردم و با هم ازدواج ميکرديم و من ميرفتم خونه بخت.....
بعد از عروسي هم هر وقت شوهرم ميرفت سر کار ، يک سوت ميزدم و پسر همسايه بالايي ميومد پايين و يک مقداري حالم رو جا مي آورد و ميرفت.
خودمونيما دختر بودن هم چه صفايي داره......
اگه من دختر بودم از وبلاگنويسهاي همکار درخواست ميکردم که نيان توي نظرخواهي اين سايت فحش بدن و توي فحشهاشون تبليغ وبلاگشون رو هم بکنن.
اگه من دختر بودم نظرخواهي رو برميداشتم. ولي چون پسرم پس خيلي راحت ميگم به کيرم، هرکي هر غلطي ميخواد بکنه.
حالا که فعلا پسرم و کير دارم از جنس طلا که با هيچي عوضش نميکنم. از حالا هم ميگم که کير طلاست پس تو هر سوراخ مسي نبايد بره.








:: گل هديه بديد ... کس هديه بگيريد ::

همه ميدونيد که آدمها همشون از گل خيلي خوششون مياد و هر کسي يک علاقه خاصه به گل داره ولي اين علاقه در خانمها به حدي زياده که شما به راحتي ميتونيد با يک دسته گل اونها رو عاشق خودتون کنيد و حسابي ازشون استفاده کنيد. ميگيد نه پس بخونيد ببينيد دانشمندان گل شناس و کس شناس در مورد گل و ارتباطش با کس چه اظهار نظري کردن.
طبق تحقيقاتي که بعمل اومده مشخص شده که ميتونيد فقط با خريد يک شاخه گل و تقديم کردن اون در شرايط مناسب به دوست دخترتون دلش و کسش رو هر دو با هم دست بياريد. من نميدونم اين خانمها عقلشون کجاشونه که اينقدر گل رو ديوانه وار دوست دارن. به نظر من شما هر وقت دلتون خواست ميتونيد خيلي راحت بزنيد توي گوش دوست دخترتون و ۱ ساعت بعد با يک شاخه گل ازش عذرخواهي کنيد و دوباره دلش رو به دست بياريد، اين خصوصيت جالب در خانمها باعث شده که هميشه راه حلي براي مردها وجود داشته باشه که بتونن زبل بازي در بيارن و از اين نکته استفاده کنن و کارهاشون رو ماست مالي کنن، اينجاست که معلوم ميشه هر کسي يک نقطه ضعفي داره و خانمها هم با گل خر ميشن.
اگه باور نميکنيد فردا يک دسته گل بخريد براي دوست دخترتون و چند روز بعد ببينيد چقدر تاثير شگرفتي درش پديد مياد. شايد شما پيش خودتون بگيد که خانمها به خاطر احساس لطيفشونه که اينقدر گل رو دوست دارن.
جديدا همه ميگن ديجيتالم کجا بود، من هم ميگم احساس لطيفشون کجا بود، احساس لطيفشون فقط لاي پاهاشونه که وقتي بهش برسي از لطافتش ميتوني استفاده کني والا هيچ دختري قلب لطيف توي سينه اش نيست و همش چاخان و خالي بنديه.
من دخترهاي زيادي رو ديدم که وقتي از بغل يک گل فروشي رد ميشن همچين آب از کس و کونشون راه ميفته و به اين گلها اظهار علاقه ميکنن که نگو و نپرس. اي خاچ بر سرتون کنن حيوانهاي نجيب و ديوانه که هر کسي بخواد ميتونه با يک دسته گل سوارتون بشه. دخترها مثل بز هستند که وقتي يک ذره علف جلوشون بگيري تا قله قاف هم باهات ميان. حالا شده حکايت دخترهاي امروزي، فرقشون با بز اينه که يک ذره کلاسشون از بز بالاتره و اگه به جاي علف يک شاخه گل رز جلوشون بگيري تا قله قاف که چه عرض کنم تا قله شاف هم باهاتون ميان. وقتي هم اومدن باهاتون قله قاف همچين بزاريد به درشون که بفهمن يک دسته گل چقدر حال ميده.
من موردي رو ديدم که شايد باور نکنيد. دختر و پسري با هم ۳ سال دوست بودن و دختره با يک پسر جديدي بعنوان يک دوست معمولي آشنا ميشه، پسره از زرنگيش در اولين ديدارش يک دسته گل رز براي دختره هديه ميگيره و دختره فکر ميکنه که اين عشق واقعيش بوده و با دوستي که ۳ سال باهاش بوده به هم ميزنه و ميره سراغ اين پسر جديده که براش دسته گل خريده بوده و بعد از ۱ ماه با کس پاره خودش مواجه ميشه و ميفهمه که گل هديه دادن دليل بر گل بودن کسي نيست و دوباره مياد سراغ دوست پسر اوليش و اونوقته که ميفهمه چه گلي هميشه در کنارش بوده و قدرش رو نميدونسته.
خلاصه رفقا درس امروز رو هم ياد گرفتيد، براي خر کردن دخترها از خريدن گل فرار نکنيد که خووووووب کولاک ميکنه ، خووووووووووووووووب.








گريه نکن زار زار !!

شما ميدونيد چرا وقتي بعضي از دخترها رو که داريد ميکنيد گريه ميکنن؟
اصلا تا حالا به اين مورد برخورد کرديد يا نه؟
من چندين بار با اين مورد برخورد کردم تا به حال چند تا از دوست دخترهامو وقتي داشتم ميکردم ميزدن زير گريه، بعضي هاشون خيلي راحت گريه ميکردن ولي بعضي ديگشون خيلي به خودشون فشار مي آوردن که اشکشون بزنه بيرون. من هم خيلي تلاش کردم که بفهمم قضيه اين گريه ها از کجا آب ميخوره، هر دفعه هم ازشون ميپرسيدم که چه مرگتون شده که گريه ميکنيد ميگفتن هيچي نيست... ولي بعدا فهميدم که اول از همه اينکه با گريه شون قصد داشتند منو احساساتي کنن و دوم اينکه ميخواستن خودشون رو معصوم جلوه بدن و بگن که ما دختر دلنازک و نانازي هستيم و چون از کس دادن بدمون مياد داريم گريه ميکنيم. بعضي ها هم ميگن که اين گريه ها يعني اينکه طرف بدجوري عاشق شده ولي نميدونم چرا وقتي کس ميدن ميزنن زير گريه، يعني وقتي ديگه اي براي گريه سراغ ندارن؟ اين ديگه چه رسمشه.
به نظر من اين اشکها اشک تمساحه و اصلا نبايد کسي رو احساساتي کنه و وقتي طرف داره گريه ميکنه شما بايد غش غش بخنديد و فشار و سرعت خود را در گايش افزايش دهيد، يه جوري فشار رو زياد کنيد که چشمشاش از حدقه بزنه بيرون که ديگه اشک الکي نريزه.
چند وقت پيش توي دانشگاه با ۲ تا از بچه ها سر اين موضوع شروع کرديم به بحث که چرا دخترها هنگام سکس ميزنن زير گريه، يکي از رفقا گفت بعضي دخترها وقتي داريد ميکنيدشون از پدرسوخته بازيشون که شما فکر نکنيد جنده هستن ميزنن زير گريه و يکسري ديگشون ميخوان که شما باهاشون ازدواج کنيد.
ولي به هر صورت اگه ديديد در هنگام سکس دوست دخترتون داره گريه ميکنه بلند ميشيد ميريد کمربند رو دست ميگيريد مي افتيد به جونش و تا ميخوره ميزنيدش که واقعا از درد گريه کنه. آخه يکي نيست به اين غرمساقها بگه آخه لاشيها نه به اون کس دادنتون و نه به اون گريه کردنتون. کوس و کونتون رو جمع کنيد که ديگه حناتون براي پسرها رنگي نداره. اگه ميخواهيد کس بديد مثل آدم بخنديد و بديد.
اگه شما هم نکته جالبي در اين زمينه ميدونيد حتما در قسمت نظرخواهي فحش بديد.....








:: باز کردن پلمپ در اسرع وقت بدون هزينه ::

يک روز من توي خيابان زرتشت از بيمارستان مهر بيرون اومدم و رفتم سوار ماشينم بشم که ديدم يک خانم خوشگلي و خوشتيپي حدودا ۲۵ ساله کمي پايين تر از بيمارستان و توي خيابون در حال حرکته. من هم که طبق معمول تنم ميخاره براي اينطور ماجراها، فوري ماشين رو روشن کردم و يک ترمز زدم جلوي پاش و پرسيدم کجا تشريف ميبريد؟ گفت يوسف آباد و اومد فوري هم سوار شد. چند کلمه با هم صحبت کرديم و گفت که اومده بود بيمارستان براي آزمايش که ببينه حامله هست يا نه. يک کمي که با هم صحبت کرديم فهميدم که بچه يوسف آباد هستش و يک دوست پسري داشته که خيلي عاشقش بوده و قرار بوده با هم ازدواج کنن ، پسره يک مدت مديدي اين دختره رو ميکرده و بعدش هم ولش ميکنه ميره فرانسه براي تحصيل و کار... از اون به بعد هم اين دختره سرخورده ميشه و به شغل شريف جندگي مشغول ميشه، من هم که بدم نميومد يک سيخي بزنم بهش گفتم وقت داري بريم خونه يا نه؟ ولي گفت که خودم کار نميکنم (آخه اينم شد کار!!!) و چند تا دختر ۱۸-۲۰ ساله دارم که اگه خواستي يکي از اون خوشگلاشو برات ميفرستم. من هم شماره موبايلش رو گرفتم و بهش گفتم که پنجشنبه يا جمعه تماس ميگيرم که يکي از اون خوشگلاشو بفرستي برام. خلاصه حتما ميدونيد که به اينطور آدمها ميگن خانم رئيس و اکثرا هم اسم باربي رو براي خودشون انتخاب ميکنن.
جونم براتون بگه که پنجشنبه بعد از ظهر تماس گرفتم و خودم رو معرفي کردم و بعد از کلي پرسش و پاسخ امنيتي من رو شناخت و سفارش يک عدد دختر زبل و خوش هيکل و خوشگل رو دادم، قيمت رو هم با هم تموم کرديم براي يک ۱ دور ۱۵ هزار تومن و براي يک شب تا صبح 40000 تومن. من هم گفتم اگه خوب باشه و ازش خوشم بياد تا صبح بايد پيشم بمونه اون هم قبول کرد و گفت براي آشنايي بيشتر خودم هم باهاش ميام. ساعت ۹ شب قرار داشتيم که با ۱ ساعت تاخير سر و کله شون پيدا شد. در و باز کردم و اومدن بالا. يک دختر خوشگل و تقريبا تپل هم همراش بود که به اندازه يک عروس آرايش کرده بود. وقتي اومدن توي آپارتمان ديدم ۳ نفرن. خودش و دختره و يک خانم ديگه که سنش بين ۳۰-۳۵ بود. ازش پرسيدم لشگر کشي کرديد؟ گفت نه از جايي داشتم ميومديم و خواستم که ملينا رو برسونم اينجا و چند دقيقه اي بشينيم و بريم. من ملينا رو ديدم ولي دوست داشتم خود باربي رو بکنم. باربي رو کشيدم يه کنار و بهش گفتم که من ميخام با خودت باشم ولي باربي گفت که ايني که برات آوردم هنوز دختره برو صفا کن ديگه منو ميخواي چي کار؟ من هم که اينو شنيدم دودولم خوابيده بود ولي يکدفعه جون گرفت و قد کشيد. گفتم يعني چي دختره؟ گفت دختره ديگه يعني Open نيست بايد خودت زحمتش رو بکشي امشب. من هم که متخصص در امور باز کردن درب کنسرو و تن ماهي و اينجور چيزها هستم بهش گفتم اي ولا. باربي از من پرسيد اگه خوشت اومده بزار امشب پيشت بمونه. من هم گفتم OK و 20000 تومن دادم به باربي و گفتم که بقيه شو صبح ميدم که قبول نکرد و کل پول رو خواست که ما هم اطاعت امر کرديم و مبلغ را ۴ دستي تقديم کس کش خانم کرديم.
من هم اينطور مواقع الاغ نيستم، چون بعد از اينکه ملينا و من تنها شديم، وقتي ديدم که ملينا خيلي ناشيه و بار اولشه که از اين غلطها ميکنه فوري زنگ زدم به ۲ تا از دوستانم به نام سعيد و مهران و گفتم اگه ميخواهيد يک شب يه کس تنگ بکنيد با کله بياييد اينجا و نفري 20000 تومن هم با خودتون بياريد. اونها هم که درجه کس ليسشون خيلي بالاست نيم ساعت بعد پيداشون شد. تا قبل از اينکه سر و کله رفقا پيداشون بشه يک ذره مخ ملينا رو زدم و گفتم که امشب چند تا از رفقاي باحالم اينجا مهمون من هستن و ميخام که بهشون حال بده و من هم يک پول اضافي تر صبح به خودش بدم و اون هم قبول کرد.
آقا رفقا اومدن و من ماجرا رو براشون تعريف کردم که طرف دختره و بايد پلمپ رو باز کنيم. اونها هم از خنده داشتن ميمردن و هر کدومشون ميگفتن که اول من اول من. خلاصه قرعه کشي کرديم و قرعه افتاد به مهران. مهران هيکلش ريزه ميزه بود و دختره يه ذره به هيکلش نميخورد و من بهش گفتم که مهران تو حريفش نميشي بزار سعيد يا من اول بکنيم که قبول نکرد و با ملينا رفتن توي اتاق و يک ذره سر و صدا راه انداختن و نيم ساعت بعد ديديم که دختره از اتاق اومد بيرون و گفت حمام کجاست و رفت حمام. رفتيم توي اتاق ديدم مهران خونين و مالين افتاده روي تخت و دست و بالش هم خونيه. رفتيم بالا سرش گفتيم کونده خان گفتيم که حريفش نميشي به حرف ما گوش ندادي. با اينکه خيلي جون کنده بود ولي مثل اينکه پلمپ رو اساسي باز کرده بود.
بعدش از مهران هم ۳-۴ ساعتي رو بيدار بوديم تا سوزش کس ملينا خوب بشه که ما هم بتونيم بکنيمش که بالاخره نزديکيهاي صبح بود که ما هم آنچنان آن کس تنگ را گاييديم که نگو و نپرس. خلاصه اون شب ملينا به ما مجاني حال داد و پول ملينا رو از رفقاي کس ليسمون گرفتيم.








:: دستگاه جوجه کشي ::

عجب دنيايي شده ، ما اين وبلاگ رو راه انداختيم و شروع کرديم ريدن به دخترها ، از يک طرف فکر ميکرديم که حسابي دخترها دهنشون سرويس ميشه و پسرها صفا ميکنن ولي مثل اينکه برعکس شده چون دخترها تبديل شدن به کوه معرفت و احساسات و مشغول ابراز احساسان نسبت به من و پسرها هم شدن کاسه داغتر از آش به طرفداري از دخترها. از هر ۱۰۰ نفري که با من Chat ميکنه ۹۰ نفرشون دخترن و کلي هم صفا ميکنن با نوشته هاي من و همه نوشته هاي منو تاييد ميکنن. در مقابل هم پسرهاي خيلي زيادي هستند که از نوشته هاي من استفاده ميکنن و خلاصه چيزهايي ياد ميگيرن. به هر حال اکثر خوانندگان بخاطر بيماري من نگران و بعضي ها هم نارحتند ولي واقعيت قابل انکار نيست. به نظر من زندگي ارزش ناراحتي و سختي رو نداره. پس مثل من هميشه بخنديد و خوشحال باشيد. مثل اينکه قسمت اينطوري بوده. ولي اگه يه ذره فکر کنيد ميفهميد که دنياي فعلي هيچ ارزشي نداره. دنيايي که دخترهاش همه لاشي باشن چه فايده اي داره. خدا زنها رو ساخته براي مردها و مردها رو هم براي زنها، مردها بايد با زنها حال کنن و ازشون جوجه کشي کنن و نسل بشر زيادتر بشه ولي مثل اينکه خدا حواسش نبوده که بايد توي کله اين دستگاههاي جوجه کشي يه ذره مغز کار بگذاره که مخشون مثبت کار کنه. بعضي ها ميگن که خدا به جاي مغز توي دل اين دخترها يه قلمبه احساسات و عواطف کار گذاشته ولي ما تا حالا نديديم دخترها بتونن از اين قلمبه احساسات و عواطف استفاده کنن و اين احساسات نه به درد خودشون خورده و نه به درد ديگران، آخه اگه بلد بودن از اين دلبريشون استفاده کنن که کار ما مردها زار بود. (پس بهتر که بلد نيستن)
در چند روز اخير با خوانندگان زيادي صبحت کردم، حتي با يک دختر ۱۵ ساله اي که مبتلا به آسم و سرطان خون بود چند ساعتي رو Chat کردم. خودشو مثل من ميديد و بر خلاف من اصلا به زندگي کوتاهي که خواهيم داشت اميدوار نبود. کلي بهش روحيه دادم و آخرش هم کلي با هم خنديدم و روحيه ش رو عوض کردم و بهش گفتم که بي خيال، مرديم هم مرديم، بدبختي ما بشرها اينه که از مرگ ميترسيم. اگه از مرگ نميترسيديم تو کونم عروسي بود. بابا نترسيد از مرگ به خدا هممون ميريم بهشت، اونجا هايده کنسرت گذاشته و ميگن آلبوم جديد داده. ورودي کنسرتش هم توي بهشت مجانيه. توي اين دنيا که نتونستيم بريم کنسرت هايده ولي اگه بميريم ميتونيم کنسرت هايده هم بريم. آخرش اينکه توي اين دنياي تخمي واقعا آدم وقتي ۳۰-۳۵ سالش بشه و بميره خيلي بهتر از اينه که ۵۰ سالش بشه و کر و کور و شل بشه و بعدش بميره. تازه کلي هم کلاس داره ميگن يارو جوان مرگ شده.








دخترهاي قدرنشناس امروزي

تا اونجايي که من ميدونم توي ايران دخترها و زنها به کس مبارکشون مينازن و فکر ميکنن که چون کس دارن ديگه لازم نيست کار کنن و زحمت بکشن به خاطر همين مردهاي بدبخت بايد از صبح تا شب جون بکنن و شب هم آش و لاش برن خونه که استراحتي بکنن که با زن خودشون مواجه ميشن که از صبح تا شب خورده و خوابيده و حالا هم که شما از سر کار خسته و کوفته رسيديد بايد به يه سرويس گايش هم به خانم خانوما بدي و کس مبارکش رو بگايي. والا تا اونجايي که ما ميدونيم همه جاي دنيا زنها و مردها هر دو کار ميکنن و بعد از کار هم به تساوي با هم زندگي ميکنن نه اينکه زنه بخوره و بخوابه و کون گنده کنه و مرده جون بکنه و آخرش هم هيچي. بيخود نيست زنها بعد از ازدواجشون افزايش وزن پيدا ميکنن. حالا اين از زن و شوهرها. از دوست پسرها و دوست دخترها هم براتون بگم که ديروز رفته بودم يک رستوران غذا بخورم که ديدم ۳ تا دختر با ۱ پسر اومدن رستوران ناهار کوفت کنن. من هم يه نگاهي به پسره انداختم و گفتم عجب کير کلفتيه که ۳ تا ۳ تا ميکنه. ولي بعد از اينکه ناهارشون رو کوفت کردن و رفتن من هنوز نشسته بودم و داشتم با نوشابه خودم لاس ميزدم که ديدم ۳ تا پيتزا نصفه با ۳ تا سيب زميني دست نخورده روي ميز باقي مونده. توي دلم به پسره چند تا فحش خواهر و مادر دادم که جاکش آخه به خاطر يک سوراخ بوگندو اين همه غذا رو ريختي تو شکم اين ننه جنده ها براي چي آخه؟ حالا اگه کوفت کرده بودن آدم ناراحت نميشه، آخه يکي نيست به دخترهاي عوضي بگه آخه غرمساقها اگه نميتونيد مثل آدم غذا کوفت کنيد براي چي اين همه غذا رو سفارش ميديد که جيب پسر مردم رو خالي کنيد. حيف اين همه نعمت که بايد ريخته بشه توي سطل زباله. اون پسر بينوا حتما ۱ ماه کار کرده تا تونسته پول ناهار شما لاشيها رو بده. والا انصاف هم خوب چيزيه. حالا آخرش هم معلوم نيست که حتي يک لب خشک و خالي هم به پسره بدن يا نه. والا کيرم توي اين مملکت که دختراش اينقدر لاشي شدن. به نظر من اين کاري که دخترها با پول پسرها ميکنن از ۱۰۰ تا دزدي و غارت بدتره. اگه من به جاي رئيس دادگستري تهران بودم به جاي اون ۵ نفري که چند روز پيش دارشون زدن، اينجور دخترها رو ميگرفتم چوب تو کونشون ميکردم بعدش توي جردن و ميرداماد و پاسداران ميچرخوندمشون که يه ذره پسرها دلشون خنک بشه، بعدش هم چوب رو در ميآوردم ميکردم تو دهنشون تا حساب کار دستشون بياد. اين ننه جنده هاي لاشي رو بايد کشت چه با تفنگ چه با مشت.
من دختري رو نديدم که با پسري بره رستوران و دست توي جيب مبارکش کنه و پول غذا رو حساب کنه. هميشه دستشون به کسشونه و فقط بلدن بگن مرسي مرسي مرسي. کيرم توي اون مرسي گفتنتون بره. الهي همه کيرهاي عالم بخوره توي اون فرق سرتون که اينقدر قدرنشناسيد. من که چند سال ديگه ميميرم از دستتون راحت ميشم ولي دلم به حال اون پسرهايي ميسوزه که پولشون رو اينطوري براي اين جنده ها خرج ميکنن. آخه نکنيد. تو رو به خدا سرويس نديد به اين دخترهاي لاشي. آخه من چقدر بگم ديگه ذله شدم از دستتون. دارم زار ميزنم.
آخه پسرهء الاغ تو که يه دونه دوست دختر داري بايد تنها ببريش رستوران و هر کوفتي سفارش داد عيبي نداره آخه ديگه رفقاي جنده ش رو براي چي با خودش مياره؟ خر که نيستي رفيق، چشمهاتو وا کن ببين دارن ميدوشنت.







:: سکس در جاده چالوس ::

تابستان سال گذشته يک دوستي داشتم به اسم سحر که ۲۶ سالش بود و ۱ بار ازدواج کرده بود و از شوهرش طلاق گرفته بود. من و سحر تو مهموني تولد يکي از دوستانم با هم آشنا شده بوديم و سحر هم در آن مهماني حضور داشت که همانجا به خاطر خوشگلي و هيکل خوبش با هم يک مقداري رقصيده بوديم و در بعدش هم تلفني رد و بدل شده بود و خلاصه سحر تماس گرفته بود و با هم چند ماهي رابطه داشتيم. به خاطر اينکه ميدونستم که سحر قبلا از شوهرش طلاق گرفته و دختر نيست مشکلي در سکس نداشتيم و هر وقت که طلب ميکردم با کله مي اومد خونه و عشق و صفا به راه بود. تا اينکه يه روز بهش پيشنهاد کردم که ۲-۳ روزي با هم به شمال بريم ولي به دليل اينکه با پدر و مادرش زندگي ميکرد و نميتونست به اونها بگه که کجا ميره و خلاصه قبول نکرد و گفت که يک روز وسط هفته از صبح با هم بريم جاده چالوس و يک مقداري هوا بخوريم و کبابي بزنيم و تا عصر برگرديم.
ما هم قبول کرديم و يک روز صبح باهاش قرار گذاشتم و با ماشين رفتم دنبالش و حرکت کرديم به سمت جاده چالوس. توي راه حسابي با هم حال ميکريم و دستي به سر و روي هم ميکشيديم و سحر بعضي وقتها هم به جاي دنده با کير من بازي ميکرد. خلاصه اينقدر رفتيم تا يک جاي با صفا پيدا کرديم که پر از درخت بود. ماشين را يک گوشه اي که مشخص نباشه پارک کرديم و رفتيم وسط درختها. ديگه ظهر شده بود و آتشي به پا کرديم و جوجه کبابي به سيخ کشيديم و سحر با اون اندام خوشگلش جلوي ما مدام دولا ميشد و به ذغالها باد ميزد تا جوجه کبابها آماده بشه، ما هم هواي جنگل بهمون ساخته بود و کيرمون شده بود مثل درخت چنار. سحر در حال باد زدن جوجه کبابها بود که کونش نظرم رو جلب کرد. رفتم از پشت باسنش رو گرفتم توي دستم و خودم رو چسبوندم بهش. واي که چه نرم بود کونش. تا اون روز خيلي کرده بودمش ولي نميدونيد که سکس توي جنگل چه صفايي داره. تا خودم رو چسبوندم به کون سحر، سحر برگشت و يک نگاهي از سر هوس به من کرد و گفت چيه؟ گفتم هيچي جوجه کبابت رو باد بزن. دوباره برگشتم و نشستم روي زيراندازي که روي زمين پهن کرده بوديم. سحر هم دوباره مشغول باد زدن زغالها شد، دوباره کون خوشگل و خوشتراش سحر من رو به طرف خودش کشوند و ايندفعه که چسبيدم بهش ديگه ولش نکردم. از پشت خودم رو چسبوندم به سحر و دستم رو بردم روي سينه هاش و شروع کردم آروم آروم مالوندن سينه هاش، سحر هم ديگه گردنش کج شده بود و کونش رو به کيرم فشار ميداد. سحر رو برگردوندم و شروع کرديم لب گرفتن و ديگه اصلا حواسمون به اطرافمون نبود. سحر رو در همون حال بغل کردم و بردم روي زيراندازي که پهن بود خابوندم و شروع کرديم به حال و حول. سحر هم توي اون هوا حسابي حشري شده بود و حسابي حال ميداد. به من گفت بخواب. من رو خوابوند و زيپ شلوارم رو کشيد پايين و کيرم رو درآورد و شروع کرد به خوردن کير من. بعدش من بلند شدم و سحر رو خوابوندم و شلوارش رو تا زانو کشيدم پايين و کيرم رو آروم مالوندم به کسش و يواش يواش کردم تو. سحر داشت ميمرد ديگه، اصلا بيهوش شده بود. انگار توي عرش بود. سحر مدام ميگفت محسن بکن منو که دارم حال ميکنم. من هم ميکردمش، اينقدر کردمش که ديدم شل شد. فهميدم که حسابي ارضاء شده و ۱ دقيقه بعدش هم من به ملکوت پرواز کردم و آنچنان آبي تحويلش دادم که خودم شاخ درآوردم. بعد از اينکه کارمون تموم شد با بوي سوختگي مواجه شديم و رفتيم سراغ جوجه کبابها که ديديم حسابي سوخته و قابل خوردن نيست. کلي خنديديم و يک مقداري استراحت کرديم و از اونجايي که زنها هيچ وقت از سکس سير نميشن، يک بار ديگه سحر کرم ريخت و کير من رو شق کرد و يک بار ديگه يه حالي به سحر دادم و بند و بساطمون رو جمع کرديم و به سمت تهران حرکت کرديم. ساعت ۴ بعد از ظهر بود که از گرسنگي در حال مرگ بوديم که رفتيم يک رستوران و يک ناهار اساسي خورديم و برگشتيم تهران. خلاصه اينکه توي جنگل سکس نداشتم که اون رو هم تجربه کردم، همينجا ميگم که اگه ميتونيد حتما توي هواي باز هم سکس رو تجربه کنيد که طعمش از زمين تا آسمون با سکس توي اتاق و روي تخت فرق داره.
الان سحر بيچاره به احتمال زياد ايدز داره و خودش خبر نداره.۵-۶ ماهي هم هست که ازش خبر ندارم و نميدونم کجاست و چه غلطي ميکنه ولي به هر حال دوراني بود که گذشت.








:: Love ترکوندن يا کُس ترکوندن؟ ::

پسرها وقتی با دختری دوست ميشن خيلی علاقه دارن که دوست دخترشون با پسر ديگه ای رابطه نداشته باشه و دختره فقط و فقط مال اون باشه. از اون طرف هم دختره هم دوست نداره دوست پسرش با دخترهای ديگه ای رابطه داشته باشه.
اين موضوع از اونجا سرچشمه ميگيره که مردها با توجه به خصوصيت مردانگيشون، علاقه وافری به مالکيت 100% زنها دارن و رضايت نميدن که چيزی که به دست ميارن رو راحت از دست بدن. ولی در زنها اين خصوصيت يک جور ديگه بروز ميکنه و اون هم اين هست که زنها خصوصيت مالکيت را با حسادت ترکيب ميکنند و آشی درست ميکنن که ديگه خودتون ميدونيد که چه گــُه تو گــُهی ميشه.
پسره روزی 10 بار به دوست دخترش گير ميده که چرا با فلان پسر حرف زدی، يا چرا با فلان پسر لاس زدی يا چرا به فلان پسر لبخند زدی، يا چرا به فلان پسر کـُس دادی. اينجور گيردادنها دقيقا از اونجا سرچشمه ميگيره که پسره همه چيزه دختره رو برای خودش ميخواد که اين خواستن خيلی طبيعی و منطقيه، ولی دخترها در اينطور مواقع به جای اينکه به خواستهء دوست پسرشون اهميت بدن شروع ميکنن کونده بازی و مدام برای اينکه پسره رو اذيت کنن، چپ و راست به پسرهای مختلف کون و کوس رنگارنگ ميدن. البته اکثر دخترها با اينکارشون ريده ميشه به خودشون، چون پسره وقتی ميبينه که دوست دخترش جنده تشريف داره، در ديدار بعدی خودش و رفقاش آنچنان دودول مبارکشون را در اندرونی دختره فشار ميدن که بيا و ببين، بعدش هم يک لگد ميزنن بهش و ميگن هررررررررررررری.
البته اين رو هم بگم که 99% دخترها اصولا با يک مرد بودن راضيشون نميکنه و برای اينکه هر روز کـُس مبارکشون گاييده بشه بايد چند تا دوست پسر داشته باشن تا اموراتشون بگذره، آخه با اين پسرهای ريقوی اين دوره زمون که همش دنبال Love و کونده بازی هستن هم خداييش زياد خواسته نابجايی نيست که بخوان برن دنبال پسرهای ديگه، به هر حال دخترها هم که عاشق گاييده شدن هستن بايد چند تا گردن کلفت بيفته به جونشون که قشنگ آش و لاش بشن. من يک دوست دختری داشتم که مدام در هنگام سکس ميگفت که محسن من رو يه جوری بکن که من جيغ بکشم، به من ميگفت اگه منو ارضاء نکنی من ميرم دنبال پسرهای ديگه، من هم از ترس کونم آنچنان ميگاييدمش که تا 1 ساعت جفتمون نميتونستيم از جامون بلند بشيم و خداوکيلی هم تا وقتی خوب ميکردمش سراغ پسر ديگه ای نرفت و به محض اينکه من ريقــو شدم اون هم رفت سراغ يک کير کلفت ديگه.
به جای اينکه با دوست دخترتون هر روز مراسم روضه خونی و گريه و زاری و معاشقه راه بندازيد، تشريف ببريد روش گاييدن خودتون رو تقويت کنيد که بتونيد دوست دخترتون رو خوب بکنيد که نره سراغ يکی ديگه. به خاطر همينه که 99% پسرهايی که عاشق ميشن آخرش توسط عشقشون (دختره) گاييده ميشن. آهای پسرهای شومبول طلا به جای اينکه دنبال Loveترکوندن باشين، دنبال کس ترکوندن باشيد که هم صفاش بيشتره و هم دوست دخترتون بهتون معتاد ميشه و نميره سراغ يک شومبول طلای ديگه.








:: يک لحظه هوسرانی ، يک عمر پشيمانی ::

من خاطرات و مطالب زيادی در مورد روابط سکسی که داشتم در اين وبلاگ نوشتم. بعضی از دوستان با من مخالف، بعضيها موافق و بعضيها بيخال و بدون توجه به ماهيت نوشته ها، اونها رو خوندن و بعضاً خنديدن و نظراتشون رو هم در قسمت نظرخواهی وارد کردن. همينجا لازم ميدونم از همه تشکر کنم.
به هر حال امروز که ميبينم اين وبلاگ از پرخواننده ترين وبلاگهاست، تصميم گرفتم حقيقتی رو بهتون بگم :
من در دوران اوج جوانی (20 – 25 سال) علاقه وافری به سکس و عمليات محيرالعقول سکسی داشتم و با توجه به وضعيت مالی پدرم، قيافه و تيپ و وجههء اجتماعی که داشتم، اکثر دخترها خيلی زود به طرف من جذب ميشدن، همين امر باعث ميشد که من هروقت دوست داشته باشم بتونم فردی رو برای سکس در کنارم داشته باشم. جوانتر که بودم همه لذتها را در سکس ميديدم و هر از گاهی شيطنتها و خانم بازيهای آنچانی و روابط سکسی بدون در نظر گرفتن نکات ايمنی بالاخره کار دست من داد و يکسالی است که آلوده به ويروس HIV شده ام و در آينده هم زندگی با بيماری مهلک ايدز را تجربه خواهم کرد، نميدونم در کدام يک از روابط سکسی آلوده به اين ويروس شده ام ولی هيچکس به غير از خودم رو گناهکار نميدونم. دراين مدت همهء تلاش من در نوشته هام اين بود که خوانندگان را از واقعيت جامعه آگاه کنم، هرچند که همگی از وضعيت جامعه به خوبی آگاهيد. ولی مطمئن هستم خواندن جزئيات اين ماجراها از قلم فردی که بهترين روزهای زندگيش را (جوانی) با اين چيزها پشت سر گذاشته و در نهايت هم به ايدز مبتلا شده برای همه جالب خواهد بود. حاج محسن از جامعه طرد شده و تنهاييش رو با اين وبلاگ و شما خوانندگان پر ميکنه.
اينطور ماجراها از اينجا شروع ميشه که در هنگام سکس عقل آدمها 10% کار ميکنه و 90% باقيمانده فقط به لذتهای سکس متمرکز ميشه و هيچگاه به اين فکر نميکنيم که امکان داره طرف مقابل آلوده به ويروسHIV يا هزار تا کوفت و مرض ديگه باشه.
خُب، طبق معمول هم اکثر خانمها و آقايون اصلا از کاندوم خوششون نمياد و اظهار ميکنن که کاندوم لذت سکس رو کم ميکنه و اون انتقال حرارت آلت تناسلی زن و مرد را از بين ميبره و اصلا حال نميده. الهی اون حال کردن کوفتتون بشه، الهی دودولتون بره زير چرخهای تريلی، آخه احمق جون اگه طرفت آلوده باشه که اون داغی آلت مبارک در آينده دهنت رو سرويس ميکنه (مثل من). اين نکته رو از حاج محسن توت فرنگی به خاطر بسپاريد، به هيچکس اطمينان نکنيد، هيچکس، هيچکس، هيچکس.
حتی اون دختری که به شما اجازه ميده که سکس کاملی رو باهاش داشته باشيد و بهتون عشق می ورزه هم امکان داره آلوده باشه، اينو باور کنيد. اين دخترها از اون پدرسوخته هايی هستند که نمونه شون فقط روی کره زمين پيدا ميشه، خلاصه اينکه حتما نکات ايمنی رو رعايت کنيد. من نميگم که سکس نداشته باشيد، حتما سکس داشته باشيد، زياد هم داشته باشيد، ولی در همه اونها نکات ايمنی رو جدی بگيريد و اين واقعيت را بپذيريد که همه دخترها جنده هستند و ايدز دارن.
ديگه آب از سر من گذشته، آهای شماهايی که تازه دودولتون تبديل شده به کير، حواستون جمع باشه، مبادا بدون کاندوم از اين غلطها بکنيد، همين امروز بريد يک بسته کاندوم با هر طعمی که دوست داشتيد، بخريد و بزاريد توی جيب يا کيفتون که هر وقت يکی رو پيدا کرديد که لنگاش هواست فوری کاندوم رو از جيبتون در بياريد و بکشيد سرش و يا علی مدد. اگر هم پول برای خريد کاندوم نداريد شماره حساب بديد من خودم براتون پول ميريزم به حساب كه باهاش كاندوم بخريد.
شنيدم کاندم با طعم زرشک هم توليد شده (اوووووم ترشه)؛ فکر کنم دخترها بدشون نياد سکس با طعم زرشک رو هم امتحان کنن.
حالا ميتونيد همه جا اعلاميه بچسبونيد و بگيد : « توت فرنگی ايدز داره » ولی اينو بدونيد تا وقتي که جون دارم جهت همگانی کردن اين بيماری نهايت تلاش خود را انجام خواهم داد، مطئمن باشيد موجبات تکثير اين ويروس دوست داشتنی را فراهم خواهم کرد و از انتقال آن به دختران جنده اين مرز و بوم لحظه ای درنگ نخواهم کرد. اميدوارم خداوند مرا در اين امر خير ياری کند.
معلوم نيست من چند سال ديگه زنده خواهم بود، شايد همين فردا عمرم رو دادم به شما، اگه يه روز ديديد آگهي ترحيم من سينه ديوار همين وبلاگ چسبونده شده زياد تعجب نکنيد. من همينجا وصيت ميکنم که تمام اين وبلاگ برسه به مينـــــا ديوونه، فقط وقتي من مردم جون ننتون نصيحتهای من يادتون نره. از همه دوستاني که مطالب من رو خوندن و خنديدن و فحش نثارم کردن و فحش شنيدن حلاليت ميطلبم.
حضور شما در مراسم هفت و چهلم و سالگرد اينجانب باعث تسلي روحم خواهد بود.
راستی تا نمردم اينم بگم که از بس اين دخترهای جنده توی نظرخواهی وبلاگ من فحش دادن، نظرخواهی از مطالب بعدی حذف خواهد شد تا کون اونهايی که ميخوان فحش بدن جر بخوره. حالا فعلا تا نظرخواهی هست چاک دهنتون رو باز کنيد و هرگـُهی دوست داريد بخوريد تا در مطالب بعدی من فحش بدم و شما بخونيد و صفا کنيد.

ديدار به قيامت در بهشت برين.
والسلام عليکم و رحمت الله و برکاتـــــــــــــــــــه
حاج محسن توت فرنگی (رضوان الله تعالی عليه)








:: روســـری آبی ::

من مطالب وبلاگ دوستم آقا پژمان رو خيلی دوست دارم و ايندفعه تصميم گرفتم يک ذره سر به سرش بزارم، قبل از اينکه مطلب من رو بخونيد اول بريد وبلاگ يک وجب خاک اينترنت، مطلب «روسری آبی» رو بخونيد و دوباره برگرديد، در ضمن اون خانمهايی که باکره يا بی کرکره هستن و تنشون ميخاره نيز در وبلاگ آقا پژمان مطلب ارسال ايميل برای خوردن دودولش را نيز مطالعه نمايند تا شايد شما دخترهای روسری آبی برنده خوش شانس دودول آقا پژمان باشيد.

و اينک « روسری آبی » حاج محسن :
سلام روسری آبی. نمی دونم از کجا بزارم درت. بگم که ديشب از شَق درد خوابم نبرده روسری آبی؟
بگم که چهار ساعت ديشب به يادت جلق زدم روسری آبی. بگم که ديشب آبم سرازير شد و توی ذهنم داشتم ميگاييدمت روسری آبی, آخه می دونی چيه, میخوام اين متن رو تقديم کنم به اون کون سفيدت و مثل هميشه تنهای تنها جلق بزنم.
يادته تو رو ديدم سر سومين قرار روسری آبی؟ چقدر کُس شده بودی. مثل يک جنده اون گوشه با اون سازت ايستاده بودی روسری آبی. تا ديدمت می خواستم از خوشحالی کيرم رو بزارم دهنت روسری آبی. همه چيز آبی آسمونی. شورت و کرستت آبی آسمونی بودن، کير من هم مثل کُس خودت آبی و پاک بود. چقدر قشنگ کُس ميدی روسری آبی. چقدر قشنگ برق محبت رو می شه نوک سينه هات ديد روسری آبی.
اون روز تو می دونستی من چی می خوام بگم روسری آبی. فکر من رو خونده بودی و من اين رو می فهميدم. خيلی ساده اومدی خونمون روسری آبی. اومدی به يار دوران تنهايی من. اتاقم. محرم رازم. چرا نگذاشتی من خودم لختت كنم و کيرم رو بکنم تو کونت روسری آبی. آخه دوست داشتم خودم جفت تخمام رو ميکردم تو دهنت روسری آبی. اومدی نشستی روی کير من. چقدر برات سخت بود روسری آبی. جيغ كشيدي روسري آبي، آخه تو خيلی جنده نبودی روسری آبی. يادته چقدر من حاشيه رفتم روسری آبی. يادته گفتم موهات شده اندازه پشمهای من روسری آبی، يادته پشمهای من خيلی قشنگتر از موهای تو بود روسری آبی. فقط اينکه نمی تونستم کيرم رو توی چشات بکنم يا تو گوشات، ميخواستم يخورده صدای جيغ و فريادت رو بشنوم تا کمی حالی به حالی شم ولی خب شرم و حيام اجازه نميداد که حتی بهش فکر کنم آخه تو خيلی گشاد نبودی برای من روسری آبی. ميدونی چرا به تو نگفتم بيا ساك بزن؟ آخه اگه تو ساك می زدی من همون جا ديوونه می شدم روسری آبی.
آخه 3 روز صبر کرده بودم برای چنين روزی روسری آبی. خيلی عجله کردم؟ آخه تو خيلی تنگ بودی. مهربون, متين, کيرپسند, زيبا و جنده با چشمهايی که يه دنيا شهوت توشون بود روسری آبی. خوب بودی. اون چيزی بودی که من می خواستم روسری آبی. می دونم وقتی که آبم اومد و کيرم رو ديدی که چطور لحظه به لحظه کوچيک می شد چقدر غصه خوردي و گريه کردی و مدام ميگفتی من کير کوچولو دوست ندارم روسری آبی. اما خب تو پرده نداشتی روسری آبی. گفتی که يک بار پردهء لطيفت رو جر دادن روسری آبی و شايد تاوانش رو من بايد پس بدم. تاوانی بس سخت. گفتی کير کلفت دوست داری روسری آبی. گفتی می خوای جر بخوری. شايد بايد صبر کنی. زمان می خواد اين چيزا و تو بايد صبور باشی مثل هميشه روسری آبی.
(اوووووووووف ، يه جوری شدم روسری آبی)
اون شب آهنگ "ميخام درت بزارم" محسن توت فرنگی رو توی تاکسی گوش داديم. آبم همين جوری سرازير شد و با بادی که از کون تو خارج شد همزمان گرديد. شايد که من کون کن خوبی نبودم تا تو راضی باشی. حالا توی خيابون که راه می رم هر روسری آبی که می بينم ميخوام کونش بزارم روسری آبی. می خوام کُسش رو جر بدم. می خوام باهاش لاس بزنم اما تو نيستی. ديروز توی تاکسی يه دختر و پسر جلوی تاکسی نشسته بودن که دختره داشت کير پسره رو ماساژ ميداد روسری آبی. چقدر همديگر رو مالوندن روسری آبی. من عاشق شدم روسری آبی؟ فكر كنم عاشق سوراخ تنگت شدم روسری آبی، يادته که گفتی که خيلی محکم کردمت روسری آبی؟ گفتی که شيوه کردنم فرق داره. باشه من ديگه کيرم رو نشونت نميدم روسری آبی. اصلا باهات قهرم روسري آبي، بار ديگه می رم توی اتاقم تنهای تنها تا جلق بزنم به يادت روسري آبي.
زندگی کوتاه است. خيلی کوتاه. تا کی بايد در پيچ و خم روزگار اين کير ما به دنبال گم گشته اش باشه. تا کی روسری آبی تو بگو...







دخترهاي امروزي = سگ ماده


اين دخترا آدم نيستن، هيچکدومشون ذره اي انسانيت و محبت در وجودشون نيست. ميگيد نه؟
يک بار اين چيزي که ميگم بهتون رو امتحان کنيد تا بفهميد دخترا چه موجودات مادرجنده اي هستن.
براي امتحان چند روز دوست دخترتون رو حسابي تحويل بگيريد و حسابي براش سنگ تموم بزاريد، شام و ناهار ببريدش بيرون، براش کادو بخريد و وقت و زندگيتون رو براش بزاريد و ۱۰۰۰ تا سرويس مختلف بهش بديد. چند روز که اين کارها رو انجام بديد اونوقته که ميبينيد که دخترا بي جنبه ترين الاغهاي روي زمين هستن. اونوقته که خودشون رو خيلي تحويل ميگيرن و فکر ميکنن که خبريه، جنده خانم فکر ميکنه که شما نوکر بي جيره و مواجبش هستيد و اين کارهايي که ميکنيد وظيفه تونه، حالا اينها بخوره تو سرشون جالبيش اينجاست که اين همه خوبي رو اصلا چشمشون نميبينه و وقتي که در مقابلش ازش خوبي بخواي، ميگن که هر کار کردي براي دل خودت کردي، ميخواستي نکني. (اينجاست که بايد گفت تير چراغ برغ تو کون هر چي دختره).
دفعه بعد براي امتحان چند روزي مدام باهاش دعوا کنيد و چپ و راست بهش گير بديد و برينيد بهش، بعدش ببينيد که چقدر محبتش به شما زياد ميشه و خايه هاتون رو روزي ۱۰۰ بار با ولع تمام ميخوره. با اينکار خواهيد فهميد که دختر يعني الاغ. الاغ رو هم فقط بايد چوب کرد توي کونش و سوارش شد. (اينجاست که باز هم بايد گفت تير چراغ برق تو کون هر چي دختره)
دخترا يک مغز درست و حسابي توي اون کله شون نيست. اگه مغز درست و حسابي داشتن، وقتي که تحويلشون ميگيريد و بهشون محبت ميکنيد مثل آدم جواب محبت رو با محبت ميدادند.
واقعا که اين موجودات بيشعور و اضافي مشغول نابود کردن کره زمين هستند، سرمنشأ تمامي اختلافات و تمام جنگها و بدبختيهاي بشر از زير سر همين موجودات کُس پاره هست. من قبلا فکر ميکردم که تمامي خانمها فقط به درد گاييده شدن ميخورن، ولي الان نظرم عوض شده و فکر ميکنم که حيف کير که بخواي موجودات پست و کثيفي مثل خانمها را باهاش بگايي.
بايد دخترها رو انداخت جلوي يک سگ نر، که ۷ قلو حامله بشن و مثل سگ ماده ۷ قلو بزان.
براي چندمين بار ميگم، بابا به پير به پيغمبر دخترها جز اعصاب خرد کردن و دهن آدم رو سرويس کردن، هيچ غلط ديگه اي بلد نيستن بکنن، کم سرويس بديد به اين کثافتها، به خدا پشيمون ميشيد، آهاي دوست من که تازه دنبال دختر بازي رفتي مبادا به دوست دخترت سرويس بدي، اگه سرويس بدي کلاه سر خودت رفته، به حرف من گوش کن و فقط برين به دخترها، مطمئن باش اينطوري بيشتر تحويلت ميگيرن. تخم داشته باش وقتي دوست دخترت حرف مفت زد بزن تو دهنش.
واقعا که دخترها زائده اي هستند که اطراف کُس را احاطه کرده اند. (نظر شما چيه؟)







وسعـــــت عشق
(نامه وارده از مارکو آمريکا – 11 سپتامبر 2002)


آقا ميگن دختر بازی اشکنک داره ، سرشکستنک داره کو گوش شنوا.
يه شب از شبهای خسته کننده امريکا بود، کيرهامون هم از بس که چيزی گيرشون نيومده بود سرشون قارچ و کپک زده بود! گفتيم بريم شکار هلو، هرچند که تا اون موقع هميشه يجوری از رسيدن به اين نعمت الهی محروم و باکره مونده بوديم (و هنوز هم هستيم در سن 21 سالگی) (ريديم نه؟) ديگه تحمل متلکهای رفيقهارو هم نداشتيم. گفتيم بريم تا چهارتامون اين بنده خداهارو از شرمندگی نجات بديم تا بتونند بر خلاف گذشته ها سرشون رو بالا نگه دارند تا حداقل يه کار مثبتی برای تحقق آمال سردار سازندگی کرده باشيم!
همينطور که داشتيم کسچرخ ميزديم تو فری وی ديديم يه ماشين هوندا سويک داره بوق ميزنه و 4 تا هلو آبدار ميخوان کرم بريزن، اول خواست با من کورس بزاره که خب ماشين من اونها رو سوسک کرد و مشت محکمی بود بر دهان امريکا! اونها از حماقت ما خوششون اومد و يهو ديدم زندند بغل خيابونو بعد از چاق سلامتی پيشنهاد هنگات دادند، گفتند با هم امشب بريم يه حالی بکنيم لب دريا تا با هم يه گپی بزنيم. ما وقتی ديديم که 4 تا ويتامين آ پيشنهاد ولگردی ميدن، ما هم که از ذوق حليم افتاده بوديم تو ديگ، گفتيم حتما، چرا که نه؟
ما هم گاز ماشين رو گرفتيم و چند تا آبجو هم داشتيم آورديم و رفتيم لب ساحل!
هنوز 10 دقيقه نشده بود که يکيشون که از همه جيگرتر هم بود گفت من ميرم آدامسمو از ماشين بيارم، گفتيم اوکی برو!
آقا نگو اينا تو راه که دنبال ما با ماشين ميومدند، به دوست پسراشون که يه مشت لاتهای قلچماق بودن، ندا دادند که کس و کونتون رو جمع کنين بيايين اينجا پارتی داريم!
آقا چشمتون روز بد نبينه، يهو ديدم که يه گله گردن کلفت دارند با چوبهای بيسبال ميدوند به سمت ما، من هم از شانس تخمی که داشتم درست نيم متری ساحل بودم و تنها راه فرارم دريا بود، خلاصه تا به خودمون اومديم، ديديم که مثل اَن رو ساحل درو شديم، اون شب درست جايی اتفاق افتاد که من و دوستام بهترين خاطراته زندگيمون رو داشتيم و بيشتر ناراحته اين بوديم که چرا بايد تو اونجا اين اتفاق بيفته! يادم مياد که من با يه شورت رفتم خونه و کيف، پول، و کفش و شلوارمو بردند و جالب اينجا بود که بی پدر ميخواست منو بندازه تو دريا، من حتی شنا بلد نبودم و اگه به اره گوز نمی افتادم، الان تو بهشت زهرای امريکا در کنار کندی و امام راحل بودم.
خلاصه کلام اينکه، ما گير يه مشت دختر کسخل امريکايی افتاده بوديم که فقط ميخواستند واسه تفريحشون يه 4 تا کله پوک رو گوشمالی حسابی بدند که خوب دادند و ما ديگه از هرچی دختر حالمون بهم ميخوره، اينو بگم که ما از اون روز به بعد ياد دخترای ايرونی بوديم که نسبت به اينها چقدر باوفان، دخترای امريکايی فقط دنبال کير هستند و به قطر و ارتفاع آن بزرگوار توجه بارز دارند، نه به وسعت عشق!!!
آن شب بيادماندنی در واقع 11 سپتامبر ما بود، که به جای برجهای نيويورک، دودولهامون به خاک سياه کشيده شدند.
ياد و خاطرشان زنده و قامتشان استوار باد!!!!
مخلص ايران، ايرانی و فرهنگی ايرانی
اين خاطره فقط جنبه مزاح داشت نه توهين
شاد و پيروز و سربلند باشيد!








تعميرکار و زن عرب
(نقل از خ.ق - سکاف)


من يکی از تعميرکارای يک مجموعه ساختمانی مسکونی ام. اگه قفلی خراب بشه، فاضلابی گير کنه يا کولر يا بخاری احتياج به تعمير داشته باشن، به دفتر ساختمان خبر ميدن، اونا هم منو خبر ميکنن. ديروز تو دفتر نشسته بودم که اين پيرزن آمريکائی که رئيس ماست، منو گرفته بود به حرف، ول کن نبود. از شوهرش که تو جنگ ويتنام مرده بود و بدبختيهايی که کشيده بود ميگفت. بيچاره مجبور شده بود بره تو بار لختيها (Nude Bar) کس و کونشو بده که خرج زندگيش دربياد.
تلفن زنگ زد. دو سه دقيقه ای از چت و پرتهاش خلاص شدم. اين پا و اون پا ميکردم که تلفنش تموم شد. گفتم من ميرم خونه، اگه کاری پيش اومد زنگ بزن.
گفت کاری پيش اومده و برو آپارتمان 239، يه زنه است که پنجاه دفعه زنگ زده، مثه خودت از تخم لق ايرانی است. روبرت رو فرستادم. مايک رو فرستادم. تخم سگ هنوز ميگه کولرش خرابه. معلومه که کولر رو کامل گائيده.
گفتم تو از کجا ميدونی که ايرانيه؟
گفت برا اينکه لباساش يه جوریه که فقط دستاشو و صورتشو ميشد ديد، يه روسری سياه هميشه رو سرشه.
من هم رفتم سراغ آپارتمان 239 و در زدم، سه ساعت معطل کرد تا در رو وا کنه. (عرب بود، رئيس الاغ ما ميگفت ايرانيه! اما عجب مالی! عجب پوستی!).
بوی تنباکوی گنديده می اومد. (اين عربا، خيلی سيگار ميکشن.) اما بوی شديد عطرش ميخورد به صورتم. (گويا خانوم با عطر دوش گرفته.)
روسری که نداشت هيچی، يه تی شرت نازک سفيد پوشيده بود که ممه هاش توش وول ميخوردن، با يه دامن خيلی کوتاه. بيچاره عرق از همه جاش ميريخت.
به شوخی گفتم اومدم بخاری رو درست کنم، غش غش خنديد. (اوخ جون، چه لبهای قلوه ای، خوش به حال شوهرش.)
گفت دارم از گرما ميميرم. از صبح تا حالا ده بار دوش گرفتم.
تا پيچهای کولر رو وا ميکردم، ولو شد رو مبل، منو تماشا ميکرد، ميگفت شوهرش خواسته درست کنه ولی ريده توش. هی برميگشتم طرفش، که يعنی دارم گوش ميکنم، يا يه چيزی ميگفتم که بخنده. لای پاشو کامل وا کرده بود هوا بخوره. از لای شورت اش تا مغز کسشو ميشد ديد. شق کرده بودم و دزدکی به لاپاش نيگا ميکردم. اونم با اشتها به کيرم نيگا ميکرد. گفت شوهره زنگ زده از سر کار، سرش داد زده که به دفتر زنگ بزن تا شب که مياد، بيان اينو درست کنن. معلوم بود از شوهره خيلی کفريه.
گفتم شوهرت هم عربه؟
گفت آره. دو سه تا جوک دربارهء بزرگی کير عربها تعريف کردم. از خنده اشکاش دراومد.
گفت بزرگی کيرش تو سرش بخوره، سالی يه بار هم بهش دست نميزنه.
خيلی ناراحت شدم. گفتم چطور همچی چيزی ممکنه. از تو بهتر مگه ميتونه گيرش بياد؟
با ناراحتی گفت مياد.
موضوع رو عوض کردم. گفتم تو خونه که خيلی گرم نيست.
گفت هست، و برای اثبات پيراهنش رو بالا کشيد تا نوک پستوناش. فکر ميکرد فقط در مورد نوک پستوناش بايد حجابو رعايت کنه، چون قسمت زير ممه ها رو ميشد راحت ديد. تمام شکمش خيس بود.
گفتم اينا عرقه؟
گفت کدوما؟
گفتم اينا که رو شکمته، نافت، سينه ات، پاهات؟ (کيرم ميخواس شلوارمو جر بده، خودشو آزد کنه).
گفت هم عرقه، هم لوشن.
گفتم لوشن زدی چرا؟
دست ماليد به شکمش. خودش هم نميدونست چرا، با يه حالتی گفت چون دوست دارم. (لابد جلق ميزده!!!)
دو سه ثانيه خيره شدم به لای پاهاش، رونهاش و نصف زيری ممه هاش. نميدونستم کدومو ديد بزنم. خودش فهميد چه حالی هستم. دامنشو زد بالا، تکون تکون داد که باد بزنه به پاهاش، با يه حالت شهوانی خودمونی گفت زودباش درستش کن، من هم فکر کردم داره نخ ميده. (عجب لهجهء کيری، اگه بازم حرف بزنه کيرم ميخوابه.)
گفتم اين کولر درست بشو نيست، ميخوای بلوت (Blow) کنم؟
با خنده گفت، منظورت چيه؟ من شوهر دارم.
گفتم ببخشين، منظورم اين بود که خودم فوت ات کنم.
گفت بيا فوت ام کن. تنشو لغزوند رو مبل. شورتش فشار آورده رفته بود لای درز کسه اش، لبهای کسش قلپی زده بودند بيرون از چپ و راست. با دستش کسشو باد ميزد. من مردد مونده بود. با ناز گفت بيا ديگه.
رفتم جلو. شورتشو کندم، چقدر کس اش تميز بود. کم مو و خوشگل، نه مثل اون کسهای ترقه ای که گوشت از هر طرفشون آويزونه. کوچيک و جمع و جور، مثل يک شيار صورتی، خيس بود از عرق، دماغمو بردم نزديک. بوی گل ياس ميداد (لابد لوشن زده بود به پشماش!)
اونقدر ليس زدم تا آخ و اوخش دراومد.
گفت صبر کن. بلند شد رفت و زنجير در رو انداخت. گفت برای احتياط. همينطور که برميگشت دامن و تی شرتش رو هم درآورد. لخت لخت شد. (عجب کون، عجب پستونهائی.) کف اتاق دمر خوابيد. افتادم به جون کونش. لمبرهاشو ميليسيدم، زبونمو ميکردم تو سوراخ کونش که حسابی حالی به حالی شد. گفت فاک می (Fuck me) شلوارمو نصفه کشيدم پائين. کيرم سيخ سيخ بود. از پشت کردم توی کس ش که آب ازش ميچکيد. نيم ساعتی کردمش اما خودمو نگه داشتم تا دو سه دفعه آبش اومد.
پستونهاشو از پشت گرفتم تو دستام، فشار ميدادم، فکر کرد وقتشه بيام، گفت اون تو نيايی ها. حامله ميشم. (Don't come inside!)
گفتم نميشه که، من بايد تو يه جايی بيام ديگه.
گفت بکن تو کونم (Fuck me in the ass!). صبر نکردم جملش تموم بشه. تا دسته کردم تو کونش. دادش رفت هوا. داشتم جلو و عقب ميرفتم، گفت تکون نده، دردم مياد.
گفتم نميشه که تکون ندم، ميخوای در بيارم؟
گفت دربيار. درآوردم.
گفت ميخورم (I'll suck it).
گفتم بخورش، بلند شدم، نشستم روی صندلی، لای پاهامو باز کردم، حلقه کردم دور کمرش، کيرمو گرفت تو دستش، خيس بود از آب کس اش و اَن کونش. يه کم دست ماليد، بعد يکهو يک لقمه اش کرد. شروع کرد به مک زدن، ميماليد به سق اش، به زير زبونش، با زبون فشارش ميداد به لپهاش، در می آورد، دوباره ميکرد تو دهنش. تخمهامو ميخورد، خيس که ميشدن، در می آورد، با دست ميماليد. نزديکای اومدنم، کله شو گرفتم. سفت نيگر داشتم سر کيرم که يک وقت در نياره. همچی قصدی هم نداشت، تا قطره آخرشو خورد. بازم مک ميزد، بازم ميخواست، اما کيره، بدبخت يه ريزه شده بود.
وقتی ميرفتم بيرون همکارم روبرت رو ديدم، گفت فلانی، کولرو که درست نکردی؟







به اين کار ميگن تجاوز
(نوشته شده توسط مينــا)


من و ياسی دوستهای خيلی خوبی بوديم، مامان و باباهامون هم حتی از طريق ما با هم دوست شده بودن، يک روز يادمه يکی از پسرهای مدرسه مون که 2 سال بالاتر از ما بود وقتی که من و ياسی داشتيم از مدرسه بيرون ميرفتيم اومد پهلوی ما و شروع کرد به صحبت کردن با ما. اسمش Kevin بود و از اون پسرهايی بود که تو مدرسه کلی کشته مرده داشت. ياسی هم که خيلی خوشگل بود و پسرهای زيادی هم دنبالش بودن. زيباييش توجه همه رو به خودش جلب ميکرد، خلاصه Kevin با ما تا نصفه های راه اومد و کلی صحبت کرديم. از اون به بعد چند بار ديگه هم ديديمش. حتی با چند تا از دوستهاش هم آشنا شديم تا اينکه يک روز من و ياسی رو به مهمونی يکی از دوستاش دعوت کرد. ما هم کلی هيجان زده شديم و يک هفته تمام نقشه ميکشيديم که چيکار کنيم و چی بپوشيم.
خلاصه اينکه روز موعود فرا رسيد و مامان بابای من هر چی من التماسشون کردم به من اجازه رفتن به اين مهمونی رو ندادن و ديدن مامان بزرگم که توی يک شهر ديگه زندگی ميکرد رو بهانه کردن. ولی ياسی برعکس من بهش اجازه رفتن به مهمونی داده شد. يادمه از روی لجبازی با مامان بابام اون روز خونه مامان بزرگم نرفتم و تو خونه موندم، چون تمام نقشه هام نقش بر آب شده بود. اون شب گذشت و من تمام مدت به ياسی حسودی ميکردم و حسرت ميخوردم و ميخواستم جای اون ميبودم.
فردای اون روز به ياسی تلفن زدم، ياسی خيلی سرد و بی روح پای تلفن اومد. گفتم خوب چه خبر؟ خوش گذشت؟ ياسی هم فقط گفت آره و زياد با هم حرف نزديم و زود تلفن رو قطع کرد. بعد از اون همديگرو تو مدرسه ديديم و ياسی از اون شب گفت :
مهمونی تقريباً مهمونی کوچيکی بوده و ياسی اون شب برای اولين بار تصميم گرفته بود که مشروب بخوره، خلاصه مدام تا گيلاسش خالی ميشده اونو پر ميکردن براش. ياسی ميگفت يک لحظه احساس کرد که خيلی خورده و از دوستش پرسيده که اتاق خواب کجاست چون سرش خيلی درد ميکنه و ميخواد مدت کوتاهی بخوابه. ياسی وقتی بيدار شد 2 تا از دوستهای Kevin بالای سرش بودن. ميگفت بين خواب و بيداری بود و حتی واقعا قدرت حرف زدن هم نداشت. نميدونست اينها اثر مشروب بود يا چيز ديگه. اونقدر درد داشت که انگار دوباره بيهوش شد. وقتی که به هوش اومد باز هم از سنگينی هيکل يک نفر بود. مخواست فرياد بزنه ولی اصلا صداش درنميومد. شنيد که يکی از اونها ميگفت نگاه کنيد داره گريه ميکنه، ولش کنيد، ولی بازم هم درد داشت و بيهوش شد. دفعه بعد توی ماشين بود که دوباره به هوش اومده بود. يکی از پسرها به زور مجبورش ميکرد که براش suck بزنه. مگه ميشه؟ پس چرا صداش در نمياد. نکنه همش فقط يک خواب بود. از ماشين انداختنش بيرون و لباساش خونی بود. هنوز ساعت 3 نصف شب بود به مامانش گفته بود که اگه دير بشه مياد خونه ما بخوابه. با عجله يک تاکسی گير مياره، نميدونست بايد چی کار کنه. تصور اينکه به آدم تجاوز شده باشه هم سخته. ولی اسم اين کار بود تجاوز و به ياسی تجاوز شده بود.
بعد از اينکه ياسی ماجرا رو تعريف کرد تصميم گرفتيم که موضوع رو با مدير مدرسه درميون بزاريم. به هر حال Kevin هم توی اون مدرسه درس ميخوند.قضيه از اونی که ما فکر ميکرديم هم جدی تر شد، مدير مدرسه سريعا موضوع رو به پليس و مامان و بابای ياسی اطلاع داد. خلاصه اينکه Kevin و دوستاش هم به دادگاه کشيده شدن. شايد اونها هم فقط ميخواستن توی اون ساعت خوش باشن. حتی به فکرشون هم نميرسيد که به خاطر کارشون مجازات سنگينی در انتظارشون خواهد بود.
ولی توی ايران از اين خبرها نيست، پسره با يک دختر باکلاس تر از خودش دوست ميشه و همون هفته اول به دختره تجاوز ميکنه و توی ذهن خودش ميگه که اگه فوق آخرش دختره شکايت کرد باهاش ازدواج ميکنم و صاحب يک زن باکلاس ميشم. اگر هم شکايت نکرد که چه بهتر.







مشروب ‌‍‍، بيهوشی ‍‌، سکس گروهی
(نوشته شده توسط محســـن)


ما يک رفيقی داشتيم به نام آرش، وضع مالی بابای اين آرش خان خيلی خوب بود و براش يک پژو هم خريده بود و انداخته بود زير پای اين آرش خان و يک دفتر کاری هم توی خيابون مهناز داشت که اونجا رو کرده بود مکان.
آرش خان هم هر وقت بيکار ميشد توی اين خيابونها کسچرخ ميزد و دنبال دختر بازی و بکن بکن بود. هر دفعه هم با يک دختر ميديدمش. اولين جايی که من با قرص وياگرا از نزديک ملاقات کردم توسط همين آرش خان بود، اون روزها کسی تو ايران نميدونست قرص وياگرا چيه ولی اين آرش پدرسوخته نميدونم از کجا هر دونه از قرصها رو 5 هزار تومن ميخريد و نوش جان ميکرد. به هر حال از اونجايی که آرش خيلی رفيق با مرام و باحالی بود يکروز صبح پنجشنبه زنگ زد به من و گفت بعد از ظهر بيا دفتر کارم تا با چند تا از رفقا بشينيم و مشروبی بزنيم و خلاصه حال و حول کنيم.
پنجشنبه عصر شد و من هم با ماشين رفتم سراغ 2 تا از رفقای ديگه و به اتفاق راه افتاديم به سمت دفتر کار آرش خان. اونجا که رسيديم ديديم آرش نيست هر چی هم به مبايلش زنگ ميزديم با پيغام (No Response to Fucking) مواجه ميشديم. توی همين گير و دار بود که ديديم آرش خان با ماشينش از راه رسيد و 2 تا دختر هم همراش بود.
به محض اينکه دخترها رو ديدم از تعجب 4 شاخ شدم. چون يکيشون منشی قبلی شرکت پدرم بود و اون يکی هم از دوستاش که قبلا جفتشون رو ديده بودم. اونی که منشی قبلی پدرم بود رو شايد به بهانه ازدواج صد بار کرده بودمش و تمام خالهای بدنش رو حفظ بودم. اينقدر تو شرکت بابام با اين دختره تابلو بازی درآورديم که بابام مجبور شد از شرکت اخراجش کنه، احتمالا بعد از اخراج شدن به گروه فدائيان کير نائل شده بود و به شغل شريف جندگی مشغول بود و از زمان اخراجش 7-8 ماه ميگذشت و اصلا توی اين مدت ديگه خبری ازش نداشتم.
آرش خان اين 2 تا رو توی خيابون آپادانا سوار کرده بود و ميخواست پنجشنبه خاطره انگيزی رو با هم بگذرونيم. مثل اينکه شانس با ما يار بود، چون جنده خانمها آشنا هم از کار دراومدن و پولی بهشون نميداديم و رفاقتی حال ميکرديم. خلاصه کلی به دودولمون تبريک گفتيم.
رفتيم توی آپارتمان، ما 4 نفر بوديم و اونها 2 نفر. شروع کرديم کس گفتن و خنديدن و ورق بازی و مشروب خوردن و لاس زدن... اصولا توی اينطور جمعها که چند نفری ميشينن و با هم مشروب ميخورن يک نفر بايد کمتر از همه بخوره که هوای بقيه رو داشته باشه که بدمستی نکنن. من هم زرنگ بازی درآوردم و تا تونستم به بقيه، مخصوصا جنده خانمها حسابی مشروب خوروندم. بطوريکه وقتی حواسشون نبود از ليوان خودم مشروب رو خالی ميکردم تو ليوان اونها. خلاصه ساعت 9 شب شد که ديدم هر کسی يه طرف ولو شده و هيچکس حواسش به کردن اين جنده خانمها نيست و همه الکی به هم گير ميدادن و ميخنديدن.
من هم فوری دست به کار شدم و منشی قديمی بابام و دوستش رو برداشتم و پريدم توی يک اتاق ديگه و در رو از پشت قفل کردم. ما رفتيم توی اتاق و رفقا هم که فهميدن قضيه از چه قراره اومدن پشت در و شروع کردن مسخره بازی و خنديدن. من هم اصلا بهشون توجهی نداشتم و جفت دخترها رو لخت کردم و شروع کردم بکن بکن، دخترهای بيچاره از مستی خواب بودن ولی من داشتم حسابی حال ميکردم. در همين حين بود که ديدم 3 تا کله با 6 تا چشم از بالای در داره مارو تماشا ميکنه و نيششون هم تا بناگوششون بازه. من هم که ديدم اين جنده خانمها اصلا بيهوش هستن در رو باز کردم و لشگر کير به دستها ريختن توی اتاق.
خدمت سروران خودم عرض کنم که از بس من به اين دو نفر مشروب خورونده بودم که در تمام مدت فقط ميگفتن تو رو خدا ول کنيد بزاريد ما يک ذره بخوابيم. ما هم که اصلا رحم نداشتيم و اونروز 4 نفری تا ميتونستيم اونها رو کرديم و مسخره بازی درآورديم و خنديديم . اينقدر خنديده بوديم که دل هممون درد گرفته بود، آخه نميدونيد Group Sex چه حالی ميده، اينطور مواقع آدم به خاطر اينکه حواسش کاملا به سکس نيست خيلی دير ارضاء ميشه و کلی به طرفش حال ميده و خودش هم حال ميکنه. ما هم که 4 تا پسر بوديم و 2 تا دختر. وقتی يکيمون داشت ميکرد اون يکی هم کيرشو گرفته بود تو دستش و تو صف بود تا نوبتش بشه. يکی از رفقا هم که خيلی زرنگ بود رفته بود رو سينه يکی از دخترها نشسته بود و کيرش رو گذاشته بود لای سينه های طرف و داشت حال ميکرد. ای کاش اونروز دوربين کار گذاشته بوديم و يک فيلم کمدی سكسي تهيه ميکرديم، چون فكر ميكنم فيلم پرفروشي ميشد.
اون جمع 4 نفره الان ديگه وجود نداره چون يکيشون ازدواج کرد و يکی ديگشون هم رفت کانادا و آرش هم تو کار صادرات فرشه و خيلی سرش شلوغه و کم ميبينمش. آخرين باری که آرش رو ديدم هفته پيش بود که با هم به ياد اين روز کلی خنديديم و من هم تصميم گرفتم اين ماجرا رو براتون بنويسم که بخونيد و بخنديد و حداقل يه چيزی هم ياد بگيريد.







زن ذليــــــــل


آهای آقايون دسته گلی که « زن ذليل » تشريف داريد، الهی اون زنتون که هر شب با هزار التماس و منت بهتون حال ميده سينه قبرستون بخوابه. تقصير خودتونه. اگه يک ذره جرأت و جسارت داشتيد الان آقای خونه بوديد و به خانم دستور ميداديد که لنگهاش رو هوا کنه، اونم ميگفت چشم آقا. حالا چشمت کور!! یک ساعت التماس کن تا بلکه خانم خانوما يک لب بهت بده.
اگه همون روزی که عروس خانم «بلـــه» را با هزار تا هديه و چه ميدونم کليد زبون و ناز و چُس ميگفت همونجا گربه رو سر حجله ميکشتی، حالا به اين روز نميفتادی که به جای سکس با همسرت بری توی حموم جلق بزنی. آخه حيف نون، تو بايد بعد از اينکه «بــله» رو شنيدی به عروس خانم يک ضد حال اساسی ميزدی که حساب کار تا آخر عمرش دستش بياد، زياد نگران هم نباش چون ديگه زنت شده، يعنی خرت شده. حالا ميتونی پدرش رو در بياری.
اصلا چرا بعضی از مردها اينقدر به حرف زنهاشون گوش ميدن؟ يکی نيست به شما مردها بگه آخه مگه مغز توی اون کلهء خودتون نيست که هرچی خانم بگه ميگيد چشم. الهی چشمتون دربياد. اگه يک ذره جلوی اون دودول رو بگيری، ميتونی مرد باشی، مثل مردهای قديم که فقط حرف حرف اونا بود. ولی مثل اينکه اين دوره زمونه عوض شده. مرد بيچاره به خاطر يک سوراخ بوگندو حاضره به دوست دختر يا زنش حسابی سواری بده. خانمها هم که عاشق سوارکاری هستن. اگه خدايی نکرده سوار مردی بشن ديگه عمراً بتونيد پيادشون کنيد، ماشاالله هزار ماشاالله وقتی سوار بشن آنچنان خوب سوارکاری ميکنن که شما رو مجبور ميکنن از روی موانع موانع سخت زندگي هم بپريد و خودشون راحت نشستن روی کمر شما و صفا ميکنن. مردهای زن ذليل را ميتوان به يک گوره خر رام شده تشبيه کرد.
مرد بايد جسارت داشته باشه و سعی کنه قدرت مردونگيش رو هميشه نشون بده، تو که يک متر دودول توی اون شلوارت قايم کردی و هر روز هم زنت 10 بار با جارو ميزنه توی سرت. بهتره بری جگرکی سر کوچه تون و به آقاهه بگی دودولت رو سيخ کنه برات و روی ذغال کبابش کنه که لااقل باهاش يک صبحانه حسابی نوش جان کنی تا خيالت تا آخر عمر راحت بشه.
به نظر من اگه همون روز اول بزنيد تو دهن دوست دخترتون يا زنتون؛ تا آخر عمر خودتون رو بيمه ميکنيد. ولی زهر چشم گرفتن هم راه حل داره. بايد يک جوری از طرفتون زهر چشم بگيريد که تخمهای خانم پاپيون بشه و بفهمه که يک من ماست چقدر کره ميده.
و در پايان بايد عرض کنم که اگه ايندفعه زنتون با جارو زد توی سرتون، ميتونيد همون جارو رو ازش بگيرد و تا دسته بکنيد تو کونش که ديگه از اين غلطهاي اضافي نکنه.







پرده برداری بدون عشق هرگز
(نوشته شده توسط مينـــا)


امروز هم قراره نامهء يکی از خوانندگان که به ما ايميل زده رو براتون عينا بيارم.

نامه نسيم از کانادا :
هنوز روزی که قرار شد برم کانادا يادمه، تازه 18 سالم شده بود که مامان و بابام تصميم گرفتن دختر يکی يکدونشون رو برای تحصيل بفرستن کانادا که تک و تنها اونجا زندگی کنه و درس بخونه. يکی از آشناهای بابام قرار شده بود که اونجا کارهای اومدن من رو انجام بده و يک سوييت برام گرفته بود که مستقل و تنها توش زندگی کنم و درس بخونم.
چند ماهی که از رفتنم به کانادا ميگذشت، مدام ميديدم که توی تلويزيون و راديو و خيابون و خلاصه همه جا دخترهايی با سنهای 13 يا 14 ساله چقدر راحت راجع به دوست پسرهاشون و سکس با اونها و ... حرف ميزنن. منم که طبق تربيت ايرانی بزرگ شده بودم با اينکه با دوست پسرم توی ايران يک جورايی با هم بوديم ولی هيچوقت تا آخر نرفته بودم. خلاصه همه جا پر بود از اين حرفها. من هم کم کم داشتم به اين فکر می افتادم که نکنه من که 18 سالمه و تا حالا مثل يک دختر خارجی سکس نداشتم بقيه فکر نکنن چقدر امل هستم. و حتی خجالت کشيدم از اينکه به کسی بگم که من هنوز بکاره هستم.
توی اين گير و دار با يک پسری آشنا شدم به اسم اميرحسين که 2 سال از من بزرگتر بود و توی کانادا بزرگ شده بود. من برای اينکه بهش نشون بدم که خيلی Cool هستم . روز دوم يا سومی که با هم بوديم ، بعد از اينکه همديگر رو ماچ کرديم، يک جورايی جلوتر رفتيم و من خواستم که ترتيب کار داده بشه. يادمه حتی اميرحسين نميدونست من بکاره هستم. من هم يک هدف داشتم و هر چه زودتر از شر اين پردهء لعنتی خلاص بشم و اينطوری نشون دادم که خيلی باحالم و اصلا با اين موارد اينچنينی مشکلی نداردم و از اون دخترهای 13-14 ساله های فرنگی هم هيچی کم ندارم. خوشبختانه به خاطر اينکه اونروز خونريزی من خيلی کم بود، اميرحسين اصلا نفهميد من باکره نبودم. دوستی من و اميرحسين 2-3 هفته بعدش تموم شد. البته اونموقع هدف اصلی من راحت شدن از شر پرده بکارت بود. البته اميرحسين اين وسط بدجوری نامرد از کار در اومد.
از اون ماجرا که گذشت من متوجه شدم که حتی دخترهای 13-14 ساله هم هرچند اين مسائل براشون مهم نيست ولی تا از طرفشون شناخت کافی نداشته باشن و واقعا عاشق نباشن و توی يک شرايط خوب و جای درست و حسابی نباشن اين کارو نميکنن.
به هر حال اين مسئله چيزيه که آدم هر وقت ميخواد بهش فکر کنه و اين کار رو بکنه بايد هم با اون آدم خاطرات خوبی داشته باشه و هم اين کاری که ميخواد بکنه خاطره خوب براش به جا بزاره نه مثل من که حتی به زور بتونم قيافهء اميرحسين رو به ياد بيارم. البته نتيجه اخلاقی از اين نامه اينه که دخترها و اونهايی که ميخوان حتما از شر بکارتشون خلاص بشن بايد بيشتر فکر کنن و ببينن اين کار بزرگی که ميخوان انجام بدن، اصلا دوست پسرشون ارزش اين کار و لياقتشو داره يا نه.







اسپـــــــــــرم
(به نقل از وبلاگ يک وجب خاک اينترنت)


اگر آدم هفته ای 3 بار سکس داشته باشه بعدش هر بار 2 راه بره يعنی شش بار. هر بار هم حدود يک ميليون اسپرم از مرد خارج بشه. سر جمع با تخفيف و حذف آبهای روان شده در هنگام لاس خشکه و معاشقه و جنگولک بازی ميشه هفته ای 6 ميليون اسپرم. در سال 52 هفته داريم و اگر به طور متوسط 35 سال عمر بکن بکن بدين سبک رو محاسبه کنم ميشه به عبارتی يکصد و ده ميليارد اسپرم از بدن مرد بدبخت خارج ميشه. خب اين جدا انصاف نيست برای همينه خانمها کون گشاد ميشن ديگه. در ماه فقط چند تا دونه تخمک. خسته نباشيد زيادی زحمت ميکشيد. يه وقت ضعف نکنيد ها !!!







آموزش پيشرفته سکس ايرانی / قسمت دوم
(نوشته شده توسط محسن)


در درس گذشته فرا گرفتيم که چگونه يک دختر ناز نازی را خر کرده و به منزل ببريم، آن دوستانی که در جلسه درس قبلی غايب بوده اند حتما از همکلاسيهای خود (ترجيحا دخترها) جزوه درس قبل را امانت بگيرند و مطالعه کنند چون در امتحان آخر ترم حتما از درس قبلی سئوالهای زيادی مطرح خواهد شد.
به هر حال بعد از اينکه مخ دوست دختران را زديد حالا ديگر بايد طرف رو آورده باشيد تو خونه.
اکنون ميخواهيد عمليات گايش را انجام دهيد ولی نميدانيد از کجا بايد شروع کنيد، چگونه شروع کنيد، چگونه پيشروی کنيد و در نهايت چگونه دودول مبارکتون را بکنيد توی سوراخ يا حفره. به هر حال امروز ميخوام طرز تجاوز به يک دختر معصوم و بيگناه رو بهتون آموزش بدم.

مواد لازم برای تجاوز به يک دختر معصوم و بيگناه :
1 – دودول کلفت و سرحال (1 عدد بزرگ و درشت و دراز)
2 – دختری که مخش رو تليت کرده ايد (1 عدد متوسط)
3 – خونه خالی (1 باب)
4 - قرص وياگرا (1 عدد )
5 – کاندوم با طعم توت فرنگی (12 عدد)
6 – چوب يا کمربند (1 عدد )
7 – کرم ببک يا وازلين يا ژل لوبريکانت (2 قاشق غذاخوری)
8 - تخت خواب فنری (1 عدد - 2 نفره)
9 - ميوه وتنقلات (يک ذره)
10 – دستمال کاغذی (1 بسته 200 برگی)

طـــــرز تهيــــه :
ابتدا دودول را خوب ورز ميدهيد تا اندازه اش 2 برابر شود، سپس آنرا در قطعات کوچک بريده و در ظرفی ريخته و به آن کرم ببک يا وازلين اضافه کرده و روی اجاق قرار داده و مقداری تفت ميدهيد، دقت داشته باشيد که به اندازه ای دودول را تفت دهيد که به رنگ طلايی درآيد. پس از اين کار قرص وياگرا را در آب حل کرده و به دودول تفت داده شده اضافه ميکنيم، سپس کاندومهای با طعم توت فرنگی را خرد کرده به موادمان اضافه کرده تا طعم و بوی غذايمان بهتر شود. حالا نمک و فلفل و زردچوبه را اضافه کرده و درب ظرف را ميگذاريم تا حسابی غذايمان جا بيفتد.
ای بابا، اصلا قرار نبود با اين مواد غذا بپزيم، بلکه قرار بود با وسايل بالا به يک دختر معصوم و بيگناه تجاوز کنيم. خوب حالا هم دير نشده‍ سوپ رو بزاريد جلوی مهمون عزيزتون (دوست دخترتون) که نوش جان کنه و ادامه درس را مطالعه کنيد.

طـــرز تجــــاوز :
طرز تجاوز به دختری که قدم در خانه شما گذاشته خيلی آسونه، کافيه که يک ذره خجالت رو بزاريد کنار و به فکر دودولٍ بدبختتون باشين که توی شورتتون داره فسيل ميشه، آخه يکی نيست به شما پسرها بگه: اگه بلد نيستيد از دودولتون استفاده کنيد غلط کرديد پسر شديد، تشريف ببريد دختر بشيد تا ببينيد بقيه پسرهای زرنگ و باعرضه چطوری دخترها رو ميکنن، اونوقته که 3 دستی ميزنيد توی سر خودتون.
بگذريم.
اگه اولين دفعه است که دوست دخترتون رو به خونه مياريد، اول بايد بررسی کنيد که طرف اينکاره هست يا نه. اگه اينکاره بود که وقت رو الکی هدر نديد و 3 سوت خِشتَــکِ مبارک رو بکشيد پايين و مشغول بشيد. ولی اگر ميبينيد که طرف ناز و نوز داره و عشوه خرکی مياد و خودش رو لوس ميکنه و کلاس ميزاره شما هم بايد با سياست عمل کنيد چون به نظر من اگر در روز اول ترتيب طرف رو نديد خيلی کلاه سرتون ميره، چون امکان داره ديگه روز دومی وجود نداشته باشه.
يکساعت قبل از ورود دختر خانم به منزل بايد مورد شماره (5) قرص وياگرا را با يک ليوان آب ببلعيد که جونتون افزايش پيدا کنه. و بعد از ورود دختر خانم به منزل ابتدا با مورد شماره 10 (ميوه و تنقلات) يک پذيرايی مفصل ازش به عمل بياريد و حسابی تحويلش بگيريد و پس از اون ببريدش اتاقتون و لوازم اتاقتون رو نشونش بديد، درحاليکه لوازم اتاقتون رو معرفی ميکنيد به تختتون هم اشاره ای بکنيد و بگيد که فنرهاش خارجيه و اگه روش بخوابه خيلی کِيف ميده. (اين اشاره خيلی مهمه)
حالا که وارد اتاقتون شديد نبايد ديگه از اين اتاق خارج بشيد. بعد از اينکه اتاق رو خوب نشونش داديد آلبوم عکستون را برميداريد و تشريف ميبريد روی تختتون ميشينيد و با اين بهانه ازش ميخواهيد که بياد بغلتون بشينه تا با هم آلبوم عکس خانوادگی را ببينيد. چند تا عکس را با هم نگاه ميکنيد و کم کم دخترک را بغل كرده و شروع ميکنيد با موهاش بازی کردن و حرفهای عاشقانه زدن، دختره سرش توی آلبوم عکسه ولی حواسش به دودول شماست. اينو مطمئن باشيد.
حالا ديگه آلبوم عکس رو از دستش ميگيريد و ميندازيد اونور اتاق. بغلش ميکنيد و شروع ميکنيد بوسيدن و لب گرفتن. امکان داره خودش رو لوس کنه ولی شما خيلی متين و باکلاس کارتون رو ادامه بديد مطمئن باشيد که طرف بيشتر از شما داره لذت ميبره. حالا بوسيدن لبها رو رها کنيد و بريد سراغ گردن و گوش ... بخور بخور بخور بخور، خلاصه اينقدر بخوريد تا خانم لوسه حسابی شُل بشه.
در حين بخور بخور، کم کم يکی از دستاتون را بالا بياريد و سينه های دخترک معصوم رو آروم بماليد و بعد از اندکی مالش، سرتان را روی سينه ها قرار داده و بخور بخور را بر روی سينه ها ادامه دهيد.
بخور بخور ، بخور بخور ، بخور بخور ، بخور بخور
بعد از مالش سينه ها و خوردن آنها، آهسته آهسته دستتان را پايينتر ببريد و شروع کنيد ماساژ دادن عضو شريف دوست دخترتون. اگر خانم خانوما اعتراضی نکردن که ديگه کار تمومه. ولی در 50% موارد در اولين روزها با دست زدن به عضو شريف دخترها به شما اعتراض خواهد شد. ولی شما شروع کنيد به مخ زدن و الکی بگيد که من دوستت دارم و عاشقتم و بهش بگيد که مطمئن باش اتفاقی برات نميفته و خلاصه اينکه يک مشت چرنديات تحويلش بديد. چون دخترک بيچاره با اون حال و روزش هيچی به غير از سکس رو نميبينه و اصلا حواسش به حرفهای شما نيست ولی چون مثلا خيلی باحياست و خجالتی، شما هم بايد با حرفاتون حسابی خرش کنيد و سرش گول بماليد تا خجالتش کمتر بشه.
بعد از اينکارها، لباسهای دوست دخترتون رو در بياريد و لختش کنيد و در مقابل اون هم شما رو لخت ميکنه، ولی بعضی از دخترها در روزهای اوليه خيلی خجالت ميکشن و برای اينکه خجالتشان فروکش کند اول از همه سريعا خودتون بايد لخت بشيد، در اينطور مواقع بعضی از پسرها در جلسات اول، شروع ميکنن لخت کردن دختر، اين اشتباه بزرگيست که اکثر پسرها مرتکب ميشن. وقتی با دخترهای خجالتی سر و کار داريد، اول از همه بايد خودتون لخت بشيد، اين کار چند خصوصيت داره و مهمترينش اينه که دخترها با ديدن هيکل ورزشکاری و دودول قد کشيدهء شما، 100 برابر بيشتر حشری خواهند شد و خجالتشون کم ميشه، شاگردان عزيزم اينو توی اون کله پوکتون فرو کنيد و در اينطور موارد اول از همه خودتون لخت بشيد و سعی کنيد که دختره دودولتون رو با دستش لمس کنه و براتون ماساژ بده، چون با لمس کردن دودولی به اون عظمت، ديگه خودش رو به شما واگذار ميکنه.
حالا ديگه ميتونيد دختر خانم را لخت کنيد و شروع کنيد هر جوری که حال ميکنيد ترتيبش رو بديد، ميتونيد لاپايی حال کنيد، ميتونيد اگه طرف Open هست سکس رو تکميل کنيد، ميتونيد ازش بخواهيد Suck بزنه يا زيربغلی و لاسينه ای حال کنيد، حتی اگه نخواستيد طرف رو Open کنيد ميتونيد با استفاده از مورد (7) کرم ببک، وازلين يا ژل لوبريکانت از کون آنچنان بکنيدش که جيغش بره آسمون هفتم ولی اگر از کون خواستيد بکنيد، حتما از مورد (5) کاندوم با طعم توت فرنگی استفاده کنيد. بعد از اينکه حسابی حال و حول کرديد به احتمال زياد ارضاء خواهيد شد، بعد از ارضاء شدن هم ميتونيد از مورد (10) دستمال کاغذی برای تميز کردن خودتون استفاده کنيد. اگر هم دوست نداشتيد از دستمال کاغذی استفاده کنيد ميتونيد با لباسهای دوست دخترتون خودتون رو تميز کنيد يا اينکه منی خودتون رو توی کُس، کون، دهان، گوش، حلق يا بينی دوست دخترتون تخليه کنيد.
بعد از پايان اين عمليات هيجان انگيز، اکثر دخترها که اولين سکسشان را تجربه ميکنن شروع ميکنن گريه کردن، اين اشکها را به اصطلاح اشک تمساح ميگويند، اين اشکها اصلا نبايد شما رو ناراحت کنه، بلکه بايد خوشحال هم باشيد، شما وقتی که با اين اشکها روبرو شديد بايد بتونيد با زبان چربتون چند تا جمله عاشقانه سرهم کنيد و اشکهای دختر بيچاره رو پاک کنيد و بهش دلداری بديد، بعدش هم مطمئن باشيد فردای همان روز، همين خانم لوسه دوباره به مبايلتون زنگ ميزنه و ميپرسه که امروز خونتون خاليه يا نه؟

نکتـــه مهـــــم :
اگر دقت کرده باشيد مورد شماره (6) چوب يا کمربند را در اين عملاتِ محيرالعقول استفاده نکرديم ولی طرز استفاده از اون رو براتون آموزش ميدم ، خوب دقت کنيد:
اگر دوست دخترتون راضی به سکس نشد بايد از اين وسيله ها به بهترين نحو استفاده کنيد. چون اگه دختری بفهمه که نيت شما چيه و مايل به سکس نباشه مطمئن باشيد که اين دوست دختر ديگه فايده ای نداره. پس بهتره زود کمربند يا چوب را برداريد و بيفتيد به جون خانوم خانوما، اينقدر بزنيد تا باد کنه. اصلا با کمربند سياه و کبودش کنيد، در حين کتک زدن يادتون باشه که مدام اين جمله رو تکرار کنيد:
کُس نميدی؟ آره؟ کُس نميدی؟ کُس نميدی؟
چند تا که بزنيد خودش ميگه:
ميدم، ميدم، کُس هم ميدم، کون هم ميدم، خوبشم ميدم.
خوب، شما هم که همينو ميخواستيد، پس يا علی مدد. بکن بکن رو شروع کنيد، اينطور دخترها رو بايد با خشونت هر چه تمامتر بکنيد، رحم نکنيد، اگر Open نيست، فورا پلمپ رو باز کنيد. هنگام سکس نيز حسابی کتکش بزنيد، حتی در هنگام سکس اگر دوست داشتيد ميتونيد چوبی که با اون کتک ميزديد رو هم تا انتها فرو کنيد تو کونش. وقتی خواستيد ارضاء هم بشيد، آبتون رو بريزيد روی صورتش که جای کتکها التيام پيدا کنه و کمتر مشخص باشه.
بعدش هم که کارتون تموم شد سوتش کنيد از خونه بيرون و پرونده اين دوست دخترتون رو هم مثل قبليها ببنديد.
(خسته نباشی شاه داماد، خدا قوت، چرا افتادی اون گوشه؟ بلند شو اتاقتو جمع و جور کن چون تا چند ساعت ديگه اون يکی دوست دخترت قراره بياد. بجنب بابا!!!)







تاکسی مرسی = کتک
(نامه وارده از کک)

يکی از خوانندگان خوبمون به نام کک که خيلی ادعای مِتال داره يک ماجرايی را برامون ايميل کرده که ترجيح داديم خوانندگان عزيز هم از مِتال بازی اين دوستمون نهايت استفاده رو ببرن.
و اينک ماجرای کک مِتال باز و راننده اش:
آقا ما يکی دو سال پيش يکروز تورمون رو پهن کرده بوديم که يک چيزی صيد کنيم. ولی تمام تهرون بزرگ رو زير پا گذاشتيم ولی چيزی تور نکرديم. خلاصه بعد از کلی خيابونگردی ساعت 1 بعد از ظهر 3 تا دختر رو سوار کرديم، 2 تا دختر خاله با يکی از دوستاشون. بعد از سوار کردنشون بهشون گفتيم که کجا ميرين؟ اونها هم گفتن گيشا. ما گفتيم بياييد بريم ناهار پيش ما باشيد. اونها هم گفتن که اول بريم گيشا ما کارهامون رو بکنيم بعدش بريم خونه. (تريپ 2 دره بازی بود)
خلاصه من هم که خسته بودم کليد کردم که گيشا نميريم و بايد بريم خونه. اونها هم گفتن ما رو بزارين گيشا و خودتون تنهايی بريد خونه. آقايی که شما باشيد، من هم مِتال بازيم گل کرد و به دوستم که راننده بود يواشکی يه جوری که اونها نفهمن گفتم که بره به سمت رسالت. خلاصه من هم سر اونها رو گرم کردم که نفهمن داريم ميريم سمت شرق به جای غرب.
به پل سيد خندان که رسيديم من به دوستم گفتم که بره توی خيابون فرعی، اون هم رفت توی يک خيابون فرعی و بعدش بهش گفتم بزن بغل، اونم زد کنار و به من گفت ديوانه ميخوای چيکار کنی؟ من هم بهش گفتم حرف نزن بشين سر جات.
برگشتم عقب و به دخترها گفتم : خوب کجا بريم؟ دخترها گفتن اينجا کجاست؟ گفتم: سيدخندان. گفتن: بريم گيشا ديگه. منم گفتم خوب برين ديگه. اونها گفتن : پس راه بيفتين. من گفتم ما کار داريم و بايد خودتون تنهايی بريد. دخترها هم شاکی شده بودن و گفتن که ما چطوری از اينجا بريم گيشا؟ من هم گفتم همونجوری که تا اينجا اومديد تا گيشا هم بريد. اين رو که گفتم سردسته اين باند 3 نفره شاکی شد و گفت ما از ماشين پياده نميشيم. و بايد ما رو ببريد گيشا. منم گفتم غلط ميکنيد و از ماشين پياده شدم و در عقب را باز کردم و يک کشيده خوابوندم توی گوش سردستشون. بعدش هم گفتم زود پياده شيد و گورتون رو گم کنيد. اونها هم از ترسشون. پياده شدن و گورشون رو گم کردن.
خلاصه سرتون رو درد نيارم ما هم رفتيم دنبال کار خودمون و در طول راه شروع کرديم با دوستم دعوا کردن. دوستم ميگفت اين چه کاری بود کردی؟ منم گفتم اين کثافتها رو بايد ادب کرد که ديگه (تاکسی مرسی) از يادشون بره.

نتيجه اخلاقی کک :
کک آدم درستکاريه چون با اين کارش جلوی فساد 3 تا دختر بد هيکل و بی ريخت و کثافت رو گرفت.

توضيحات حاج محسن :
کک جون آخه عزيزم سيد خندان هم جا بود تو بردی پيادشون کردی؟ از اونجا راحت با يک کورس ماشين ميرسن به گيشا. لااقل ميبرديشون فلکه چهارم تهرانپارس يا نازی آباد يا حلبی آباد که بچه های اونجا هم يک دستی به سر و روی اونها ميکشيدن. ولی اون کتکی که بهشون زدی خيلی حال داد. ولی اون 2 تا رو چرا نزدی؟ اونها رو هم ميزدی که عدالت برقرار بشه. راستی به اون رفيقت که راننده بود و با تو دعوا کرد هم بگو (ای خاچ(ک) بر سر کسپرستت کنن.) اميدوارم در عمليات متال بعديت از توضيحات من استفاده کنی و به کتک قناعت نکنی. چون دانشمندها گفتن که چوب نيم سوخته اينطور مواقع خيلی موثرتر واقع ميشه.







نظــــــرسنجــــــی
(نوشته شده توسط محسن)


فرض کنيد که يک دوست دختری داريد که خيلی باحاله و خيلی دوستش داريد و شما فقط و فقط هم با اون دوستيد و با هيچ دختر ديگه ای رابطه نداريد و قرار گذاشتيد که با هم ازدواج کنيد. بعد از مدتی دوست دخترتون بهتون ميگه که به غير از شما با چند تا پسر ديگه رابطه داره و ادعا ميکنه که اون پسرها جای برادرش هستند و اصلا باهاشون رابطه عشقی و سکسی نداره ولی بعضی از روزها يا شبهای زندگيش رو با اين برادرهای قلابی ميگذرونه و حتی روی يک تخت در کنارشون ميخوابه. حالا جالبيش اينجاست که با اين اوضاع و احوال هميشه بهتون ميگه من هيچوقت بهتون خيانت نميکنم. در ضمن شما اينو ميدونيد که دوست دخترتون قبل از شما با پسران زيادی سکس داشته و دختر نيست و حتی اين موضوع را برای خودتون حل کرده ايد و براتون مشکلی وجود نداره.
به نظر شما اون شبی که اين دوست دخترتون بغل يک پسری ميخوابه که اسمش رو گذاشته داداش، چه اتفاقی رخ خواهد داد و آيا به اينطور دختری اصلا ميشه اطمينان کرد يا نه....
ميخواستم نظرتون رو در خوش بينانه ترين حالت، حتی با طرز فکر اروپايی و آمريكايي درباره موضوع فوق الذکر بدونم و لطفا نظراتتون را بدون سانسور بيان کنيد و بگيد که با دختری با اين اوضاع و احوال چه بايد کرد.
اين نظرسنجی به درخواست يکی از خوانندگان سايت به نام " آقا مهران" از اسپانيا تهيه شده است، پس برای اينکه آبروی "توت فرنگی" در اسپانيا هم حفظ شود لطفا نظراتتون را منطقی بيان کنيد.







هر پسر بايد 10 تا دوست دختر داشته باشه
(نوشته شده توسط محسن)


يادش به خير، روزهای جوانی که به هيچی فکر نميکرديم حتی به فکر تهيه پول برای لباس و غذا هم نبوديم اون روزها روزهای طلايی بود. روزهای بدون غم و نگرانی، اون روزها من حدودا 20 سالم بود و يک دوست دختری داشتم به نام سارا که يکسال هم از من بزرگتر بود. سارا خوشگل نبود ولی خوشتيپ و خوش هيکل و خوش زبون بود. اين سارا از اون دخترهای جانور بود که وقتی بدنيا اومده بود زبونش از هيکلش بزرگتر بود. خلاصه پدرسگی بود که حرف نداشت. به نظرم دختری بود که از پسرها بيشتر دل و جرات داشت. با اخلاقياتش خيلی حال ميکردم و يکی از اخلاقهای خوبش اين بود که بهيچ عنوان دختر حسودی نبود. يعنی اصلا نميدونست حسادت يعنی چی، چندين بار با هم بيرون ميرفتيم و با ماشين توی خيابونها کسچرخ ميزديم. هميشه هم حواسش به پياده رو و کنار خيابون بود که برای من دخترهای خوشگل تور کنه و نظرش اين بود که هر پسر بايد 10 تا دوست دختر داشته باشه. خيلی دختر جالبی بود، هروقت يک دختر خوشگل تو خيابون ميديد به من ميگفت ميخوای برات تورش کنم؟ منم نيشم باز ميشد و ميگم آره آره آره. اونم حال ميکرد ميگفت بزن بغل بندازيمش بالا ببريم بکنيمش.
سارا روحيهء عجيبی داشت، يک بار به من گفت که يک دوستی داره که جلوش بازه و يک روز با خودم ميارم خونه که بکنيش. من هم از خدا خواسته گفتم بيار. خلاصه يک روز که خونه خالی بود 2 تايی اومدن خونه. من هم با دختره رفتم توی اتاق که بکنمش ولی ديدم سارا هم پشت سر من اومد توی اتاق و دوستش هم هيچ اعتراضی نکرد من از تعجب داشتم شاخ در ميآوردم. سارا گفت بکن من ميخوام تماشا کنم. منم با اين وضعيت دودولم رفته بود توی کُمــا و اصلا بيدار نميشد. وقتی بدونيد يکی داره نگاتون ميکنه اصلا آدم حواسش به سکس نيست. به هر حال با هزار مشقت دودول من بيدار شد و مشغول شدم و سارا هم شروع به خنده و تماشا و مسخره بازی، اگه بدونيد سارا اونروز چيکار کرد با من کلی ميخنديد. خلاصه اونروز اصلا نفهميدم چی شد. دفعه های بعد هم هردفعه که يکی رو می بردم خونه و براش تعريف ميکردم. اولين سئوالی که از من ميکرد اين بود که دختره Open بود يا نه؟ هربار هم که ميگفتم طرف Open نبود، ميگفت اوپنش کردی يا نه؟ سئوال بعديش هم اين بود که محکم کرديش يا نه؟ خلاصه موجود جالبی بود. يک ماجرای جالب با اين سارا ديوونه داشتم که براتون تعريف ميکنم.
يک روز ماشين بابام که يک بليزر بود رو برداشتم و رفتم سراغ سارا که با هم بريم ولگردی. توی خيابان وليعصر نزديکيهای پارک ملت يک جنده ديديم که کنار خيابون ايستاده بود و چند تا ماشين قطار شده بودن که بلندش کنن. سارا خيلی دوست داشت جنده بازی پسرها رو ببينه، به من گفت بزن بغل ببينيم سوار ميشه يا نه. من هم فوری زدم بغل و به انتظار نشستيم. خانمه اومد بغل ماشين و ديد دختر تو ماشينه. سر خر رو کج کرد که بره سراغ ماشين بعدی که سارا ازش پرسيد: خانم قيمت چنده؟ من هم از خنده داشتم ميمردم. چون ديدم سارا از من واردتره. دختره پررو هم برگشت و گفت ده هزار تومن، سارا هم بهش گفت چه ارزون!! بيا بالا قبوله، دختره هم با کمال پررويی اومد و سوار ماشين شد. من به سارای الاغ گفتم که من پول ندارم و تازه خونه خالی هم ندارم. سارا گفت غصه نخور تخفيف ميگرم ازش، خلاصه با بدبختی پولهامون رو با سارا گذاشتيم روی هم جمعا شد 8000 تومن. ولی مونديم بدون مکان. سارا گفت بريم يک اتوبان خلوت من رانندگی ميکنم تو ببر عقب بليزر بکنش. من هم از ايده سارا کلی کيف کردم و خلاصه ما هم که دوران جوونی از ديوار راست بالا ميرفتيم گفتيم باشه. سارا با دختره کلی بگو و بخند راه انداختند و به دختره ميگفت اين دوست پسرمه و از من سير شده ميخوام تنوع توی زندگيش داشته باشه و خلاصه با اين حرفا سارا مخ طرف رو زد و با 8000 تومن و سکس پشت بليزر رضايت طرف رو جلب کرد.
من هم گاز ماشين رو گرفتم به سمت پونک، رسيدم پونک و يه کوچه خلوت پيدا کردم و ماشين رو زير يک درخت پارک کردم و ماشين رو روشن گذاشتم و سپردم به سارا که بشينه پشت فرمون و اگه خبری شد گاز ماشين رو بگيره و بزنيم به چاک. خلاصه اينکه ما رفتيم پشت بليزر و مشغول کردن شديم سارا هم به جاي اينكه حواسش به اطراف باشه نشسته بود ما رو تماشا ميكرد و ميخنديد. کل قضيه 10 دقيقه بيشتر طول نکشيد و به خير و خوشی تموم شد و فقط خاطره اون روز رو هروقت به ياد ميارم خندم ميگيره و توی دلم ميگم اين سارای ديوونه الان کجاست و داره چی کار ميکنه.
و اما در مورد سارا براتون بگم که چند ماه بعد از اون قضيه خواستگار اومد براش و ازدواج کرد و رفت دنبال زندگيش و ديگه خوشيهای من و سارا به اتمام رسيد. ولی فکر ميکنم که با توجه به جرات و جسارتی که اين دختر داشت توی زندگی واقعيش هم موفق ميشه. اون سارای ديوونه ای که من ميشناختم فکر کنم الان برای شوهرش هم دوست دختر رديف ميکنه. دَمِش گرم.







گر خوشگلكي ما را بگايد ............ از گاييدنش ما را خوش آيد؟
( نامه وارده از مرد مرد صفت )


آغا اين كه ميگن به دختر دل نبند كه دهنتو صاف ميكنه ، كاملاً درسته و من اين مطلب رو تائيد ميكنم. آخه مرتيكه ،‌ آدم تو دنيا كم پيدا ميشه كه ميري يه دونه دلي كه داري رو به دختري ميبندي كه به هيچوجه نميدوني چي جور الاغيه ؟ اصلاً‌ مگه مرض داري تا يه كم محبت تقلبي ازش ميبيني، دهن خودتو ميدي صافكاري و بهش ميگي دوستش داري ؟
به نظر من هيچگاه به يه دختر نگين دوسش دارين ، چون پر رو ميشه و اونموقع ديگه خر و بيار ناز بار بزن. كلاً كسي كه عاشق ميشه يا اينكه يه تخته كم داره و يا اينكه هيچگاه محبت رو احساس نكرده و ميخاد اونو با يه دختر تجربه كنه . حالا چي شده من يهو از اين وبلاگ سر در آوردم و دارم عليه عشق مينويسم خودش داستاني داره كه اگه بخام تعريف كنم ، سبب ميشه از موضوع اصلي منحرف شم.
ما يه دوستي داشتيم كه از اون آدماي بزار و در رو بود و هر موقع هم دختر بهش ميگفت دوسش داره، يه تريپ دهن دختره رو اساسا ميگاييد و جيم فنگ ميشد. يه روز ما هم خواستيم تريپ روانشناسانه بزاريم و اين بنده خدا رو به راه راست هدايت كنيم، تا ديگه دختراي مردمو بگاه نده. ازش پرسيدم كه چرا اينجوري سر دختراي مردمو كلاه ميذاره و بعد از اينكه كس مباركشونو گاييد ولشون ميكنه في امان الله. اينجا بود كه داستانش شروع شد و گفت چرا داره اينكارا رو ميكنه. اينو هم بايد بگم كه از اون بچه پولداريي بود كه هم تو رفاقت مرام داشت و هم حسن خداداد، البته ما واسه خاطر همون حسنش رفيقش شديم.
خلاصه قضيه از اين قرار بوده كه اين رفيق ما عاشق معلم خصوصي برادر زادش ميشه و هر روزي كه خانم معلم كلاس داشته، اين كون گشاد هم ميرفته خونه داداشه و به بهانه اينكه ببينه خانم خوب درس ميده يا نه، مينشسته سر كلاس و زل ميزده به اون. بلاخره خانومه هم كه خر نبوده حاليش نشه ماجرا از چي قراره. يه روز كه كلاس تموم ميشه، معلمه برا اينم كلاس ميزاره و حدودا يك ساعتي با اين صحبت ميكنه. اين كون گشاد هم به محض اينكه ميشنوه كه دختره هم بهش علاقمنده، جو ميگيردش و دوست دارم رو ميگه.
چند وقتي از ماجراي دوستي اينا ميگذره، تا اينكه اين دوست ما اعزام ميشه به كردستان برا سربازي. روز آخري كه تو تهرون بوده رو با دختره ميگذرونه و آخر شب هم موضوع رو به دختره ميگه، اونم بهش قول ميده كه منتظرش بمونه و بجز اون با كس ديگري ازدواج نكنه. اينم هر موقع مرخصي ميومده، قبل از اينكه بره خونه خودشون يه سري به دختره ميزده و بعد از دو سه ساعت كنار يار بودن ميرفته خونشون .
يه سال از سربازيش ميگذره كه دوباره طبق معمول مرخصي مياد و ميره سراغ دختره، اما اين بار مثل هميشه باهاش برخورد نميشه. حالش گرفته ميشه و درصدد بر مياد كه بدونه موضوع چيه. ميره سراغ همه دوستاي دختره و ازشون در اين مورد سوالاتي ميكنه كه يكي از دوستاش ميگه خانم عاشق پسر ديگري شده و ديگه تو رو دوست نداره. اول باور نميكنه که چنين اتفاقي افتاده، اما وقتي دوست دختره بهش ميگه اون قبل از تو هم يكي رو دوست داشت و بعد از آشنايي با تو اون بد بخت رو از خودش راند دو زاري آغا ميفته.
ميگه سه ماه مريض بوده. در مدت اين سه ماه حتي دختره يه سري هم بهش نزده كه ببينه چه بلايي سر اين بدبخت اومده. اينم بعد از اينكه حالش خوب ميشه،‌ از هر چي دختره نفرت پيدا ميكنه و با خودش عهد ميكنه كه انتقام خودش و صدها پسر ديگه كه به چنين سرنوشتي دچار شدن رو از دخترا بگيره. داستانش كه تموم شد من يه نفس راحت كشيدم و شكر كردم كه تا حالا عاشق هيچ دختري نشدم. چون اگه بلايي كه سر اون اومده بود سر من ميومد، من كه نه قيافه داشتم و نه پولي كه انتقام خودمو بگيرم. پس يكي ديگه بايد بجاي من هزاران كس رو ميگاييد و من بايد افسوس اونو هم ميخوردم .
پس اينو تو اون كله ي پوكتون فرو كنید: من گـُه ( با همين غلظت ) بخورم كه عاشق دختري شم كه باهاش آشنايي كامل ندارم و نميدونم چه جور الاغيه. من نميگم همه دخترا اينجورين، بلكه ميخام بگم اكثرشون چنين اند. در خاتمه اين را هم از كلت بيرون كن كه :
گر خوشگلكي ما را بگايد ............ از گاييدنش ما را خوش آيد .
اگه اون خوشگلك تو رو بگايه ، اساسي بگايه . همچين بگايه كه ديگه تا يک مدت طولاني نتوني از جات بلند شي. خواستي كسي بگايه، كه از گاييدنش تو رو درد نيايه برو به يكي ديگه بده.
در خاتمه از روي همين صندلي كهنه و بدون اسفنج، از همه خواهش ميكنم كه انتقام اين دوست ما رو از همه دختراي پدر سوخته يي كه جووناي مردمو از زندگي نا اميد ميكنن بگيرند و ديگر حاضر نشوند دل به چنين موجودات مرموز بدهند . اصلاٌ به من چه ، كون لقت برو دل بده. دهنت كه صاف شد خودت مياي تو همون صفحه نظراتي كه فحش نثارم كردي ابراز پشيموني ميكني و من اون موقع هم همين حرفو ميزنم ( كون لقت ) .








● آموزش پيشرفته مخ زنی ايرانی
(نوشته شده توسط محسن)


اول از همه بگم که من مخلص همه خانم بيارها و خانم بکنها و خانم نکنها هستم ولی بيش از 100 تا ايميل از جوانان غيور اين مرز و بوم دريافت کردم که از من خواستن بهشون ياد بدم که چطوری دخترها رو گول بزنن و ببرن خونه و بعد از اينکه دختره رو بردن خونه چطوری ترتيبش رو بدن. خلاصه من هم برای اينکه مشت محکمی بر دهان استکبار جهانی زده باشم و از اونجايی که هيچ تخصصی در اين زمينه ندارم و فقط دوست دارم به جوانها کمک کنم، آموزش تخصصی و پيشرفتهء "نون بده کباب ببر" (سکس خانگی) را شروع ميکنم.
قبل از هر چيز بايد بگم که همه دخترها اتوماتيک وار آماده اومدن به خونه و سکس هستند يا به عبارتی اون قسمت از مغزشون حسابی فعاله و آماده دعوت شما به خونه اند و نيازی به راضی کردنشون نيست ولی بعضی از دخترها خودشون رو چُس ميکنن و کلاس ميزارن اگر از اين جور دخترها به پستتون خورد من که ميگم يک مشت بزنيد پای چشمشون و يک اردنگی هم در کونشون تا برن از تنهايی بميرن. ولی اگه دودولتون اين اجازه رو بهتون نميده و خواستيد حتما ترتيب طرف رو بديد، اين روشها رو ميتونيد به کار ببنديد تا دودولتون به نوايی برسه.
مرحله اول: در اوايل دوستيتون مدام بايد به دوست دخترتون بگيد که اگه با هم بيرون بريم مامورها ميگيرنمون و ميبرنمون وزراء و چوب به کونمون ميکنن. دخترها اصولا از گير افتادن و اينجور موارد خيلی ميترسن و اين جمله خيلی ميتونه در نزديك شدن به اهدافتون موثر و کارساز باشه. پس شما ميتونيد با تکرار اين جمله بصورت روزانه 3 بار موجبات خر کردنشون رو فراهم کنيد، در ضمن اگه دوست دخترتون از مامور نميترسه ميتونيد اين نيروهای ضدشورش جديد که با تويوتا لنکروز مشکی گشت ميزنن رو بهانه کنيد. خلاصه اين کار ميتونه به کمتر ولخرجی کردن شما و کمتر کافی شاپ و شام و نهار بيرون رفتنتون هم منجر بشه.
مرحله دوم : يک بار بايد به يکی از دوستانتون که يک خروار ريش و پشم داره زحمت بديد و بهش بگيد که يک روز توی خيابون سر راهتون سبز بشه و حسابی بعنوان بسيجی بهتون يکجوری گير بده که دوست دخترتون از ترس تخمدانش بياد توی دهنش که ديگه غلط بکنه با شما تو خيابون قدم بزنه. مثلا ميتونيد برای ترس بيشتر به بسيجی قلابيه بگيد يک سيلی هم توی گوش شما بزنه‌ البته يواش، چون هدف شما خيلی والاست. (اين مورد برای آن دسته از دختران خيلی پدرسوخته که به اين راحتی خر نميشن پيشنهاد ميشه و برای دخترهای يک کم پدرسوخته اجرای اين مورد ضروری نيست).
مرحله سوم: حالا ديگه وقتشه، شما هم حسابی از بيرون رفتن مثلا ترسيديد و شاکی هستيد مگه نه؟ پس ديگه با دوست دخترتون بيرون نميريد و اگه ايندفعه دختره گفت بريم کافی شاپ بهش ميگيد : بيـــــلاخ!! و ميگيد که کافی شاپ مافی شاپ خبری نيست. بيا خونه که از همه جا مطمئن تر و امن تره در ضمن از پذيرايی در منزل هم حسابی براش تعريف ميکنيد و خلاصه دعوتش ميکنيد خونه. اگر با اولين دعوت نيومد شما هم کلاس ميزاريد و ديگه باهاش بيرون نميريد، مطمئن باشيد با دومين دعوت و از ترس کونش که گير نيفته دعوت شما رو قبول ميکنه.
مرحله چهارم: حالا ميتونيد يک روز خونه رو خالی کنيد، آب و جارو کنيد، چايی دم کنيد، قليون چاق کنيد، آبجو بزاريد توی فريزر خنک بشه، دوش آبسرد بگيريد و به خودتون پيف پاف (ادکلن) بزنيد و به دودولتون هم اسپری بيحس کننده. يک دونه قرص وياگرا هم بندازيد بالا که برای عمليات برون مرزی جون داشته باشيد، برای خوشبو شدن دهانتون هم ميتونيد از يك آدامس با طعم توت فرنگی استفاده کنيد. خلاصه آماده بشيد که نوبت هنرنمايی شماست.
با اجرای اين 4 مورد شما ميتونيد به راحتی به نيت خود که آوردن دختر به خونه هست برسيد. البته بعضی از دوستان شايد بگن که اين همه زحمت لازم نيست. من که خودم همون اول گفتم که اينهمه زحمت لازم نيست چون دخترها از خداشونه بيان خونه و دودول پسرها رو بخورن ولی خوب بعضيهاشون تعارفی هستند و خيلی بايد بهشون دودول تعارف کنيد تا يکی بردارن و بخورن.
ادامه دارد... در قسمت بعدی ميتونيد ادامه درس رو پيگيري كنيد و نحوه تجاوز در منزل به يک دختر معصوم را آموزش خواهم داد. فعلا بريد مخ دوست دخترتون رو بزنيد بياريدش توی خونه که درس بعدی تئوری نيست، بايد عملی انجام بشه.








اولين بوسه های عاشقانه
(نوشته شده توسط مينا)


در مورد بوسيدن يا به قول خودمون ماچ کردن حرفهای بسياری ميشه زد ولی به نظر من کجا و چطوری کسی رو ماچ کردن خيلی مهمه. دخترها معمولا دوست دارن دفعهء اولی که دوست پسرشون رو ماچ می کنن خيلی رمانتيک باشه (يا لااقل برای من اين مسئله خيلی مهمه) منظورم اينجا از دفعهء اول اولين ماچ نيست. به هر حال اکثر دخترها دوست دارن در رابطه دوستانه خود با پسرها نفر اول باشن که بوسيده بشن، نمیدونم اين چيزی که می خوام بگم اصلا درسته يا نه ولی به نظر من اين انتظار از طرف دخترها يک کم بيخوده اگه شما خجالت ميکشين جلو برين هيچ فکر کردين که دوست پسرتون هم ممکنه به اندازهء شما خجالت بکشه. به نظر من اينکه یک دختر برا ی بار اول جلو بره اصلا بد نیست. ما دخترها رو از بس از بچگی تو گوشمون خوندن که دختر این کارو نمی کنه، دختر اون کار رو نمی کنه. بعضی وقتها خودمون هم با خودمون دچار تعارض میشيم چرا وقتی که با تمام وجود کسی رو میخوايم نمیتونيم از نظر فيزيکی بيانش کنيم بايد همش بلرزيم که نکنه حالا فکر بد راجع بهمون بکنن. اين چيزها جزء عميق ترين احساسات يک انسان است که نبايد کشته بشه. فقط بايد تو زمان درست اتفاق بيفته و هيچ کس بهتر از طرفين يک رابطه اين زمان رو نمیتونه تشخيص بده. اينکه بعد از يک ماه يک هفته يا يک روز ديره يا زوده فقط طرفين يک رابطه با توجه به پيشرفت يا پسرفت رابطه شون می تونن بفهمن. پس دنبال فرمول کلی نباشين. هر وقت از اين جور احساسات نسبت به طرف مقابلتون داشتين اونو تو خودتون نکشين و سعی کنين که توی يک رابطه خودتون باشين نقش کس ديگه ای رو بازی نکنين . همه چی بايد حقيقی و از صميم قلب باشه. فقط يواش، اگه خواستيد لب هم بگيريد سرجدتون يواش و با ملايمت اين کارو بکنيد آخه گاز گرفتن لب دوست دخترتون که هنر نيست، حالا به فرض که لب دوست دخترتون رو کنديد، فکر اين رو نميکنيد که دفعه ديگه چيزی برای بوسيدن نداريد.







خوابهـــای سکســــی
(نوشته مشترک محسن و مينا)


خواب ديدن يکی از اتفاقات جالبی است که مطالعات بسياری در موردش انجام شده و اظهار نظرهای متفاوتی در مورد خواب ديدن وجود داره ولی من به يک مورد خاص از اين خوابها اشاره ميکنم و اونهم خوابهای سکسی است.
اصولا انسان در مورد چيزهايی خواب ميبينه که در بيداری به اون فکر ميکنه، پسرها در دوران نوجوانی و بلوغ خيلی زياد خوابهای سکسی ميبينند و در خوابهاشون اکثرا با دخترهای فاميل يا همسايه يا همکلاسی خود عمليات سکسي انجام ميدن. طرح اين موضوع احتمالا برای بعضی از دخترها بسيار جالب خواهد بود چون درصد خوابهای سکسی در مردان نسبت به زنان 3 برابر بيشتر ميباشد. مردها در خواب به آرزوهای سکس خود که در بيداری به آنها دست پيدا نميکنند جامه عمل می پوشانند و به راحتی با شخص مورد نظر خود در خواب سکس ميکنند و جالبتر اينکه در خواب ارضاء هم ميشوند يعنی به واقع منی از آنها خارج ميشود. مردها در هنگام ارضاء در اکثر اوقات از خواب ميپرند و مشاهده ميکنند که واقعا ارضاء شده اند. اکثرا هم در اينطور مواقع خيلی دوست دارند که دوباره به خواب بروند و ادامهء عمليات را انجام داده و دلی از عزا دربيارن ولی افسوس که ديگه از ادامه عمليات خبری نيست.
من خودم به ياد دارم که در دوران بلوغ همه دخترهای خوشگل فاميل و همسايه و خلاصه هر دختری که دوست داشتم و توی بيداری دستم بهش نميرسيد رو توی خواب حسابی ميکردم، حتی در بعضی موارد آرنولد ميشدم و همه دخترهای خوشگل دانشگاه رو جمع ميکردم و يکدفعه به همشون يک حال اساسی ميدادم ولی الان ديگه چند وقتيه خيلی هوس کردم دوباره خوابهای سکسی ببينم آخه خيلی حال ميده، چون آدم تو خواب ميتونه کارهای خارق العاده انجام بده، مثلا ميتونه با سرعت 1000 کيلومتر در ساعت خودت رو عقب و جلو ببری يا توی خواب ميتونی توی سوراخ گوش و دماغ دوست دخترت هم فرو کنی يا مثلا در خواب ميتونی ترتيب بچه معروفها رو بدی و يا جنيفرلوپز يا ليلافروهر و يا اين مرتيکه کونی ديويد بکهام رو از کون بکنی. من چند بار توی خواب تونستم 10 بار دوست دخترم رو به ارگاسم کامل برسونم، خلاصه اينکه هر دختري به ارگاسم نميرسه بايد يك سفر به خواب بنده تشريف بياره تا ببرمش به عرش. راستی حواستون باشه که وقتی داريد خواب سکسی ميبينيد زياد سر و صدا راه نندازيد چون امکان داره صداتون واقعا پخش بشه و بقيه اهل خونه بفهمن که داری جنيفرلوپز رو ميکني.
اين مطلب رو بايد ذکر کنم که من با اين همه خواب ديدنم هنوز نتونستم تشخيص بدم که خوابهای من رنگی بود يا سياه و سفيد. من در مورد خوابهای سکسی که دخترها ميبينن اصلا اطلاعاتی ندارم و از مينا خواستم که اگه اطلاعاتی در مورد خوابهای سکسی خانمها دارن حتما براتون بنويسه که مينا هم اينها رو نوشت :
مينا : اين حاج محسن هم چند بار به من يادآوری کرد که من هم از خوابهای سکسيم براتون بنويسم، حالا يا من نرمال نيستم يا کلا دخترها اينطورين. من از اينجور خوابهايی که حاج محسن ميگه تا به حال نديدم البته اون قديم نديما چند بار خواب ماچ کردن چند تا از پسرهايی که خيلی دوستشون داشتم رو ديدم ولی باور کنيد که بيشتر از ماچ نشد، حالا ما اونموقعها بچه بوديم فکرمون به بيشتر از ماچ قد نميداد يا کلا برای همه دخترها اينطوريه. البته ماچی که توی خواب داشتم به مراتب بيشتر از ماچ واقعی به من حال داد. به هر حال بايد بگم که متاسفانه تجربه سکسی زيادی تو عالم خواب ندارم ولی خيلی دوست دارم يک بار توی خواب پوست اين حاج محسن رو بکنم و ازش يك پالتو پوست حسابي درست كنم.
حالا همه اعتراف کنيد که چند بار تو خواب حال و حول کرديد، اگه تونستيد بگيد خوابتون رنگی بود يا سياه و سفيد هم باحال ميشه.







ارگاسم در خانمها
(نوشته شده توسط مينــا)


اين روزها که بازار روشهای نوين انواع مخ زنی، ديد متفاوت زنها و مردها به مسائل (مردان مريخی، زنان ونوسی)، انواع و اقسام ترفندها برای سکس داشتن و اين صحبتها حسابی گرمه من هم تصميم گرفتم که از قافله عقب نمونم و چيزی در اين مورد بنويسم. ببينم تاحالا شده موقع سکس به ارضای کامل نرسين؟؟ نميخواد بترسين هيچ عيب و ايرادی ندارين حتی طفلی طرف مقابلتون هم در اين زمينه بيگناهه و ربط زيادی هم به "با" يا "بی" تجربه بودن اون بيچاره درزمينهء سکس نداره. بلکه يکی از مسببينش خود شما هستين. معمولا خانمها ميدونن که من منظورم چيه چون يکی از مشکلات بزرگ اکثر خانمها نرسيدن به ارگاسم کامل حين هم خوابگی با طرف مقابلشون هست. چه بسا که بعضی از خانمها بنا به خيلی دلائل (که بعدها راجع بهش مفصلا خواهم نوشت و امروز به يک مثال در موردش بسنده ميکنم) مثل دادن اين احساس که از طرف مقابلشون و با او بودن لذت بردند به دروغ وانمود کنن که به ارگاسم کامل رسيدن. البته راههايی هست که ميتونه در تسهيل اين امر موثر باشه.
چون برای زنها بر خلاف مردها سکس ميتونه خيلی از نيازهای روحی و روانيشونو ارضاء کنه و ما زنها متاسفانه يا شايدم خوشبختانه به سکس نميتونيم به صرف يک قضيهء ‌فيزيکی نگاه کنيم. بودن تو شرايط مساعد روحی تاثير زيادی در اين زمينه داره. مسائلی مثل انواع و اقسام ترسها از جمله کنار گذاشته شدن از سوی طرف مقابل، خيانت، مشکل پيدا کردن از طرف خانواده و....يا نداشتن اعتماد به نفس کافی و حتی مشکلات و استرسهای روزانه باعث نداشتن شرايط روحی خوب و عدم تمرکز و دست آخر نرسيدن به ارگاسم در خانمها ميشه. حتی عدم شناخت اندامهای جنسی می تونه در اين زمينه مشکل ساز بشه (از اين رو به آقايون محترم توصيه می شه که سريعا سراغ اصل مطلب نرن)سعی کنيد اندام جنسی خودتون و طرف مقابلتون رو لااقل خوب بشناسين و از گفتن اينکه در سكس از چه چيزهايی خوشتون مياد و يا چه طوری براتون راحت تر و لذتبخشه به طرف مقابلتون هيچ خجالت نکشين .
کمکهايی که آقايون محترم در اين زمينه ميتونن انجام بدن : دادن اعتماد به نفس به همسر يا دوست دخترشون با تعريف مداوم از هيکل و قيافه وی و تاکيد به اين نکته که از بودن با او لذت ميبرن. حتی گفتن کلمات عاشقانه ميتونه باعث آرامش روحی يک زن بشه و رسيدن وی به ارگاسم در حين سکس که مسلما تجربهء اين نوع ازمعاشقه بسيار لذت بخشتر از ارگاسم يک طرفه خواهد بود را آسونتر کنه.







نبرد نابرابر


چند وقتی هست که يک مطلب جالب ذهنم رو به خودش مشغول کرده و اونهم در مورد سکس با خانمهاست، اون آقايونی که حداقل يک بار با خانمی سکس داشته باشن ميدونن که اکثر خانمها فکر ميکنن که هنگام سکس فقط آقايون لذت ميبرن و به همين دليل هميشه آقايون رو به خودشون بدهکار ميدونن در صورتيکه طبق مطالعاتی که اتم شناسان، روانشناسان، سکس شناسان، خانم شناسان، دودول شناسان و سوراخ شناسان دانشگاههای امريکا انجام داده اند ثابت شده که لذتی که يک زن در هنگام سکس ميبره حداقل 10 برابر لذت يک مرد است. پس آهای دخترای پدرسوخته حقه باز، غلط کردين که يک همچين حرف مفتی ميزنن، شماها که 10 برابر مردها حال ميکنين و الهی کوفتتون بشه بايد کلی هم به ما مردها بدهکار باشين. اصلا به نظر من آقايون بابت سکس بايد از خانمها پول هم بگيرن چون علاوه بر اينکه شيره بدنشون رو از دست ميدن کلی هم نيروی جسمانيشون تحليل ميره. خانمها فقط بلدن بخوابن روی تخت، بعدش بگن بيا بکن توش، مرد بيچاره بايد پاهای خانم رو مثل وزنه ببره بالای سرش و بعد هم مدام هيکل چندين کيلويی خودش رو عقب و جلو کنه و عرق بريزه که خانم خانوما راحت باشن و 10 برابر هم بيشتر حال کنن، تازه آخرش هم منت بزارن.
من تا حالا يک پسر رو نديدم که بعد از ازدواجش چاق و چله بشه، بلکه همه پسرها بعد از ازدواجشون به يک تکه استخوان متحرک تبديل ميشن که جون ندارن راه برن چه برسه کار کنن. در عوض 99% خانمها بعد از ازدواجشون ماشاالله هزار ماشاالله چند کيلويی اضافه وزن پيدا ميکنن و هيکلی به هم ميزنن که نگو و نپرس و سکس حسابی بهشون ميسازه. اون 1 درصد باقيمانده هم احتمالا شوهرشون كير نداره، يا شايد هم شوهرشون قزوينی باشه. که در اين صورت هم اگر چاق نشن لاغر هم نميشن.
خيلی از خانمها هم ميگن که وقتی ما بدنمون رو در اختيار مردها قرار ميديم حس خوبی نداريم، من هم در جواب اونها بايد عرض کنم که غلط کرديد حس خوبی نداريد، به محض شروع سکس آه و اوهتان سر به فلک ميزاره، اصلا به کيرمون که حس خوبی نداريد، حق شما اينه که هيچ پسری تحويلتون نگيره تا به خاطر کير لهله بزنيد و راه بيفتيد تو خيابون کاسه گدايی دراز کنيد. اگه يک روزی بشه که مردها بتونن جلوی اين کير بی صاحبشون رو بگيرن اصلا دنيا زير و رو ميشه اونوقت ما مردها هم میتونيم تو خيابان اتو بزنيم و بابت سکس از خانمها پول طلب کنيم، کافی شاپ مجانی بريم و کادوهای رنگارنگ هديه بگيريم.
در اکثر کشورهای اروپايی اين موضوع يک مساله حل شده ای است و اکثر خانمها ديدشون نسبت به سکس زمين تا آسمون با ديد خانمهای کشور ما تفاوت داره و درستش هم همينه چون در سکس هر دو نفر لذت ميبرن. حالا چون زن 10 برابر بيشتر لذت ميبره و از اونجایی که ما مردها خيلی گذشت داريم ميتونيم بگيم فدای کيرمون و نوش جونش.
آهای آقايون اگه ديديد دوست دخترتون يا همسرتون در اين مورد زبونشون درازه مبادا کوتاه بياييد. چون محققان گفتن که خانمها در سکس 10 برابر بيشتر از مردان لذت ميبرن. پس اگه در اين مورد حرف مفت شنيديد بابت هر حرف مفت يک بادمجان پای چشمشون بکارين که ديگه غلطهای اضافی نکنن.







دخترى که مادر نشد !!!


ساعت ۸ صبح با زنگ تلفن اتاقم از خواب بيدار شدم تو دلم هم کلی فحش بار کسی که اين موقع صبح زنگ ميزنه کردم...
الو...؟؟
ساناز بود صداش پای تلفن ميلرزيد بهم گفت: می تونم الان بيام پيشت؟ پرسيدم اتفاق مهمی افتاده ؟ گفت تا نيم ساعت ديگه اونجا هستم و قضيه رو برات توضيح ميدم.
توی اين نيم ساعت دلم مثل سير و سرکه می جوشيد ساناز مدتی بود که با علی دوست پسرش خيلی مشکل داشت. توی همين فکرها بودم که زنگ خونه به صدا در اومد. وقتی در رو باز کردم ديدم ساناز رنگش مثل گچ سفيده و دستاش ميلرزه.... من با ديدن وضعيت ساناز خشکم زده بود. ساناز نگاه عاجزانه ای به من کرد و خودش رو انداخت توی بغل من و شروع کرد به گريه کردن، من هم که اصلا از ماجرا خبر نداشتم ساناز رو بردم توی اتاقم و شروع کردم به دلداری دادن. خلاصه بعد از کلی گريه کردن ساناز گفت: من حامله ام !!.
با شنيدن اين جمله من هم خشکم زد، نمی دونستم بايد چی بهش بگم، حتی نمی دونستم چه طوری بايد آرومش کنم. فقط يادمه ازش پرسيدم: علی می دونه ؟؟ اون هم دوباره زد زير گريه و گفت من و علی چند وقتی است که با هم بهم زديم اگه همچين چيزی رو بشنوه مطمئنا می گه که بچه از اون نيست.
ماتم برده بود اولين باری بود که نمی دونستم چيکار بايد بکنيم و از کی کمک بخواهيم. ار ساناز پرسيدم حالا تو مطمئنی؟؟ گفت معلومه اينم جواب آزمايش. و گفت تو آزمايشگاه يک زنه می گفت تا سه ماهگی بيشتر نميشه بچه رو انداخت!!
ای وای ما بايد اون بيچاره رو می کشتيم آخه اون چه گناهی اين وسط کرده ولی چاره نداشتيم کافی بود اين خبر يه جورايی به گوش مامان بابای ساناز ميرسيد. ديگه تموم، حتما ساناز رو می کشتن. آخه چی بايد به ساناز ميگفتم، تو اين وضعيت سرزنش کردنش اصلا کار صحيحی نبود. به هر حال ديگه کار از اين حرفها گذشته بود. بايد بچه رو مي انداخت هيچ چاره ای نبود. علاوه بر اين يک مشکل ديگه هم داشتيم و اون مشکل زمان بود، ما وقت خيلی کمی برای اين کار داشتيم!! بايد توی کمتر از دو هفته مبلغ تقريبا زيادی پول هم جور می کرديم پولی که ۲ تا دختر دبيرستانی عمرا بتونن جورش کنن.
ساناز با وجود اصرار زياد من مبنی بر در جريان گذاشتن علی مدام ميگفت نه!!! طوری که من رو قسم داد که به علی نگم بعضی وقتها غرور بد چيزيه ولی خوب من نمی خواستم که دوستم رو تحت هيچ شرايطی زير فشار بگذارم. از همه مهمتر حال بد ساناز بود، همين ممکن بود باعث شک مامان بابا يا کسی تو دبيرستان بشه بايد هر چی زودتر يه دکتر خوب و مطمئن پيدا می کرديم...
من وساناز بايد رفتارمون رو کاملا عادی و مثل هميشه نشون ميداديم کوچکترين حرکتی از طرف ما باعث به شک افتادن مامان و بابامون می شد به هوای رفتن به کلاس تست کنکور از اين ور شهر به اون ور شهر می رفتيم برای پيدا کردن دکتر مناسب. پول هنوز جور نشده بود يعنی بيشتر از نصفش جور نشده بود يکی از چيزهايی که مشکلاتمون رو بيشتر می کرد اين بود که بايد يک دکتر خوب پيدا می کرديم چون سقط کردن تو سن پايين احتياج به مهارت زياد دکتر داره و کوچکترين اشتباهی می تونه يک عمرپشيمونی به بار بياره... بالاخره با يک هفته گشتن دکتر موردنظر رو پيدا کرديم که توی مطب خصوصيش و بصورت مخفيانه عمل سقط رو با ۲۰۰ هزار تومان انجام ميداد. اون به ما گفت که اين عمل رو به صورت سر پايی انجام ميده حتی احتياجی به بستری شدن هم نيست... مشکل بعدی ما جايی بود که ساناز بعد از عمل بايد استراحت ميکرد، خونه خودشون که نمی شد بمونه. خونهء ما هم همينطور چون با ديدن ساناز تو اون وضعيت همه قضيه لو ميرفت... ديگه داغ کرده بودم ساناز روحيه اش خيلی خراب بود مدام گريه مي کرد و من سعی می کردم بار تمام اين کارها رو تنهايی رو دوشم بکشم، پول جور شد حتی جايی که ساناز رو بعد از عمل بايد می آورديم به طرز معجزه آسايی جور شد که داستانش خيلی بلنده فقط در همين حد بگم که عليرغم قولی که به ساناز داده بودم قضيه رو پنهانی با علی در ميان گذاشته بودم و اون در کمال ناباوری زير بار همه چيز رفت، حتی پول رو هم علی به من داد، به هر حال قرار شد بعد از عمل ساناز رو خونهء خواهر علی ببريم. ما واقعا شانس آورديم که علی کمکمون کرد ولی اون روزها رو هيچ وقت فراموش نميکنم مدام از خودم می پرسم اگه علی وارد ماجرا نمی شد چی می شد؟؟ به هر حال همه چيز به خير و خوشی تموم شد ولی فکر نميکنم که تمام موارد اينچنينی به خير و خوشی تموم بشه. تا وقتی خودم درگير چنين ماجرايی نشده بودم اصلا نميدونستم واقعا چه مکافاتی گريبانگير دختر ميشه، و ميديدم که بعضي از پسرها اصلا زير بار چنين قضيه ای نميرن. همينجا به تمام خانمها بايد بگم که اگر با سکس داريد حتما موارد پيشگيري از حاملگي رو رعايت کنيد.
خلاصه اينکه در کمک کردن به دخترهای حامله برای انداختن بچه خيلی اوستا شدم، اگه مشکل داشتيد برای مشاوره حتما کمکتون ميکنم. مطمئن باشيد بابت مشاوره هم زياد ازتون پول نميگيرم.
(نوشته شده توسط مينــا)







کوچولوهای دوست داشتنی


تا حالا جوانترين دوست دختری که داشتيد چند سالش بوده؟ 17 يا 18 يا 20 يا بیشتر به هر حال در سالهای اخیر سن دخترانی که ميتونيد باهاشون دوست بشيد خيلی کم شده، گاهی دخترانی با سن 14 تا 16 سال يا کمتر رو ميبينيد که با آريشهای آنچنانی و لباسهای شيک و تميز دنبال پسر بازی و سکس هستند و اتفاقا خيلی هم دوست داشتنی و خوش زبان هم هستند. سال گذشته من اتفاقی با يکی از همين دخترهای خوشگل و کوچولو که 16 سال بيشتر نداشت دوست شدم، من 9 سالی از اون بزرگتر بودم و اصلا اين خانم کوچولو توی یک وادی ديگه سير ميکرد، من هم هدفی از دوستی نداشتم و فقط اونو تحویل ميگرفتم چون خيلی خوشگل و جذاب و بامزه بود و اصلا سنش هم به من نميخورد ولی بدجوری تنش ميخارید. به هر حال چند روزی تلفنی مشکلات کامپيوترش رو از من ميپرسيد و من هم کمکش ميکردم که مثلا ويندوز نصب کنه و از این جور چيزا، يکدفعه به خودم اومدم ديدم يک دوست دختر ۱۶ ساله دارم، خوشگل و دوست داشتنی، اصلا دوست داشتی بغلش کنی و مثل بچه کوچولو 1000 تا بوسش کنی، ولی متاسفانه نميدونستم که در سن خيلی خطرناکی قرار داره و هر لحظه امکان داره عاشق بشه!!!!!
خلاصه تا به خودم بجنبم ديدم خانم کوچولوی قصه ما شبها شمع روشن ميکنه و ميشينه کتاب شعر ميخونه و برای من ۲ بيتی های عاشقانه مينويسه، آهنگهای عاشقانه گوش ميده و روزی 1 ليتر آبغوره ميگيره و هزار تا کار خنده دار ديگه. به محض اينکه متوجه شدم اوضاع از اين قراره خودم رو زدم به کسخل بازی و بهش گفتم ديگه بی خيال من بشه ولی مگه به خرجش ميرفت، روزی 1000 بار زنگ ميزد به موبايل، خلاصه کارم شده بود جواب دادن به تلفنهای این خانم کوچولو.
تصميم گرفتم آدمش کنم، از هر روشی برای بی خيال کردن این خانم کوچولو استفاده کردم، حتی بهش گفتم که من فقط دنبال سکس و این جور چيزها هستم ولی ميگفت اشکالی نداره، من عاشقتم و از این حرفها، حتی حاضر بود توی این سن باهاش سکس کنم ولی ولش نکنم، من هم یک روز دعوتش کردم خونه یک مقدار معتنابهی مشروب به خوردش دادم و حسابی حالش رو جا آوردم. بعدش هم الکی دعوا راه انداختم و چند تا سيلی آبدار هم کشيدم بيخ گوشش که بی خيال من بشه ولی نشد که نشد تا اينکه چند روزی تلفنهامو جواب ندادم و ديگه ازش خبری نشد تا 10 روز بعد که یکی از اقوام ما زنگ زد و گفت دختر کوچولوی قصه ما قرص خورده که خودشو بکشه، منم گفتم به کیرم.
خلاصه اگه دنبال دوست دختر ميگرديد، دنبال دخترهای 16 – 18 سال باشيد که هم عقلشون نميرسه و هم ميتونيد با يک بستنی چوبی خرشون کنید، مثلا تصور کنید که يک دختر 17 ساله توی بغل آدم با یک بوسه از حال ميره، خلاصه اينکه دخترهای بالای 18 سال رو بريزید توی سطل زباله و مخ 15تا 17 ساله ها رو بزنيد. این رو هم بگم که به هيچ کدام از این کوچولوهای پدرسوخته رحم نکنيد که چند سال ديگه ميشن گرگ بارون دیده اونوقت برای راضی کردنشون باید ببرینشون کافی شاپ و ۱۰۰۰ تا سرویس دیگه بهشون بدید.
برای اثبات نوشته هايم نظرتون رو به اين بيت شعر از يک شاعر پرآوزه جلب ميکنم.
کوس کوچولو درد رو دوا ميکنه .......... تا بکنی فرتی صدا ميکنه








قبل از ازدواج حتما سکس را تجربه کنيد


آخه من چقدر بايد شما رفقا رو نصيحت کنم؟ الکی بلند شدی رفتی زن بگيری که چی بشه؟ اصلا چند سالته؟ دنبال سکس بودی ميرفتی يک جنده پيدا ميکردی حال و حول ميکردی ديگه. آخه اين چه بلايی که سر خودتون مياريد؟ به خاطر يک مثقال گوشت که بلند نميشن برن زن بگيرن و چند ميليون هم خرج کنن که، چشمت رو بستی رفتی زن بگيری؟ ای کوفتت بشه، قبلش يه تجربه ميکردی تا بفهمی دخترهای اين دوره و زمونه چه موجودات مزخرفی هستند. من از همين تريبون به تمام جوانان اعلام ميکنم که حتما قبل از ازدواج با انواع و اقسام دخترها و زنها رفت آمد کنيد تا خصوصيت زنان دستتون بياد که اگر اين کار رو نکنيد کلاهی گشاد بر سرتان خواهد رفت. من يک پسر دايی دارم که 3 ماه پيش ازدواج کرد، هر چی قبل از ازدواجش نصيحتش کردم که اول برو با چند تا دختر بريز رو هم، بعدش که قشنگ دخترها رو شناختی برو زن بگير. حالا چند روز پيش ديدمش و حال و احوالش را جويا شدم. ميدونيد چی به من گفت؟
گفت محسن جان حالم از هر چی زنه داره به هم ميخوره. من هم گفتم: چشمت کور، حقته، تو که برات افتخار بود که با هيچ دختری رابطه نداشتی حالا چوبشو بخور تا کونت پاره بشه، بهش گفتم اصلا من ميام به زنت ميگم يه ميله آهنی رو هر روز داغ کنه بکنه تو کونت که ديگه بدون شناخت از خانمها نری زن بگيری.
آهای پسرهای دسته گل، شماهايی که تا حالا سرتون تو لاکتون بوده، شماهايی که تا حالا دختر غريبه رو بدون روسری نديديد، الهی سرتون بره تو کون خر، هميشه سرتون رو بالا بگيريد، چشمتون رو مثل عقاب باز کنيد، اطرافتون رو خوب نگاه کنيد، همه چيز را تجربه کنيد، وقتی يک آدم با تجربه و پخته شديد، اونوقت هر غلطی خواستيد بکنيد.
من هنوز مرد متاهلی را نديدم که از ازدواجش راضی باشه، همشون دوران مجرديشون رو ياد ميکنن و ميگن تا مجرد هستی عشق و حال کن که زن گرفتن همانا و گرفتار شدن همانا. به هر حال بهتره قبل از ازدواج يک ذره با جنس مخالفتون آشنايی بيشتری داشته باشین و با هدف سکس ازدواج نکنید که اشتباهیست بس عظیم!!!! همين!!!







● من ميخوام عاشق بشم!!!!


اول از همه يک ID توی Yahoo درست ميکنم با يک اسم شکيل و دخترپسند، بعدش يک عکس مرد هنرپيشه که موهای گوگولی داره و خيلی هم معروف نيست و دخترا نميشناسنش رو ميزارم به عنوان عکسم توی Profile ، از اونجايی که دخترها ميميرن برای پسرهای خوشتيپ و گوگولی و مدام توی اين پروفايلها مشغول جستجو هستند، شروع ميکنن به Message دادن و Add کردن، روزی 10 نفر اسمم رو Add ميکنه، من هم شروع ميکنم کلاس گذاشتن و گپ زدن باهاشون، بعد از چندين روز گپ زدن با اونها يک روز حسابی يکی از اونها رو خر ميکنم و براش Offline ميزنم و مينويسم I Love You اونهم ذوق زده ميشه و بهم پيغام ميده و ميگه I Love You too، بعدش من قضيه عکس رو يک جوری ماسمالی ميکنم و اونو به يک کافی شاپ دعوت ميکنم، بعد از کافی شاپ هم زير باران توی پياده رو خلوت خيابون قدم ميزنيم، داخل تاکسی هم به راننده تاکسی ميگيم صدای راديو رو اونقدر زياد کنه که کسی حرفای عاشقونه مارو نشنوه. اين ماجرا رو چند ماهی ادامه ميديم تا روز تولد دختره ميرسه و براش چند شاخه گل رز ميخرم. حالا ديگه به هدفم رسيدم دختره عاشقم شده مثل سگ، حالا وقتشه، يه روز که هيچکی خونه نيست دعوتش ميکنم خونه، ناز ميکنه ولی از خدا ميخواد، بالاخره ميبرمش خونه، شروع ميکنم حرفهای عاشقانه زدن، فکر ميکنه من دارم از عشقش ميميرم، چشم به هم ميزنه ميبينه تو بغل منه، لبهاش هم روی لبهامه، زبونهامون به هم گره خورده، يک دستم روی سينه هاشه، يه دست ديگم هم لای پاهاشه. خلاصه دختره خودش رو به من واگذار ميکنه آخه مثلا من عاشقشم، من هم که هدف بسيار پاکی به نام عاشقی دارم ميزنم همه چيزو داغون ميکنم، خون و خونريزی راه ميندازم. بعد از اينکه حرارت عشقمون ميخوابه، دختره ميزنه زير گريه........ منم ميگم زکی! روزهای بعد هم عشقم رو به دخترهای ديگه تقديم ميکنم و نميدونم چرا اونها هم بعد از اين همه عشق ورزيدن ميزنن زير گريه........
به اين ميگن عشق پاک مگه نه؟








از جردن تا آرژانتين و شبی با روشنک

پنج شنبه – ساعت 6 بعد از ظهر – طبق معمول پنج شنبه های ديگه و بدليل اينکه چند سالی است که بصورت مجرد زندگی ميکنم ماشينم را از پارکينگ منزل خارج کردم و به هدف تهيه مايحتاج هفتگی به مقصد فروشگاه شهروند واقع در ميدان آرژانتين به راه افتادم. از خيابان جردن که پايين می آمدم ناگهان دختری با لباسهايی شيک و خلاصه خوش تيپ نظرم را جلب کرد (البته از اين جيگرها تو جردن ريخته ولی اين يکی خيلی جيگر بود) من هم فورا عکس العمل نشان دادم و ماشين را حدودا 50 قدم بعد از سوژه متوقف کردم و در آينه به نظاره نشستم. به محض توقف من دختر که گويا منتظر چنين لحظه ای بود و ماشين هم نظرش را جلب کرده بود سريعا بطرف ماشين آمد و درب جلو را باز کرد و در کنار من نشست. دختری حدودا 24 ساله که بوی عطرش فضای ماشين را پر کرده بود. فورا اسمم را گفتم و اسمش را جويا شدم! اسمش روشنک بود. با هم به صحبت کردن پرداختيم و به او گفتم که در حال رفتن به فروشگاه شهروند بودم که سر راه من سبز شدی و اگر با من برای خريد به فروشگاه شهروند بيای خيلی خوب ميشه. اون هم گفت من وقت ندارم و تا شب بايد حداقل 50000 تومان کاسبی کنم!!!! من هم که منتظر شنيدن اين جمله بودم بهش گفتم برای چی به اين پول نياز داری؟ گفت فردا بايد اجاره خانه بدهم و 50000 تومان کم دارم. ازش آدرس منزلش را پرسيدم گفت ميرداماد. گفتم من 50000 تومان را به تو ميدهم و امشب را با من باش. اون هم از خدا خواسته گفت باشه. خلاصه اينکه معامله جوش خورد ولی من اصلا قصد سکس نداشتم و فقط قصد داشتم يک تجربه ای به تجربيات ديگرم بيافزايم و تلاش کنم که اين شخص را از کاری که ميکند آگاه کنم چون واقعا اين کار برازنده دختری با تيپ و قيافه او نبود چون من قبلا با زنهای خودفروش ديگری نيز برخورد داشته ام و تفاوت يک خودفروش حرفه ای و خودفروش غيرحرفه ای را کاملا متوجه ميشوم.
به فروشگاه شهروند رفتيم و از تجربيات روشنک بعنوان خانم در هنگام خريد استفاده کردم. روشنک از هر چيزی که انتخاب ميکردم ايراد ميگرفت و ميگفت شما مردهای مجرد عقلتان نميرسد که برای خونه چی خوبه و چی بده. با اين حرفهايش و انتخابهايش متوجه شدم روشنک خانمی بسيار خوش سليقه و دقيق ميباشد و به خانه و زندگی اهميت خاصی ميدهد و وقتی اين موضوع را به خودش گفتم در جوابم گفت تو بايد خونه و زندگی منو ببينی!!!!
خلاصه کلی خريد کرديم و به مقصد خانه به راه افتاديم که در راه نيز صحبتهای زيادی رد و بدل شد و روشنک کلی با من درددل کرد و هدفش از خودفروشی را علاقه زياد به مستقل بودن عنوان ميکرد و مدام ميگفت دختری که بخواهد مستقل زندگی کند بايد درآمد داشته باشد و با کار کردن نميتوان درآمد کافی کسب کرد، در ضمن از ازدواج نيز متنفر بود چون تجربه ای تلخ از ازدواج داشت.
ساعت هشت و نيم به منزل رسيديم و وارد آپارتمان من شديم. به کمک روشنک لوازمی که خريده بوديم را جابجا کرديم. روشنک از ديدن خانه من خيلی تعجب کرده بود و مدام به من ميگفت که اصلا تا به حال آپارتمان يک پسر مجرد را تا اين حد شيک و تميز و رويايی و مرتب نديده بودم و واقعا هم همينطور بود.
بعد از دقايقی روشنک گفت شام چی دوست داری؟ من هم که عاشق ته چين مرغ هستم فورا گفتم ته چين مرغ و روشنک گفت که امشب من برايت آشپزی ميکنم. ولی من به روشنک اجازه ندادم که آشپزی کند و خودم به آشپزخانه رفتم و مشغول تهيه ته چين مرغ شدم. ساعتی بعد شام حاضر بود و به اتفاق روشنک شام خورديم. و تا ساعت 2 بعد از نيمه شب به شوخی و صحبتهای عادی گذرانديم. ساعتی بعد روشنک در کنارم روی تخت دراز کشيده بود. آرايش زيبايی داشت با موهای بلند و پوستی سفيد.... بسيار حوس انگيز بود ولی من امشب با خودم عهد بسته بودم که به هيچ عنوان با روشنک سکس نکنم. هر چه روشنک به من نزديک ميشد امکان شکستن عهدم بيشتر ميشد ولی تحمل کردم و سعی کردم به بوسه ای قناعت کنم و در عوض با حرفهای خود روشنک را تحت تاثير قرار دهم. از روشنک خواستم که دست از خودفروشی بردارد و طبق معمول از قيافه و اندام روشنک بسيار تعريف کردم و به او گفتم که حيف نيست؟ ولی روشنک در پاسخ به من گفت اين اندام و اين زيبايی را خدا برای من نيافريده، بلکه برای شما مردان آفريده که از آن لذت ببريد. روشنک سعی داشت که حتما با من سکس داشته باشد چون فکر ميکرد در غيراينصورت به 50000 تومان نخواهد رسيد و من هم که متوجه فکر او شده بودم و به او گفتم که اصلا نگران پول نباشد و فورا به طرف کيف خود رفتم و يک چک تضمينی 50000 تومانی از کيف خود بيرون آوردم و به روشنک دادم. روشنک از اين کار من بسيار ناراحت شد. گويا اصلا انتظار اينگونه برخورد را از من نداشت و به من گفت ديگر به پول احتياجی ندارم و چک را به من پس داد. نميدانم چه اتفاقی در روحيه روشنک افتاده بود. شايد حرفهای من بر روی او تاثير گذاشته بود. شب را در کنار روشنک بدون سکس به خواب رفتم و صبح وقتی از خواب بيدار شدم و چشمهايم را گشودم روشنک در کنارم نبود!!!! روشنک بدون پول رفته بود!!!! به کجا نميدانم!!!! روشنک چگونه اجاره منزل خود را خواهد داد؟!!







کلاهبرداری نوين و عاشقانه دختران

اخيـــرا برخـــی از دختـــران کـــلاهبردار و بی عاطفه به راه و روشهای جديدی برای کسب ثروتهای بادآورده روی آورده اند. اخيـــرا تعـــدادی از دختــــران پس از ربودن دل برخی جوانان ساده دل و پاک بالاخره با هزار التماس و درخواست تن به ازدواج با عاشق سينه چاک خود ميدهند. البته با مهريه ای چند صد ميليون تومانی و پس از چند روز و به دنبال چند دعوای ساختگی و رفتارهای غيرمعقول (بخوانيد پدرسوخته بازی) از طرف عروس خانم، بهانه لازم جهت به اجرا گذاشتن مهريه چند صد ميليون تومانی بدست می آيد و آقاداماد بدبخت دو راه بيشتر ندارد يا بايد راهی زندان شود و در زندان با خايه های خود يه قل دوقل بازی کند. يا نيمی از مهريه را پرداخت کند (اگر دودول مبارک خود را درون سوراخ دختر خانم کلاهبردار فرو کرده باشد کـــه بايـــد کـــل مهريـــه را متقبـــل شـــود ولی اگر روی سوراخ دختر خانم ماليده باشد نصف مهريه کافيست.) البته طبق قوانين جديد و بالا رفتن نرخ مهريه ها که در مناطق شهری به ميانگين دويست ميليون تومان رسيده در تشديد اين امر بی اثر نيست.
البته چند نکته را بايد گوشزد کرد، اول اينکه کسانی در اين زمينه کلاهبردار محسوب ميشوند که صرفا جهت بدست آوردن پول اقدام به ازدواجهای ساختگی ميکنند. ثانيا اگر خانمی ده بار هم مبادرت به چنين عملی بکند از لحاظ قانونی قابل تعقيب نيست زيرا هم حق ازدواج و هم حق مهريه از حقوق مسلم زنان ميباشد. البته تا آنجا که ديده شده اين دختران ملوس و مامانی و پدرسوخته زياد هم بيرحم نيستند و برای اينکه نه سيخ بسوزد نه کباب در اکثر موارد به بيست الی سی ميليون از مهريه های صد ميليونی اکتفا ميکنند. به اين ترتيب شعار کی مهريه داده و کی گرفته توی کون خر خواهد رفت. به هر حال کسب درآمد 20 يا 30 ميليون تومانی برای چند ماه بسيار رقم شگفت انگيزی ميباشد که فقط از دست دختران ملوس و مامانی بر خواهد آمد.
حالا آقا داماد کونش پاره ميشود و سی ميليون بابت چند شب عاشقی خواهد پرداخت تا ديگر عاشق سينه چاک نشود.
بچه ها من باز هم نصيحتتان ميکنم لطفا به هيچ دختری اعتماد نکنيد چون همه آنها روباه حيله گری بيش نيستند.







عشــــــــــق کيلـــــــــو چنــــــــــده؟

آن دسته از دوستانی که مطالب وبلاگهای ديگر را مطالعه ميکنند حتما به اين نکته برخورد کرده اند که تمامی آقايون از اينکه يک بار عاشق شده اند و بعدش دهنشون توسط عشقشون (خانم) سرويس شده شکايت دارند.
به نظر من عاشق شدن يک خريت محض بوده و کسانی که عاشق جنس مخالف ميشوند احمقی بيش نيستند. لازم است يک کمی بيشتر فکر کنيم و از نمونه های بسياری که ميبينيم درس عبرت بگيريم. يکی نيست به اين پسرها بگه آخه نونتون نبود، آبتون نبود، عاشق شدنتون چی بود. بهتره که به جای اينکه عاشق يک دختر بشيد، عاشق زندگی باشيد، عاشق ماشينتون باشيد، عاشق کفشتون باشيد، عاشق مسافرت و چيزهای ديگه باشيد و اين رو بدونيد هيچ کدوم از اين عشقهايی که براتون گفتم نه با احساسات شما بازی ميکنه و نه شما رو از زندگی سرخورده ميکنه، بلکه با عشق ورزيدن به آنها زندگی برای انسان لذتبخش تر هم ميشه. مثلا ميتونيد به جای اينکه عاشق دختری بشيد عاشق سگتون بشيد چون سگها حداقل قدر محبتی که بهشون ميکنی رو ميفهمن و درک و فهمشون از دخترها خيلی بيشتره.
خدمت دوستان خودم بايد عرض کنم که خانمهايی که شما عاشقشون ميشيد اگر شخصی را پيدا کنند که از شما خوشگلتر يا پولدارتر باشه مطمئنا شما را رها کرده و بدنبال ديگری خواهند رفت ، يعنی وجود خانمها عاری از عشق بوده و به جای عشق در وجود آنها ميتوانيد پولدوستی، زيبايی دوستی، قرتی بازی و پدرسوخته بازی و... را بيابيد. حتما نمونه های بسياری را خودتان ديده ايد. به نظر يکی از دوستان من خداوند در آفرينش دختران بسيار سهل انگاری کرده و وقتی خداوند مشغول ساختن انسانها بود، در هنگام شروع آفرينش خيلی سرحال بود و مرد را بسيار شکيل و دارای مغز آفريد و وقتی که نوبت به آفريدن زن رسيد خيلی خسته بود و به خطی در بين پاهای آن اکتفا کرد و درون مغزش را نيز خالی گذاشت. حالا چگونه ميتوانيد عاشق انسانی بدون مغز شويد؟ چشمتان را باز کنيد و اجازه ندهيد خانمهای بدون مغز احساسات و آينده شما را تحت تاثير قرار دهند. به نوشته يکی از خانمهای وبلاگنويس که در خارج از کشور اقامت دارند بسنده ميکنم. او در مورد نامزدش چنين گفته بود:
(نامزدم خوشمزه ترين شيرينيهای خامه ای را برايم درست ميکند و هر روز مرا با ماشين خود به محل کارم ميرساند، ظرفهای غذا را ميشويد و ...) در آخر هم گفته بود آيا چنين فردی را نبايد دوست بدارم؟
معلومه که يک همچين انسان والايی را بايد دوست داشت چون اگر اين مرد از خودگذشته نبود تو بايد خودت کارهای خودت را انجام ميدادی. شما خانمها هيچ وقت دنبال عشق واقعی نيستيد و هر کسی بهترين سرويس را به شما بدهد او را دوست خواهيد داشت و به محض اينکه آن شخص ديگر قدرت سرويس دهی را نداشته باشد آدمی غيرقابل تحمل خواهد بود. اگر خانمها يک کمی شعور و معرفت داشتند ميتوانستند اندکی از خوبيهای آقايان را جبران کنند ولی افسوس و صد افسوس.
به نظر شما عشق کيلو چنده؟







Monday, November 11, 2002

:: معجون توت فرنگی - کمر توپ کن ::

وقتی بر و بچه های شهوتی به این وبلاگهای آموزش سکس و راهنمای سکس و از این جور چیزا مراجعه میکنند و یک دوست دختر حسابی هم برای همنوازی دارن ، سریعا به طرف مربوطه مراجعه کرده و شروع به تمرین موارد یاد گرفته میکنن. من به این دوستان عرض میکنم که باید یادشون باشه اینقدر این مایه حیات رو از بدنشون مفت مفت از دست ندن و برای اون جایگزین در نظر بگیرن من هم برای اینکه یک کمکی به کمر مبارکتون کرده باشم اینجا طرز تهیه یک معجون توت فرنگی اساسی را بهتون یاد میدم و پیشنهاد میکنم آقایون حداقل 2 ساعت قبل از سکس یک لیوان از این معجون بخورید تا قدرت موتور شما 200 برابر شده و به شتاب صفر تا 100 کمتر از 2 ثانیه برسید. یه جورایی با این معجون موتور شما انژکتوری میشه و سرعت و مقدار مواد خروجی از شما به ۴ متر افزایش پیدا میکنه (وای به حال طرفتون)
مواد لازم :
1- توت فرنگی رسیده 5 عدد درشت (جایگزین : شاه توت)
2- شیر نصف لیوان
3- کنجد 1 قاشق غذاخوری (جایگزین : مغز گردوی کوبیده شده)
4- پودر نارگیل 1 قاشق غذاخوری
5- عسل 2 قاشق غذاخوری
طرز تهیه :
شیر را مقداری گرم کرده در حدی که عسل در آن حل شود، سپس منتظر بمانید تا خنک شود، سپس 4 عدد از توت فرنگیها را با مخلوط کن خوب مخلوط میکنیم و درون لیوان محتوی شیر و عسل میریزیم و خوب به هم میزنیم. اکنون کنجد و پودر نارگلیل را اضافه کرده و برای تزیین از 1 عدد توت فرنگی باقیمانده استفاده کنید.
طرز نوشیدن:
قبل از نوشیدن معجون ، یک نفس عمیق بکشید و سپس یکنفس همه معجون را ببلعید، (مطمئن باشید فورا سنگکوب میکنید) بعد از 1 تا 2 ساعت باید در آلت شما تغییراتی مثل وول وول زدن پدیدار شود در غیراینصورت معجون ما بی اثر میباشد.
رعایت نکات ایمنی بعد از نوشیدن
راستی تا یادم نرفته این نکته را به دوستان عزیز گوشزد کنم که با خوردن این معجون باید مواظب زانوها و کمرخودتون باشید چون اگر زیاد از این معجون استفاده کنید باید دنبال زانوی مصنوعی و کمر مصنوعی باشید.
از نظراتتون استفاده ميکنم.







منوي اصلي
وضعيت Messenger
لوگو
لينكها
آرشيـو ماهانه
بازدید کنندگان
نکته مهم
  • این وبلاگ آرشیو بازسازی شده وبلاگ توتفرنگی میباشد که توسط محسن و پیمان به شما ارائه میگردد
  • تا چند روز دیگه توی همین آدرس شروع به نوشتن میکنم
  • نظرات شما


    © تمام مطالب اين صفحه اصلا و ابداً تحت قانون «حقوق مؤلفين» نيست. چاپ بخشی يا تمام محتويات اين وبلاگ بدون اجازه از نويسنده نيز امکانپذير ميبا شد.